eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
300 دنبال‌کننده
892 عکس
960 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/0BZfV0r لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🙇‍♂اگر چند ساعت بعد از غسل یا یک روز بعد از غسل🛁 متوجه بشیم مانعی در یکی از اعضای بدنمون وجود داشته مثلا هنوز مقدار کمی لاک گوشه ناخن 👌وجود داره یا مقداری ریمل هنوز در مژه ها👁 باقی مونده؛ آیا باید دوباره تمام غسل را از اول انجام بدیم⁉️ ❇️رهبری شهید❇️ اگر مانع در سمت چپ هست🌓 باید مانع را برطرف کنیم و آن قسمت را بیرون حمام به نیت غسل بشوییم. اگر مانع در سمت راست🌗 هست بعد از برطرف کردن مانع آن قسمت را بشوییم و بنابر احتیاط واجب تمام سمت چپ را هم بشوییم. اگر مانع در صورت🌚 هست بعد از برطرف کردن مانع و شستن آن محل، بنابر احتیاط واجب سمت راست و بعد سمت چپ را بشوییم و نمازهایی که با این غسل خواندیم را پس از وضو گرفتن دوباره بخونیم. ❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️ مانع در هر قسمت بدن باشد آن را برطرف کنیم و فقط همان قسمت را بیرون حمام به نیّت تمام شدن غُسل بشوییم کافی است و لازم نیست دوباره غسل کنیم؛ اما نمازهایی که با این غسل خوانده ایم را پس از وضو گرفتن باید دوباره بخونیم. ❇️نطر آیت الله مکارم ❇️ اگر مانع بسيار کوچک🤏 باشد (یعنی به اندازه دو ميليمتر باشد) غسل صحيح است؛ اما اگه بیشتر باشد بايد مانع را برطرف کنیم و بیرون حمام همان قسمت را به نيت غسل، زير آب بگيریم و دیگه لازم نیست دوباره غسل کنیم؛ اما نمازهايي که با اين غسل خوانده ایم را باید دوباره بخونیم. 🟣 مقلدین رهبری شهید اگه بعد از غسل در صورت یا سمت راست بدن مانعی دیدن در این مسأله میتونن به آیت‌الله سیستانی رجوع کنند و بیرون حمام همون قسمت رو به نیت غسل بشورن و کافی هست؛ دیگه لازم نیست دوباره برن حمام.🟣 ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاسخ رهبر شهید به ادعای جاسوس بودن برخی سیاسیون... ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
‍ 🌷 – قسمت 7⃣6⃣ ✅ فصل شانزدهم 💥 بعد از رفتن بچه‌ها،شیر سمیه را دادم و او را خواباندم.خودم هم لباس‌های کثیف را توی تشتی ریختم تا ببرم حمام و بشویم که یک‌دفعه صدای وحشتناکی ساختمان را لرزاند.همه سراسیمه از اتاق بیرون آمدند. بچه‌ها از ترس جیغ می‌کشیدند. تشت را گذاشتم زمین و دویدم پشت پنجره. قسمتی از پادگان توی گرد و خاک گم شده بود.خانم‌ها سر و صدا می‌کردند و به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. نمی‌دانستم چه‌کار کنم. این اولین باری بود پادگان بمباران می‌شد. 💥 خواستم بروم دنبال بچه‌ها که دوباره صدای انفجار دیگری آمد و انگار کسی هلم داده باشد،پرت شدم به طرف پایین اتاق. سرم گیج می‌رفت؛اما به فکر بچه‌ها بودم.تلوتلوخوران سمیه را برداشتم و بدوبدو دویدم طبقه‌ی اول. سمیه ترسیده بود.