eitaa logo
آوای دღل
437 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
49 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
جاے زهرا ، بعد زهرا ، مثل زهرا مادرے هر چہ مادر هست ، قربان چنین نامادرے
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوست عزیز! 🌼 شکرگزاری از خداوند یعنی قدردانی از همه نعمت‌هایی که داریم. هر روز که بیدار می‌شیم، فرصتی داریم تا از زیبایی‌های زندگی لذت ببریم. حتی کوچک‌ترین چیزها مثل یک لبخند، یک روز آفتابی یا یک فنجان چای داغ هم می‌تونن دلگرم‌کننده باشن. بیایید هر روز با قلبی پر از شکرگزاری به زندگی نگاه کنیم و از لحظه‌ها لذت ببریم. خداوند همیشه با ماست و ما رو در مسیر زندگی همراهی می‌کنه. 🙏✨ https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
❤️🍃 هر وقت خیلی استرس داشتی، هر وقت فک کردی ممکنه به چیزی که میخوای نرسی، هر وقت فک کردی چقدر شرایط داره بهت فشار میاره و سخته یادت باشه که خدا خودش گفته: «هوالذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم» یعنی: «او کسی است که نازل می‌کند آرامش را به قلوب مؤمنین( مومن و نه حتی مسلمان بدون عمل که ایمانش واقعی نیست ونه هر کسی) تا بیفزاید ایمانی راهگشا را بر ایمانشان .....»✨
165.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گروه مادران بعد از شنیدن خبر تعطيلى مدارس و مهدهای کودک بچه‌‌هاشون 😃 فرداهم مدارس و دانشگاه‌ها و ادارات برخی شهرها مثل تهران لیست کامل شهرای تعطیل # | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود. کودکی پرسید: چه می نویسی؟ عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید. عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری. اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست! دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد! سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست! چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید! پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی هم انگشتر میخوای هم چفیه فقط جواب آقا😂 بخشی از مستند جاذبه ساعت 22 امشب از شبکه افق ببینید ✨✨✨✨✨
یحیی سنوار قسمت هفتم ).mp3
زمان: حجم: 55.9M
📚کتاب صوتی " خار و میخک " 📎 نوشته شهید یحیی سنوار 📌 قسمت هفتم 🕊‌🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
🔻انصاف یعنی اگه روزهای "سخت" رسید؛ روزهای "خوب" زندگیت یادت بمونه ! انصاف یعنی بدونی خدای روزهای سخت ... هموڹ خدای روزهای خوبه ! ❣️منصف باشیم ❤️🌺... https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت 73 توی مسیر راه امیر فقط درحال دعا و قرآن خوندن بود مریم جون : سارا ج
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت74 یه کم خوابیدم که باصدای امیر بیدار شدم امیر: سارا خانم - بله امیر: بیدار شین میخوایم بریم حرم - چشم بلند شدم موهامو بستم ،مانتومو پوشیدم ،یه روسری هم گذاشتم روی سرم حجاب کردم چادری که مادر جون بهم داده بود و هم گذاشتم روی سرم خیلی چادر بهم میاومد ولی نمیدونم چرا اصلا دوستش نداشتم احساس میکرد جلوی راه رفتن و میگیره یه دفعه از تو آینه نگاه کردم امیر داره نگام میکنه تا نگاهمو دید سرشو پایین اورد خندم گرفت - من امادم بریم امیر: خیلی حجاب بهتون میاد - لبخند زدمو چیزی نگفتم بابا و مریم جون پایین منتظر ما بودن بابا تا منو دید اومد جلو و پیشونیمو بوسید بابا رضا: چقدر شبیه مامان فاطمه شدی دلم یه جوری شد با گفتنش حرکت کردیم سمت حرم وارد صحن حرم شدیم با دیدن گنبد طلایی اشک از چشمام سرازیر شد ... یه دفعه دیدم امیرم داره گریه میکنه بابا رضا: ساراجان تو مریم برین زیارت ،منو اقا امیر هم میریم زیارت هرموقع زیارتتون تمام شد بیاین همینجا - چشم منو مریم جون رفتیم داخل حرم داخل حرم خیلی شلوغ بود من و مریم جون از دور سلام دادیم و برگشتیم بیرون بابا رضا و امیر روی فرش نشسته بودن ،بابا رضا بلند شد بابا رضا: سارا جان بیا اینجا بشین منو مریم میریم هتل شما بعدن بیاین - چشم بابا نشستم کنار امیر داشت زیارت عاشورا میخوند، آروم اشک از چشماش سرازیر میشد - آقا امیر امیر: بله - میشه بلند تر بخونین منم گوش کنم امیر : چشم صداش آرومم میکرد و بغضمو شکوند چادرمو گرفتم پایین و شروع کردم به گریه کردن صدای امیر قطع شد سرمو گرفتم بالا دیدم داره نگام میکنه - چیزی شده؟ امیر: نه هیچی بعد ادامه داد به خوندن دعا بعد تمام شدن دعا برگشتیم هتل بابا زنگ زد که بیاین رستوران هتل ناهار بخوریم بعد خوردن ناهار بر گشتیم توی اتاقمون اینقدر سرم درد میکرد لباسامو درآوردم و رفتم خوابیدم... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌‌ 🌱 چه دمی می‌شود آن دم که شود رؤیتِ تو که به پایان برسد ظلم شبِ غیبت تو... 🌱 ای خوش آن دم که رسد رایحه‌ی نابِ وصال به مشامم برسد عطر خوش قامتِ تو... تعجیل در فرج مولایمان صلوات 🌙