🙇♂چه غسلهايى بهجای وضو حساب میشن و میتونیم بعد از غسل، بدون وضو با همون غسل ها نماز بخونیم⁉️
❇️ رهبری شهید❇️
فقط بعد از غسل جنابت می توان بدون وضو نماز خواند؛ اما بعد از غسلهاى ديگه بايد وضو گرفت.
❇️ آيات عظام سيستانى و مكارم❇️
با همه غسلهاى واجب و مستحب که در روایات معتبر معرفی شدن (غير از غسل استحاضه متوسطه)، میشه نماز خوند؛ اگرچه مستحبه به غیر از غسل جنابت بعد از بقیه غسل ها وضو هم بگيریم.
🔰 نکته مهم👈 غسلهای معتبر به غسلهایی گفته میشه که واجب یا مستحب بودنشون در روایات بیان شده باشه مثل: غسل جنابت، حیض، نفاس، مس میت، جمعه، غسل روز عید فطر و قربان و... .
⛔️ پس اگه همینطوری الکی نیت غسل مستحبی و... کردیم، نمی تونیم بدون وضو نماز بخونیم.❌
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 7⃣6⃣ ✅ فصل شانزدهم 💥 بعد از رفتن بچهها،شیر سمیه را دادم و او را خواباندم.خو
🌷 #دختر_شینا – قسمت 8⃣6⃣
✅ فصل شانزدهم
💥 دیگر ظهر شده بود. نه آبی همراه خودمان آورده بودیم، نه چیزی برای خوردن داشتیم. بچهها گرسنه بودند. بهانه میگرفتند. از طرفی نگران مردها بودیم و اینکه اگر بروند سراغمان، نمیدانند ما کجاییم.
یکی از خانمها، که دعاهای زیادی را از حفظ بود، شروع کرد به خواندن دعای توسل. ما هم با او تکرار میکردیم. بچهها نق میزدند و گریه میکردند. کلافه شده بودیم.
💥 یکی از خانمها که این وضع را دید، بلند شد و گفت: « اینطوری نمیشود. هم بچهها گرسنهاند و هم خودمان. من میروم چیزی میآورم، بخوریم. » دو سه نفر دیگر هم بلند شدند و گفتند: « ما هم با تو میآییم. » میدانستیم کار خطرناکی است. اولش جلوی رفتنشان را گرفتیم؛ اما وقتی دیدیم کمی اوضاع آرام شده، رضایت دادیم و سفارش کردیم زود برگردند.
💥با رفتن خانمها دلهرهی عجیبی گرفتیم که البته بیمورد هم نبود. چون کمی بعد دوباره هواپیماها پیدایشان شد. دل توی دلمان نبود. اینبار هم هواپیماها پادگان را بمباران کردند. هر لحظه برایمان هزار سال میگذشت؛ تا اینکه دیدیم خانمها از دور دارند میآیند. میدویدند و زیگزاکی میآمدند. بالاخره رسیدند؛ با کلی خوردنی و آب و نان و میوه. بچهها که گرسنه بودند، با خوردن خوراکیها سیر شدند و کمی بعد روی پاهایمان خوابشان برد.
💥 هر چه به عصر نزدیکتر میشدیم، نگرانی ما هم بیشتر میشد. نمیدانستیم چه عاقبتی در انتظارمان است. با آبی که خانمها آورده بودند، وضو گرفتیم و نماز خواندیم. لحظات به کندی میگذشت و بمباران پادگان همچنان ادامه داشت.
دیگر غروب شده بود و دلهره و نگرانی ما هم بیشتر. نمیدانستیم باید چهکار کنیم. به خانه برگردیم، یا همانجا بمانیم. چارهای نداشتیم. به این نتیجه رسیدیم، برگردیم.
در آن لحظات تنها چیزی که آراممان میکرد، صدای نرم و حزنانگیز خانمی بود که خوب دعا میخواند و اینبار ختم « اَمّن یجیب » گرفته بود.
💥 نزدیکی خانههای سازمانی که رسیدیم، دیدیم چند مرد نگران و مضطرب آن دور و بر قدم میزنند. ما را که دیدند، به طرفمان دویدند. یکی از آنها صمد بود؛ با چهرهای خسته و خاکآلوده.
