🏴راز بیماری امام سجاد علیهالسلام؛ تقدیر الهی برای بقای نهضت حسینی
▪️بیماری امام سجاد علیهالسلام در واقعه کربلا، نه یک اتفاق ساده، بلکه مصلحتی الهی برای حفظ نسل امامت و تداوم نهضت حسینی بود. این بیماری که تنها در ایام عاشورا شدت یافت، مانع از شهادت ایشان به دست دژخیمان شد؛ چرا که دشمن با مشاهده رنجوری حضرت، گمان میکرد بیماری او را از پای درمیآورد.
▫️بدین ترتیب، تقدیر الهی بر این استوار گشت تا امام زنده بماند و با جهاد تبیین، پیام خونین کربلا را در تاریخ جاودانه سازد.
🔻منبع: کتاب «پاسخگویی به بخشی از شبهات محرم و صفر»، استاد جواد حیدری، ص ۱۹.
🔻حماسه حسینی، شهید مرتضی مطهری، جلد ۱۷، ص ۲۹.
#امام_سجاد
#عاشورا
#جهاد_تبیین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 سه مسئولیت اصلی حضرت زین العابدین علیهالسلام در دوران امامتشان
🎥 گوشه ای از زندگی سیاسی مبارزاتی امام سجاد علیهالسلام در کلام رهبر شهید انقلاب اسلامی
📚 برگرفته از کتاب انسان ۲۵۰ ساله
#امام_سجاد_علیه_السلام
#رویش_سُخن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
میگه من در حال یادگرفتن آفساید😅 عجب فوتبالی شده 😄 .
.
#چالش
اگه بجای فوتبالیست ها بودید و بعد از زحمات بسیار به اون نتیجه دلخواه نمیرسیدید، چیکار میکردید؟😊
اینجا 👇👇👇
https://punz.ir/message/09ZwJdx
🍃آوای رویش🍃
. #چالش اگه بجای فوتبالیست ها بودید و بعد از زحمات بسیار به اون نتیجه دلخواه نمیرسیدید، چیکار می
با سلام خدمت شما مخاطب گرامی 🌹
بسیار هم عالی
این جمله شما من رو یاد این فرمایش امام خمینی رحمه الله علیه انداخت که «ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه...
از همراهی شما سپاسگزارم ✨✨
🍃آوای رویش🍃
با سلام خدمت شما مخاطب گرامی 🌹 بسیار هم عالی این جمله شما من رو یاد این فرمایش امام خمینی رحمه ال
بسیار عالی 😍
ممنونم از همراهی شما همراه گرامی 🌹
🙇♂چه غسلهايى بهجای وضو حساب میشن و میتونیم بعد از غسل، بدون وضو با همون غسل ها نماز بخونیم⁉️
❇️ رهبری شهید❇️
فقط بعد از غسل جنابت می توان بدون وضو نماز خواند؛ اما بعد از غسلهاى ديگه بايد وضو گرفت.
❇️ آيات عظام سيستانى و مكارم❇️
با همه غسلهاى واجب و مستحب که در روایات معتبر معرفی شدن (غير از غسل استحاضه متوسطه)، میشه نماز خوند؛ اگرچه مستحبه به غیر از غسل جنابت بعد از بقیه غسل ها وضو هم بگيریم.
🔰 نکته مهم👈 غسلهای معتبر به غسلهایی گفته میشه که واجب یا مستحب بودنشون در روایات بیان شده باشه مثل: غسل جنابت، حیض، نفاس، مس میت، جمعه، غسل روز عید فطر و قربان و... .
⛔️ پس اگه همینطوری الکی نیت غسل مستحبی و... کردیم، نمی تونیم بدون وضو نماز بخونیم.❌
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 7⃣6⃣ ✅ فصل شانزدهم 💥 بعد از رفتن بچهها،شیر سمیه را دادم و او را خواباندم.خو
🌷 #دختر_شینا – قسمت 8⃣6⃣
✅ فصل شانزدهم
💥 دیگر ظهر شده بود. نه آبی همراه خودمان آورده بودیم، نه چیزی برای خوردن داشتیم. بچهها گرسنه بودند. بهانه میگرفتند. از طرفی نگران مردها بودیم و اینکه اگر بروند سراغمان، نمیدانند ما کجاییم.
یکی از خانمها، که دعاهای زیادی را از حفظ بود، شروع کرد به خواندن دعای توسل. ما هم با او تکرار میکردیم. بچهها نق میزدند و گریه میکردند. کلافه شده بودیم.
💥 یکی از خانمها که این وضع را دید، بلند شد و گفت: « اینطوری نمیشود. هم بچهها گرسنهاند و هم خودمان. من میروم چیزی میآورم، بخوریم. » دو سه نفر دیگر هم بلند شدند و گفتند: « ما هم با تو میآییم. » میدانستیم کار خطرناکی است. اولش جلوی رفتنشان را گرفتیم؛ اما وقتی دیدیم کمی اوضاع آرام شده، رضایت دادیم و سفارش کردیم زود برگردند.