گریه می‌کرد و آرام نمی‌شد. بچه‌ها هنوز داشتند توی همان اتاق بازی می‌کردند.آن‌قدر سرگرم بودند که متوجه‌ی صدای بمب نشده بودند. خانم‌های دیگر هم سراسیمه پایین آمدند. بچه‌ها را صدا کردیم که دوباره صدای انفجار دیگری ساختمان را لرزاند.این بار بچه‌ها متوجه شدند و از ترس به ما چسبیدند. 💥 یکی از خانم‌ها اتاق به اتاق رفت و همه را صدا کرد وسط سالن طبقه‌ی اول. ده پانزده‌نفری آدم بزرگ بودیم و هفت هشت‌تایی هم بچه. بوی تند باروت و خاک سالن را پر کرده بود.بچه‌ها گریه می‌کردند. ما نگران مردها بودیم. یکی از خانم‌ها گفت:«تا خط خیلی فاصله نداریم.اگر پادگان سقوط کند،ما اسیر می‌شویم.» 💥 با شنیدن این حرف دلهره‌ی عجیبی گرفتم.فکر اسارت خودم و بچه‌ها بدجوری مرا ترسانده بود.وقتی اوضاع کمی آرام شد،دوباره به طبقه‌ی بالا رفتیم. پشت پنجره ایستادیم و ردّ دودها را گرفتیم تا حدس بزنیم کجای پادگان بمباران شده که یک‌دفعه یکی از خانم‌ها فریاد زد:«نگاه کنید آن‌جا را،یا امام هشتم!» 💥 چند هواپیما در ارتفاع پایین در حال پرواز بودند. ما حتی رها شدن بمب‌هایشان را هم دیدیم.تنها کاری که در آن لحظه از دستمان برمی‌آمد، این بود که دراز بکشیم روی زمین.دست‌ها را روی سرمان گذاشته و دهانمان را باز کرده بودیم. فریاد می‌زدیم:«بچه‌ها! دست‌ها را روی سرتان بگذارید. دهانتان را نبندید.» 💥 خدیجه و معصومه و مهدی از ترس به من چسبیده بودند و جیک نمی‌زدند. اما سمیه گریه می‌کرد.در همان لحظات اول،صدای گرومپ‌گرومپ انفجارهای پشت سر هم زمین را لرزاند.با خودم فکر می‌کردم دیگر همه چیز تمام شد. الان همه می‌میریم. یک‌ربعی به همان حالت دراز کشیدیم. بعد یکی‌یکی سرها را از روی زمین بلند کردیم. 💥 دود اتاق را برداشته بود. شیشه‌ها خرد شده بود،اما چسب‌هایی که روی شیشه‌ها بود، نگذاشته بود شیشه‌ها روی زمین یا روی ما بریزد. همان توی پنجره و لابه‌لای چسب‌ها خرد شده و مانده بود. خدا را شکر کردیم کسی طوری نشده. 💥 صداهای مبهم و جورواجوری از بیرون می‌آمد. یکی از خانم‌ها گفت:«بیایید برویم بیرون. این‌جا امن نیست.» بلند شدیم و از ساختمان بیرون آمدیم. دود و گرد و غبار به قدری بود که به زور چند قدمیِ‌مان را می‌دیدیم. مانده بودیم حالا کجا برویم. یکی از خانم‌ها گفت:«چند روز پیش که نزدیک پادگان بمباران شد، حاج‌آقای ما خانه بود. گفت اگر یک موقع اوضاع خراب شد،توی خانه نمانید. بروید توی دره‌های اطراف.» 💥 بعد از خانه‌های سازمانی،سیم خاردارهای پادگان بود. اما در جایی قسمتی از آن کنده بود و هر بار که با صمد یا خانم‌ها می‌رفتیم پیاده‌روی،از آن‌جا عبور می‌کردیم؛اما حالا با این همه بچه و این اضطراب و عجله، گذشتن از لای سیم‌خاردار و چاله‌چوله‌ها سخت بود. بچه‌ها راه نمی‌آمدند. نق می‌زدند و بهانه می‌گرفتند. 💥 نیم‌ساعتی از آخرین بمباران گذشته بود. ما کاملاً از پادگان دور شده بودیم و به رودخانه‌ی خشکی رسیده بودیم که رویش پلی قدیمی بود. کمی روی پل ایستادیم و از آن‌جا به پادگان و خانه‌های سازمانی نگاه کردیم که ناگهان چند هواپیما را وسط آسمان دیدیم. 