بدون هیچ حرف دیگری از اوضاع پادگان پرسیدیم. آنچه معلوم بود این بود که پادگان تقریباً با خاک یکسان شده و خیلیها شهید و مجروح شده بودند.
💥 چند ماشین جلوی در پارک شده بود. صمد اشاره کرد سوار شویم. پرسیدم: « کجا؟! »
گفت: « همدان. »
کمک کرد بچهها سوار ماشین شدند. گفتم: « وسایلمان! کمی صبر کن بروم لباس بچهها را بیاورم. »
نشست پشت فرمان و گفت: « اصلاً وقت نداریم. اوضاع اضطراریه. زود باش. باید شما را برسانم و زود برگردم. »
همان طور که سوار ماشین میشدم، گفتم: « اقلاً بگذار لباسهای سمیه را بیاورم. چادرم... »
معلوم بود کلافه و عصبانی است. گفت: « سوار شو. گفتم اوضاع خطرناک است. شاید دوباره پادگان بمباران شود. »
💥 در ماشین را بستم و پرسیدم: « چرا نیامدید سراغمان. از صبح تا به حال کجا بودید؟! »
همانطور که تندتند دندهها را عوض میکرد، گاز داد و جلو رفت. گفت: « اگر بدانی چه وضعیتی داشتیم. تقریباً با دومین بمباران فهمیدم عراقیها قصد دارند پادگان را زیرورو کنند. به همین خاطر تصمیم گرفتم گردانم را از پادگان خارج کنم. یکییکی بچهها را از زیر سیمخاردارها عبور دادم و فرستادمشان توی یکی از درههای اطراف. خدا را شکر یک مو از سر هیچ کدامشان کم نشد. هر سیصد نفرشان سالماند؛ اما گردانهای دیگر شهید و زخمی دادند. کاش میتوانستم گردانهای دیگر را هم نجات بدهم. »
💥 شب شده بود و ما توی جادهای خلوت و تاریک جلو میرفتیم. یکدفعه یاد آن پسر نوجوان افتادم که آن شب توی خط دیده بودم. دلم گرفت و پرسیدم: « صمد الان بچههایت کجا هستند؟! چیزی دارند بخورند. شب کجا میخوابند؟! »
او داشت به روبهرو، به جادهی تاریک نگاه میکرد. سرش را تکان داد و گفت: « توی همان دره هستند. جایشان که امن است، اما خورد و خوراک ندارند. باید تا صبح تحمل کنند. »
دلم برایشان سوخت، گفتم: « کاش تو بمانی. »
برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت: « پس شما را کی ببرد؟! »
گفتم: « کسی از همکارهایت نیست؟! میشود با خانوادههای دیگر برویم؟! »
توی تاریکی چشمهایش را میدیدم که آب انداخته بود. گفت: « نمیشود، نه. ماشینها کوچکاند. جا ندارند. همه تا آنجا که میتوانستند خانوادههای دیگر را هم با خودشان بردند؛ و گرنه من که از خدایم است بمانم. چارهای نیست، باید خودم ببرمتان. »
🔰ادامه دارد...🔰
🌿🖤 السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)🖤🌿
در تمنّای نگاهت
بی قرارم تا بیایی
مڹ ظهورِ لحظہها را
می شمارم تا بیایی...
خاک لایق نیست
تا بہ رویش پا گذارے
در مسیرت جاڹ فشانم
گل بکارم ، تا بیایی...🌿🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
وقایع روز ۱۲ محرم
دفن شهدای کربلا ۶۱ ق
مرحوم شیخ مفید در ارشاد صفحه ۲۵۸ می فرماید عمر بن سعد از کربلا به سوی کوفه روانه شد جماعتی از بنیاسد که در اراضی غاضریّه منزل داشتند به مقتل آن حضرت آمدند (ظاهرا) بر اجساد شهداء نماز خواندند و ایشان را دفنکردند به این طریق که امام را در همان موضع که معروف است و حضرت علی بن الحسین (علی اکبر) را در پائین پای امام علیهالسلام و از برای سایر شهداء حفرهای در پائین پا کندند و در آن حفره دفن نمودند و حضرت ابوالفضل علیهالسلام را در راه غاضریّه در همان مکان که اکنون معروف است دفن کردند ولی از نظر شیعه حضرت امام زین العابدین علیهالسلام در واقع آمد نماز خواند و دفن نمود چنان که امام رضا در جواب گروه واقفیّه تصریح نموده که در کتاب انصار الحسین صفحه ۱۰۴ توضیح داده شده و در بصائر الدرجات صفحه ۲۲۵ در ضمن حدیثی از امام صادق علیهالسلام استفاده می شود که در موقع دفن سرور شهیدان امام حسین علیهالسلام پیامبر اسلام و حضرت علی علیهالسلام و امام حسن وامام سجاد و ملائکه حضور داشتند و یاری می نمودند.
