محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت از پدران بزرگوارش و آنها از على علیه السلام روایت کردند که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: منتظر فرج [امام زمان علیه السلام] باشید و از عنایت و توجهات خداوند ناامید نشوید. همانا محبوب ترین کارها در نزد خداوند عزّوجلّ انتظار فرج [امام زمان علیه السلام ] است.
آنگاه در ادامه بیان فضیلت انتظار فرمودند:
کسى که منتظر امر ما (فرج امام زمان علیه السلام ) باشد، مانند رزمنده اى است که در راه خداوند به خون خود آغشته شده باشد (اجر و پاداش شهید را دارد).
#جهان_منجی_میخواهد
#حدیث_مهدوی
#پدر_اُمت
خارو میخک قسمت پانزدهم (Web) (1).mp3
زمان:
حجم:
59.1M
📚کتاب صوتی " خار و میخک "
📎 نوشته شهید یحیی سنوار
📌 قسمت پانزدهم
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
💠 مکروهات غذا خوردن
1️⃣ـ غذاخوردن در حال سیری.
2️⃣ـ پرخوری، در روایت است که خداوند بیش از هر چیز از شکم پر بدش میآید.
3️⃣ـ نگاه کردن به صورت دیگران هنگام غذا خوردن.
4️⃣ـ خوردن خوراکی داغ.
5️⃣ـ فوت کردن خوراکی داغ.
6️⃣ ـ با وجود نان، منتظر غذای دیگر بودن.
7️⃣ـ تکهکردن نان با کارد و امثال آن.
8️⃣ـ گذاشتن ظرف غذا روی نان.
9️⃣ ـ پاک کردن کامل گوشت از استخوان.
🔟 ـ پوست کندن میوه.
1️⃣1️⃣ ـ دور انداختن باقی ماندۀ میوه.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۱و۲
_خانم فراهانی بار عطر رسید...
آقای صبوری کجان؟
_من چمیدونم آقا یحیی..از صبح ۱۰۰ بار بهشون زنگ زدم انگار نه انگار ..نه جواب میده نه اس ام اس..
_من الان با اینا چیکار کنم؟
_بگو بیاد رسیدشو بده خودم امضا کنم..کرم های ضد آفتاب انتقال دادید انبار؟
_بله
همینطور که بارهای رسیده سرشماری می کردم دیدم صبوری و پسرش اومدن..میخواستم بگم ساعت خواب؟!ولی خوب منو چه به این غلطا که از این زبون درازی ها جلوی صبوری بزرگ کنم؟در عوض با یه لبخند ملیح سلام صبح به خیر(لنگ ظهر!!)گفتم و گزارش کار دادم.
صبوری عنق هم فقط کله سه کیلویی به جای زبون دو مثقالی تکون داد..پسرشم که تو هپروت از پنجره زل زده بود بیرون و سیگار دود میکرد.
خلاصه که بعد از کلی سگ دو زدن جنازمو رسوندم خونه..
لباسامو زود عوض کردم و همینطور که یذره سیب زمینی برای شام سرخ می کردم پیغام های تلفنی گوش دادم..
_الو ..سایه مامان کجایی؟مگه سرکارت تا ساعت۶نیست؟پس چرا هر وقت زنگ میزنم نیستی؟(صدای بسته شدن در از اونور خط اومد)ای وای.. فردا بهت زنگ میزنم قربونت برم..یه وقت زنگ نزنی اینجاها..میترسم باز شر بشه..مراقب خودت باشه دخترم..خداحافظت...
بمیرم الهی برای مامانم..از ترس اون مرتیکه آبم بی اجازه نمیخوره..طفلک میخواست بعد بابای خدابیامرزم یه سایه سر برای خودش و من بیاره ولی صد حیف که گیر این حروم لقمه افتاد..از دست همین مردک بی همه چیز اومدم شهر غریب دور از مامانم..برای اینکه کمتر غصه بخوره بهش نگفتم یک هفتس که اضافه کاری می کنم چون تو خرج خودم موندم..من که از اون نامرد نمیترسم ولی هر کاری کنم مادر بدبختم چوبشو میخوره پس نمیتونم بهش زنگ بزنم چون اگه شوهر بیغیرتش بفهمه که دختر (به قول خودش) ولگرد زنش به خونه زنگ زده قیامت به پا می کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_الو سایه..بترکی الهی..چرا نیومدی تولد مینا..خیلی از دستت نارحت شد..فقط اگه دستم بهت نرسه...
این دوستای منم فکر کردن بیکارم..تازه گیرم وقتم آزاد بود..چی می پوشیدم..این چی می پوشیدم من با بقیه یه فرق اساسی داره اونم اینه که من آخرین لباسی که خریدم واسه۲سال پیش بود..با این چندرغازی که صبوری میده همینکه اجاره خونه بدم و خرج شکممو دربیارم خیلی هنر کردم..
همین بود... دنیای کوچیک من محدود میشد به زنگ زدنای وقت و بی وقت مامانم و سمانه..اما اون روزا نمیدونستم چه طوفانی در راهه..نمیدونستم آرامشی که توی خونه۴۰ متریم دارم قراره خیلی زود رخت ببنده و بره..نمیدونستم حوادثی پیش میاد که مثل پیچک دست و پامو می بنده...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