💥 هواپیماها آن‌قدر پایین آمده بودند که ما به راحتی می‌توانستیم خلبان‌هایشان را ببینیم. حتم داشتیم خلبان‌ها هم ما را می‌دیدند. از ترس ندانستیم چطور از روی پل دویدیم و خودمان را رساندیم زیر پل. کمی بعد دوباره صدای چند انفجار را شنیدیم. یکی از خانم‌ها ترسیده بود. می‌گفت:«اگر خلبان‌ها ما را ببینند، همین‌جا فرود می‌آیند و ما را اسیر می‌کنند.» 💥 هر چه برایش توضیح می‌دادیم که روی این زمین‌ها هواپیما نمی‌تواند فرود بیاید، قبول نمی‌کرد و باز حرف خودش را می‌زد و بقیه را می‌ترساند. ما بیشتر نگران خانمی بودیم که حامله بود. سعی می‌کردیم از خاطراتمان بگوییم یا تعریف‌هایی بکنیم تا او کمتر بترسد؛ اما هواپیماها ول‌کن نبودند. تقریباً هر نیم‌ساعت هفت هشت‌تایی می‌آمدند و پادگان را بمباران می‌کردند. 🔰ادامه دارد...🔰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿🖤سلام مولای من، مهدی جان🖤🌿 🍂دلم به وسعت دنیا گرفته آقاجان! از این زمانه از این جا گرفته آقاجان! 🍂بیا دوای غم و غصه‌ها تویی مولا برای توست که دل‌ها گرفته آقاجان🌿🥀 🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱 🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫 || ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
تصورم از بازی ایران و‌مصر ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
خدای مهربان من🍃 میدانی که چقدر به رحمت تو امید بسته ایم و چقدر آرام میشویم از اینکه تو و مهربانی و لطفتت را همیشه در جان لحظات‌مان احساس می کنیم ...🌼 حس داشتنت ، حس بودنت ، حس حضورت ، در تار و پود لحظات‌مان جاریست و چقدر با تو خوشبختیم.. و چقدر با تو ای خدای مهربانم پر از آرامشیم، الهی، این آرامش را برایمان ابدی گردان... روزتون عالی و لحظاتی بابرکت داشته باشید 🌸🌱 ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃آوای رویش🍃
تقدیم به پیشگاه منورشان‌ ۱۴ صلوات
🏴 امام سجاد علیه‌السلام، پاسدار فرهنگ عزت حسینی ▪️پس از عاشورا، امام سجاد علیه‌السلام در سخت‌ترین شرایط، پیام نهضت حسینی را زنده نگه داشتند. خطبه‌های روشنگرانه در کوفه و شام، افشای چهره واقعی حکومت اموی، تبیین معارف ناب اسلام در قالب دعاهای صحیفه سجادیه و زنده نگه داشتن یاد کربلا با گریه و یادآوری مصائب عاشورا، از مهم‌ترین فعالیت‌های آن حضرت در پاسداری از فرهنگ عزت و افتخار حسینی بود. ▫️امام سجاد علیه‌السلام با این روش‌ها اجازه ندادند پیام عاشورا در گردوغبار تبلیغات بنی‌امیه فراموش شود و راه عزت، آزادگی و مقاومت را برای همیشه در تاریخ ماندگار کردند. 🔻 منبع: مقاله میراث‌دار قافله عاشورا، مؤسسه مطالعات شیعه. 🌐https://shiastudies.com | ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فردای ما جز حاصل امروز ما نیست.... ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」