🍃آوای رویش🍃
رسمه، وقتی کسی بازنشسته میشه بر می گرده به وطنش، به زادگاهش، به خونه پدریش... رهبر شهید هم بالاخره ب
برای خبر تشییعت
که تکرار سوگ نخستینت بود...
ای بغضِ ناصبور که دیریست با منی!
دیگر نیاز نیست بمانی و نشکنی!
وقتی شکستن است سرانجام بغضها
دیگر چه استقامت پوچی؟ چه ماندنی؟
بشکن چنان لطیف،که از سنگ، شیشهای!
بشکن چنان محال،که از شیشه، آهنی!
ای گریه! ای دوبارهی سرکش! امان بده!
کم شانههای غمزدهام را تکان بده!
ای کوهِ رفته بر گذرِ شانه! صبر کن!
پاها نمیکشند، خدایا توان بده!
یا باز آن عزیزترین را به ما ببخش!
یا راه صبر را به دل ما نشان بده!
ای موجِ شانه! بر سر خود ماه میبری!
ناگاه میگذاری و ناگاه میبری!
قدّی که ایستادهترین کوه قرن بود
داری به سمت مرقدِ دلخواه میبری!
دلهای داغدیدهی ما را در این سفر
با او به اسمِ "هیأت همراه" میبری!
ما وارثان داغ و شکوه مکرریم
هم صخرهی ستبر و هم آیینه پروریم
بر آستان عشق،به جز دل نمی نهیم!
در پیشگاه تیغ،به جز سر نمی بَریم!
ای پیر! درد و داغ محرّم، حراممان!
روزی اگر که از سر خون تو بگذریم!
در خطبهی نمازِ مصلّی،فروختی
اما چه دلبرانه و زیبا فروختی
وقتی که جان و آبرو و هر چه داشتی
در "مَن یزیدِ" عشق و تمنا فروختی
معلوم می شود خودِ مادر خریده بود
آن "جسم ناقصی" که در آنجا فروختی!
ما را به جز در اوج و به بالا نخواستی
می شد رهایمان کنی، اما نخواستی!
آه ای صبور! زخم زبان می شنیدی و
هرگز به غیر عزّت ما را نخواستی!
ما را در آن پگاهِ پر از زخمِ ناگهان
همراه خود نشد ببری؟ یا نخواستی؟
شد داغ های سینه فراوان،بدون تو
ماییم و همنشینی باران، بدون تو
باور نداشتم نفسِ بی تو را...ولی
من زندهام هنوز و... کماکان بدون تو!
هر روز، هم به جای خودم گریه می کنم
هم جایِ کوچه کوچهی تهران، بدون تو!
شد بغضِ بیملاحظه کم کم،ادامهدار
در چشمهام بارش نم نم ادامهدار
از بس که زود،ماه محرّم شروع شد!
از بس که هست ماه محرّم، ادامهدار!
تو میروی و شعر چه دارد بدون تو؟
یک بیت،بیادامه و یک غم،ادامهدار:
"ای تکیهگاه سختِ چهل فصلِ سختمان
باور کنم که می روی از پایتخت مان؟!
دکتر سیده اعظم حسینی
#رویش_احساس
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📌میراثی که به خاک نمیرود.
#باید_برخاست
#قائد_شهید
#بدرقه_امام
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
بعضی از آدمها ابدیاند...
ماندگارند ،خواستنیاند
آرامش روح و دلخوشی زندگیاند
جنس نگاه و عطر نفسهایشان فرق میکند
کلام وگفتارشان جور دیگریست
آدمهای ابدی...
دور و نزدیک بودنشان
آشنا و غریب بودنشان
حتی مجازی یا حقیقی بودنشان فرقی ندارد
مهم نیست سال و ماهی در کنارت باشند
یا ساعت و ثانیهای...
این آدمها بودنشان حتی
به کوتاهی نگاهی هم که باشد
یاد و خاطرشان را چنان در دل حک میکنند
که تا آخرین تپش خیالشان میشود
دل خوشی تمام روزگار ...
#انگیزشی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
میدانی «برکت» چیست؟
وقتی چند ماه نیازی به ملاقات پزشک نداری، این «برکت» است.
وقتی کم غذا میخوری و سیر میشوی، این «برکت» است.
وقتی حقوقت تا پایان ماه کافی است، این «برکت» است.
وقتی همه خانوادهات سالم و دور و برت هستند، این «برکت» است.
وقتی چیزی میخری و سالها برایت میماند، این «برکت» است.
خدایا زندگی عزیزانم سرشار از برکت و شادی باشد انشاءالله
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هزاران غم پشت لبخندت...