📚ویکی شیعه
#دانستنی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
وقایع روز ۱۲ محرم دفن شهدای کربلا ۶۱ ق مرحوم شیخ مفید در ارشاد صفحه ۲۵۸ می فرماید عمر بن سعد از کر
وقایع روز ۱۲ محرم
ورود اهلبیت عصمت به کوفه ۶۱ ق
چون به ابن زیاد خبر رسید که اهلبیت به کوفه نزدیک شدهاند امر کرد سرهای شهدا را که عمر بن سعد از پیش فرستاده بود خارج کرده و پیش روی اهلبیت ببرند و با هم به شهر درآورند و در کوچه و بازار بگردانند تا سلطنت یزید بر مردم معلوم شود مردم کوفه چون از ورود اهلبیت خبردار شدند از کوفه بیرون آمدند و اهلبیت را سوار بر شتران وارد کوفه نمودند و زنان کوفه برای تماشا بالای بامها رفته بودند زنی از بام صدا زد من ایّ الاساری انتنّ شما از کدام مملکت و قبیله هستید گفتند نحن اساری آل محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم چون آن زن این را شنید هر چه چادر و مقنعه داشت آورد و برایشان پخش نمود مخدرات گرفتند و خود را با آنها پوشانیدند.
به روایت مسلم گجکار قریب به چهل محمل روی چهل شتر در روی آنها زنان و اطفال بودند و سید سجادعلیهالسلام مریض بر شتر برهنه نشسته و خون از رگهای گردنش جاری بود اهل کوفه گریه میکردند حضرت با صدای ضعیف میفرمود شما بر ما گریه میکنید پس ما را چه کسی کشت.
سهل گوید چون وارد کوفه شدم دیدم بوقها زده میشد و پرچمها افراشته ناگاه لشکر وارد شد صدای ضجه و ناله برخاست و سرهای شهدا را که بر فراز نیزه نصب کرده بودند آوردند در پیش سرها سر مبارک امام حسین مثل ماه می درخشید.
امام در نوک نیزه آیه مبارکه را تلاوت مینموده:
ام حسبت انّ اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من ایاتنا عجبا،
سهل گوید گریهکنان گفتم یابن رسول الله رأسک اعجب یعنی تکلم رأس شریف تو از قصه اصحاب کهف و رقیم عجیبتر است پس جناب زینب مردم را امر به سکوت نمود و خطبهای شروع کرد در حالی که همه خاموش بودند.
📚ویکی فقه
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عقلانیت یا ترس؟
عقلانیت، تصمیم درست در میدان است؛
نه فرار از میدان.
گاهی فقط ترس، نامش را عوض کرده است.
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
سه امر قابل توجه:
هر چقدر صدقه زیاد باشد
رزق افزون می گردد
هر چقدر خشوع در نماز زیاد باشد
سعادت افزون می شود.
هر چه قدر نیکی به والدین زیاد باشد
توفیق در زندگی ات افزون می شود
#انگیزشی|#رویش_زندگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
جلوهی بعضی چیزها فقط به دیده شدنشون نیست...
✨به اثریه که توی دل آدم میذارن.. ✨جلوهی مهربونی توی آرامشیه که بعد از یک گفتوگوی صادقانه باقی میمونه ✨جلوهی عشق توی موندنهای بیادعاست و جلوهی انسانیت توی رفتارهای کوچیکیه که بیهیاهو دنیا رو جای بهتری میکنن
✨شاید زیباترین جلوهها اونایی باشن که نیازی به اثبات ندارن چون حضورشون به تنهایی احساس میشه...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」