💥با رفتن خانمها دلهرهی عجیبی گرفتیم که البته بیمورد هم نبود. چون کمی بعد دوباره هواپیماها پیدایشان شد. دل توی دلمان نبود. اینبار هم هواپیماها پادگان را بمباران کردند. هر لحظه برایمان هزار سال میگذشت؛ تا اینکه دیدیم خانمها از دور دارند میآیند. میدویدند و زیگزاکی میآمدند. بالاخره رسیدند؛ با کلی خوردنی و آب و نان و میوه. بچهها که گرسنه بودند، با خوردن خوراکیها سیر شدند و کمی بعد روی پاهایمان خوابشان برد.
💥 هر چه به عصر نزدیکتر میشدیم، نگرانی ما هم بیشتر میشد. نمیدانستیم چه عاقبتی در انتظارمان است. با آبی که خانمها آورده بودند، وضو گرفتیم و نماز خواندیم. لحظات به کندی میگذشت و بمباران پادگان همچنان ادامه داشت.
دیگر غروب شده بود و دلهره و نگرانی ما هم بیشتر. نمیدانستیم باید چهکار کنیم. به خانه برگردیم، یا همانجا بمانیم. چارهای نداشتیم. به این نتیجه رسیدیم، برگردیم.
در آن لحظات تنها چیزی که آراممان میکرد، صدای نرم و حزنانگیز خانمی بود که خوب دعا میخواند و اینبار ختم « اَمّن یجیب » گرفته بود.
💥 نزدیکی خانههای سازمانی که رسیدیم، دیدیم چند مرد نگران و مضطرب آن دور و بر قدم میزنند. ما را که دیدند، به طرفمان دویدند. یکی از آنها صمد بود؛ با چهرهای خسته و خاکآلوده.
بدون هیچ حرف دیگری از اوضاع پادگان پرسیدیم. آنچه معلوم بود این بود که پادگان تقریباً با خاک یکسان شده و خیلیها شهید و مجروح شده بودند.
💥 چند ماشین جلوی در پارک شده بود. صمد اشاره کرد سوار شویم. پرسیدم: « کجا؟! »
گفت: « همدان. »
کمک کرد بچهها سوار ماشین شدند. گفتم: « وسایلمان! کمی صبر کن بروم لباس بچهها را بیاورم. »
نشست پشت فرمان و گفت: « اصلاً وقت نداریم. اوضاع اضطراریه. زود باش. باید شما را برسانم و زود برگردم. »
همان طور که سوار ماشین میشدم، گفتم: « اقلاً بگذار لباسهای سمیه را بیاورم. چادرم... »
معلوم بود کلافه و عصبانی است. گفت: « سوار شو. گفتم اوضاع خطرناک است. شاید دوباره پادگان بمباران شود. »
💥 در ماشین را بستم و پرسیدم: « چرا نیامدید سراغمان. از صبح تا به حال کجا بودید؟! »
همانطور که تندتند دندهها را عوض میکرد، گاز داد و جلو رفت. گفت: « اگر بدانی چه وضعیتی داشتیم. تقریباً با دومین بمباران فهمیدم عراقیها قصد دارند پادگان را زیرورو کنند. به همین خاطر تصمیم گرفتم گردانم را از پادگان خارج کنم. یکییکی بچهها را از زیر سیمخاردارها عبور دادم و فرستادمشان توی یکی از درههای اطراف. خدا را شکر یک مو از سر هیچ کدامشان کم نشد. هر سیصد نفرشان سالماند؛ اما گردانهای دیگر شهید و زخمی دادند. کاش میتوانستم گردانهای دیگر را هم نجات بدهم. »
💥 شب شده بود و ما توی جادهای خلوت و تاریک جلو میرفتیم. یکدفعه یاد آن پسر نوجوان افتادم که آن شب توی خط دیده بودم. دلم گرفت و پرسیدم: « صمد الان بچههایت کجا هستند؟! چیزی دارند بخورند. شب کجا میخوابند؟! »
او داشت به روبهرو، به جادهی تاریک نگاه میکرد. سرش را تکان داد و گفت: « توی همان دره هستند. جایشان که امن است، اما خورد و خوراک ندارند. باید تا صبح تحمل کنند. »
دلم برایشان سوخت، گفتم: « کاش تو بمانی. »
برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت: « پس شما را کی ببرد؟! »
گفتم: « کسی از همکارهایت نیست؟! میشود با خانوادههای دیگر برویم؟! »
توی تاریکی چشمهایش را میدیدم که آب انداخته بود. گفت: « نمیشود، نه. ماشینها کوچکاند. جا ندارند. همه تا آنجا که میتوانستند خانوادههای دیگر را هم با خودشان بردند؛ و گرنه من که از خدایم است بمانم. چارهای نیست، باید خودم ببرمتان. »
🔰ادامه دارد...🔰