🍃آوای رویش🍃
#آفات_زبان گناه اول زبانی ( #غیبت ) 🍃 غیبت،زخمِزبان است؛نهبگو،نه بشنو تا دلت آسمانی و آرام بماند
#آفات_زبان
⛔️گناه دوم زبانی ( #تهمت )
تهمت یا افترا به بیانیه یا اظهارنظری گفته میشود که ادعایی آشکار یا ضمنی به یک فرد، گروه، حکومت، دین یا ملت نسبت میدهند که موجب ایجاد تصویری منفی یا نادرست برای آنها میشود
✅تهمت، آبروی انسان را نشانه میگیرد و گاهی زخمی بر دلها میگذارد که سالها التیام نمییابد
مؤمن پیشاز شنیدن،باورکردنوبازگوکردن هر سخنی، آنرا با معیار حقیقت و انصاف میسنجد
📖خداوند در آیه ۱۹ سوره نور میفرماید:
إِنَّالَّذِينَيُحِبُّونَ أَنْتَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِيالَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ
کسانیکه دوستدارند زشتیها و تهمتها در میان مؤمنان شایع شود، برای آنان در دنیا و آخرت عذابی دردناک است
🌸پیامبر اکرم ﷺ فرمودند:
مَن بَهَتَ مُؤْمِنًا أَوْ مُؤْمِنَةً بِمَا لَيْسَ فِيهِ أَقَامَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي رَدْغَةِ الْخَبَالِ حَتَّى يَخْرُجَ مِمَّا قَالَ
هرکس به مرد یا زن مؤمنی چیزی را نسبت دهد که در او نیست، خداوند روز قیامت او را در جایگاه عذاب نگه میدارد تا از آنچه گفته است رهایی یابد
📚سنن ابوداوود،حدیث ۴۸۸۳
بیایید نگهبان زبان، قلم و پیامهای خود باشیم؛ زیرا خدا از هرسخنیکه بر زبان میآوریم آگاه است
🤲خداوندا ! زبان و دل ما را از تهمت، افترا و قضاوت ناعادلانه پاک نگه دار🙏
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
«لَعَنَ اللهُ اُمّةً اسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ»
#آقای_شهید
#بدرقه_یار
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا به موهای دخترش حساسه...
#همراه_با_شُهدا
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 80 ✅ فصل هفدهم 💥 یک روز عصر همانطور که دو نفری ناراحت و بیحوصله توی اتاق ن
🌷 #دختر_شینا – قسمت 81
✅ فصل هفدهم
💥 آقا شمساللّه کنار مادرشوهرم نشسته و به تلویزیون خیره شده بود. تا مرا دید، گفت: « میخواهم بروم قایش، سری به دوست و آشنا بزنم. شما نمیآیید؟! »
میدانستم نقشه است. به همین خاطر زود گفتم: « چه خوب. خیلی وقته دلم میخواهد سری به حاجآقایم بزنم. دلم برای شینا یکذره شده. مخصوصاً از وقتی سکته کرده، خیلی کمطاقت شده. میگویند بهانهی ما را زیاد میگیرد. میآیم یک دو روز میمانم و برمیگردم. »
بعد تندتند مشغول جمع کردن لباسهای بچهها شدم. ساکم را بستم. یک دست لباس مشکی هم برداشتم و گفتم: « من آمادهام. »
💥 توی ماشین و بین راه، همهاش به فکر صدیقه بودم. نمیدانستم چهطور باید توی چشمهایش نگاه کنم. دلم برای بچههایش میسوخت. از طرفی هم نمیتوانستم پیش مادرشوهرم چیزی بگویم.
این غصهها را که توی خودم میریختم، میخواستم خفه شوم.