#باید_برخاست
#رهبر_شَهیدم
#بدرقه_امام
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 74 ✅ فصل شانزدهم 💥 فردای آن روز با هواپیما برگشتیم تهران. توی فرودگاه یک پیک
🌷 #دختر_شینا – قسمت 75
✅ فصل شانزدهم
💥 زمستان سال 1364 بود. بار آخری که به مرخصی آمد، گفتم: « صمد! اینبار دیگر باید باشی. به قول خودت این آخری استها »
قول داد. اما تا آن روز که ماه آخر بارداریام بود نیامده بود. شام بچهها را که دادم، طفلیها خوابیدند. اما نمیدانم چرا خوابم نمیبرد. رفتم خانهی همسایهمان، خانم دارابی، خیلی با هم عیاق بودیم، چون شوهر او هم در جبهه بود، راحتتر با هم رفتوآمد میکردیم.
💥 اغلب شبها یا او خانهی ما بود یا من به خانهی آنها میرفتم. اتفاقاً آن شب مهمان داشت و خواهرشوهرش پیشش بود. یکدفعه خانم دارابی گفت: « فکر کنم امشب بچهات به دنیا میآید. حالت خوب است؟! »
گفتم: « خوبم. خبری نیست. »
گفت: « میخواهی با هم برویم بیمارستان؟! »
به خنده گفتم: « نه... این دفعه تا صمد نیاید، بچه دنیا نمیآید. »
💥 ساعت دوازده بود که برگشتم خانهی خودمان. با خودم گفتم: « نکند خانم دارابی راست بگوید و بچه امشب دنیا بیاید. » به همین خاطر همان نصفشبی خانه را تمیز کردم. لباس و وسایل بچه را آماده گذاشتم. بعد رفتم بخوابم. اما مگر خوابم میبرد. کمی توی جا غلت زدم که صدای در بلند شد.
💥 خوشحال شدم. گفتم حتماً صمد است. اما صمد کلید داشت. رفتم و در را باز کردم. خانم دارابی بود. گفت: « صدای آژیر آمبولانس شنیدم، فکر کردم دردت گرفته، دنبالت آمدهاند. »
گفتم: « نه، فعلاً که خبری نیست. »
خانم دارابی گفت: « دلم شور میزند. امشب پیشت میمانم. »
💥 هنوز نیمساعتی نگذشته بود که حس کردم واقعاً درد دارد سراغم میآید. یک ساعت بعد حالم بدتر شد. طوری که خانم دارابی رفت خواهرشوهرش را از خواب بیدار کرد، آورد پیش بچهها گذاشت. ماشینی خبر کرد و مرا برد بیمارستان. همین که معاینهام کردند، مرا فرستادند اتاق زایمان و یکی دو ساعت بعد بچه به دنیا آمد.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 75 ✅ فصل شانزدهم 💥 زمستان سال 1364 بود. بار آخری که به مرخصی آمد، گفتم: « صم
🌷 #دختر_شینا – قسمت76
✅ فصل شانزدهم
💥 فردا صبح همسایهها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه. یکی اتاق را تمیز میکرد، یکی به بچهها میرسید، یکی غذا میپخت و چند نفری هم مراقب خودم بودند.
خانم دارابی کسی را فرستاد سراغ شینا و حاجآقایم. عصر بود که حاجآقا تنهایی آمد. مرا که توی رختخواب دید، ناراحت شد. به ترکی گفت: « دختر عزیز و گرامی بابا! چرا اینطور به غریبی افتادی. عزیزکردهی بابا! تو که بیکس و کار نبودی. »
💥 بعد آمد و کنارم نشست و پیشانی سردم را بوسید و گفت: « چرا نگفتی بچهات به دنیا آمده. گفتند مریضی! شینا هم حالش خوش نبود نتوانست بیاید. »
همان شب حاجآقایم رفت دنبال برادرشوهرم، آقا شمساللّه که با خانمش همدان زندگی میکردند. خانم او را آورد پیشم. بعد کسی را فرستاد دنبال شینا و خودش هم کارهای خرید بیرون را انجام داد.
💥 یک هفتهای گذشته بود. شینا حالش خوش نبود. نمیتوانست کمکم کند. مینشست بالای سرم و هی خودش را نفرین میکرد که چرا کاری از دستش برنمیآید.
حاجآقایم این وضع را که دید، شینا را فرستاد قایش. خواهرها هم دو سه روز اول ماندند و رفتند سر خانه و زندگیشان. فقط خانم آقاشمساللّه پیشم بود، که یکی از همسایهها آمد و گفت: « حاجآقایتان پشت تلفن است. با شما کار دارد. »
💥 معصومه، زن آقاشمساللّه، کمکم کرد و لباس گرمی تنم پوشاند و چادرم را روی سرم انداخت. دستم را گرفت و رفتیم خانهی همسایه.
ادامه دارد...