💥 به قایش که رسیدیم، دیدم اوضاع مثل همیشه نیست. انگار همه خبردار بودند، جز ما. به در و دیوار پارچههای سیاه زده بودند. مادرشوهرم بندهی خدا با دیدن آنها هول شده بود و پشت سر هم میپرسید: « چی شده. بچهها طوری شدهاند؟! »
💥 جلوی خانهی مادرشوهرم که رسیدیم، ته دلم خالی شد. در خانه باز بود و مردهای سیاهپوش میآمدند و میرفتند. بندهی خدا مادرشوهرم دیگر دستگیرش شده بود اتفاقی افتاده. دلداریاش میدادم و میگفتم: « طوری نشده. شاید کسی از فامیل فوت کرده. » همین که توی حیاط رسیدیم، صدیقه که انگار خیلی وقت بود منتظرمان بود، به طرفمان دوید. خودش را توی بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن. زار میزد و میگفت: « قدم جان! حالا من، سمیه و لیلا را چهطور بزرگ کنم؟! »
💥 سمیه دو ساله بود؛ همسن سمیهی من. ایستاده بود کنار ما و بهتزده مادرش را نگاه میکرد. لیلا تازه شش ماهش تمام شده بود. مادرشوهرم، که دیگر ماجرا را فهمیده بود، همان جلوی در از حال رفت.
کمی بعد انگار همهی روستا خبردار شدند. توی حیاط جای سوزن انداختن نبود. زنها به مادرشوهرم تسلیت میگفتند. پابهپایش گریه میکردند و سعی میکردند دلداریاش بدهند.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 81 ✅ فصل هفدهم 💥 آقا شمساللّه کنار مادرشوهرم نشسته و به تلویزیون خیره شده ب
🌷 #دختر_شینا – قسمت 82
✅ فصل هفدهم
💥 فردای آن روز نزدیکهای ظهر بود که چند تا بچه از توی حیاط فریاد زدند: « آقا صمد آمد. آقا صمد آمد. »
خانه پر از مهمان بود. دویدیم توی حیاط. صمد آمده بود. با چه وضعیتی! لاغر و ضعیف با موهایی ژولیده و صورتی سیاه و رنجور. دلم نیامد جلوی صدیقه با صمد سلام و احوالپرسی کنم، یا جلو بروم و چیزی بگویم. خودم را پشت چند نفر قایم کردم. چادرم را روی صورتم کشیدم و گریه کردم.
💥 صدیقه دوید طرف صمد. گریه میکرد و با التماس میگفت: « آقا صمد! ستار کجاست؟! آقا صمد! داداشت کو؟! »
صمد نشست کنار باغچه، دستش را روی صورتش گذاشت. انگار طاقتش تمام شده بود. هایهای گریه میکرد. دلم برایش سوخت.
💥 صدیقه ضجّه میزد و التماس میکرد: « آقا صمد! مگر تو فرماندهی ستار نبودی؟ من جواب بچههایش را چی بدهم؟ میگویند عمو چرا مواظب بابامان نبودی؟! »
جمعیتی که توی حیاط ایستاده بودند با حرفهای صدیقه به گریه افتادند. صدیقه بچههایش را صدا زد و گفت: « سمیه! لیلا! بیایید عمو صمد آمده. باباتان را آورده. »
💥 دلم برای صمد سوخت. میدانستم صمد تحمل این حرفها و این همه غم و غصه را ندارد.
طاقت نیاوردم. دویدم توی اتاق و با صدای بلند گریه کردم. برای صمد ناراحت بودم. دلم برایش میسوخت. غصهی بچههای صدیقه را میخوردم. دلم برای صدیقه میسوخت. صمد خیلی تنها شده بود. صدای گریهی مردم از توی حیاط میآمد.
از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم. صمد هنوز کنار باغچه نشسته بود. دلم میخواست بروم کنارش بنشینم و دلداریاش بدهم. میدانستم صمد از هر وقت دیگر تنهاتر است. چرا هیچکس به فکر صمد نبود. نمیتوانستم یک جا بایستم. دوباره به حیاط رفتم.
ادامه دارد...
#سلام_امام_زمانم💚
#حدیث_مهدوی
✨حضرت محمد (ص) فرمودند:
آگاه باشيد که مهدی (عج) انتقامگر از ستمگران است.✨
#او
با سپاهی از شهیدان خواهد آمد❤️
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🔴رفتی و بعد از تو، جهان رنگ خودش را گم کرد
خنده، میان کوچههای خاطره کمرنگ شد..
#شعر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
هنوز هم باورمون نمیشه😭
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
هنوز هم باورمون نمیشه😭 #رهبر_شَهیدم ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینککانالِآوایرویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
مارا به سخت جانی خود این گمان نبود💔💔😔