4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی کار ها گره می خورد...
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🚨#تضمینبهشت با شش شرط
✍پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه
و آله فرمودند:
این شش چیز را شما قبول کنید،
ما هم در مقابل بهشت را برای شما قبول میکنیم؛
یعنی قول میدهیم.
⚜إِذَا حَدَّثْتُمْ فَلَا تَکْذِبُوا
[هرگاه سخن گفتید،] دروغ [مگویید.]
⚜وَ إِذَا وَعَدْتُمْ فَلَا تُخْلِفُوا
هر گاه وعده دادید، خُلف وعده نکنید.
⚜وَ إِذَا ائْتُمِنْتُمْ فَلَا تَخُونُوا
[هرگاه امینتان دانستند، خیانت نکنید.
در] امانت مالی، امانت موقعیت و مسئولیت، امانت سخن و حرف و خبر خیانت نشود.
⚜وَ غُضُّوا أَبْصَارَکُمْ
[چشمانتان را] از چیزهایی که خلاف محارم الهی است [فرو بندید.]
⚜وَ احْفَظُوا فُرُوجَکُمْ
دامن خودتان را نگه دارید.
⚜وَ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَلْسِنَتَکُمْ
زبان و دست خودتان را نگه دارید؛ یعنی در اختیار داشته باشید.
📚الامالی شیخ صدوق، صفحهی ۱۵۰
#رویش_سُخن|#سخنان_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این را گفت
هم خودش خندید
هم بقیه
اما او داشت از راهبرد
و استراتژی خودش حرف میزد.
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂بعضی خانما همینکه در زمان عادت ماهانه قبل از شروع شدن پریودی شون لکه بینی🇯🇵 پیدا می کنند اینها رو حیض میذارن و نماز خوندن رو قطع میکنن آیا درسته⁉️
❇️نظر مراجع❇️
لکه بینی هایی که گاهی قبل از شروع پریودی می بینیم اگه در طول روز حتی نیمساعت یا بیشتر قطع بشن و دوباره دیده بشن اینها استحاضه هستند و باید با پنبه نوع استحاضه رو تشخیص بدیم و نمازامونو براساس اعمال استحاضه بخونیم. اما اگه هر لحظه که بررسی کنیم داخل آلوده باشه و تا سه روزِ پشت سر هم این خونها یا لکه ها بدون قطع شدن ادامه پیدا کنند در اینصورت حکم حیض دارن.
🔺ان شاءالله در شبهای آینده روش تشخیص نوع استحاضه و اعمال هر کدام را بیان خواهیم کرد
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 98 ✅ فصل هجدهم 💥 همینکه صمد بچهها را برد، پدرش از حمام بیرون آمد تا صبحانه
🌷 #دختر_شینا – قسمت 99
✅ فصل هجدهم
💥 دلم گرفته بود. به بهانهی آوردن نفت، رفتم توی حیاط. پیت نفت را از گوشهی حیاط برداشتم. سنگین بود. هنّوهن میکردم و به سختی میآوردمش طرف بالکن.
هوا سرد بود. برفهای توی حیاط یخزده بود. دمپایی پایم بود. میلرزیدم. بچهها پشت پنجره ایستاده بودند. پتو را کنار زده بودند و داشتند نگاهم میکردند. از پشت پتویی که کنار رفته بود، چشمم به عکس صمد افتاد که روی طاقچه بود. کنار همان قرآنی که وصیتنامهاش را لایش گذاشته بود.
میگفت: « هر وقت بچهها بهانهام را گرفتند، این عکس را نشانشان بده. »
💥 نمیدانم چرا هر وقت به عکس نگاه میکردم، یکطوری میشدم. دلم میریخت، نفسم بالا نمیآمد و هر چه غم دنیا بود مینشست توی دلم. اصلاَ با دیدن عکس هزار تا فکر بد و ناجور به سرم میزد. پیت را دوباره برداشتم ببرم توی اتاق که یکدفعه پایم لیز خورد و افتادم زمین. از درد به خودم میپیچیدم. پایم مانده بود زیر پیت نفت. هر طور بود پیت را از روی پایم برداشتم. درد مثل سوزن به مغر استخوانم فرو میرفت. بچهها به شیشه میزدند. نمیتوانستم بلند شوم. همانطور توی حیاط روی برف ها نشسته بودم و از درد بیاختیار، به پهنای صورتم اشک می ریختم.
💥 ناخن شست پایم سیاه شده بود. دلم ضعف میرفت . بچهها که مرا با آن حال و روز دیدند از ترس گریه میکردند. همان وقت دوباره چشمم افتاد به عکس. نمیخواستم پیش بچهها گریه کنم. با دندان محکم لبم را گاز میگرفتم تا بغضم نترکد؛ اما توی دلم فریاد میزدم: « صمد! صمدجان! پس تو کی میخواهی به داد زن و بچههایت برسی. پس تو کی میخواهی مال ما باشی؟! »
هنوز پیشانیام از داغی بوسهاش گرم بود. به هر زحمتی بود، بلند شدم و آمدم توی اتاق. بچهها گریه میکردند. هیچطوری نمیتوانستم ساکتشان کنم. از طرفی دلم برایشان میسوخت. به سختی بلند شدم. عکس را از روی طاقچه پایین آوردم. گفتم: « بیایید بابایی! ببینید بابایی دارد میخندد. »
بچهها ساکت شدند. آمدند کنار عکس نشستند. مهدی عکس صمد را بوسید. سمیه هم آمد جلو و به مهدی نگاه کرد و مثل او عکس را بوسید. زهرا قاب عکس را ناز میکرد و با شیرینزبانی بابا بابا میگفت. به من نگاه میکرد و غشغش میخندید. جای دست و دهان بچهها روی قاب عکس لکه میانداخت. با دست، شستم را گرفته بودم و محکم فشار میدادم. به سمیه گفتم: « برای مامان یک لیوان آب بیاور. » آب را خوردم و همانجا کنار بچهها دراز کشیدم.؛ اما باید بلند میشدم. بچهها ناهار میخواستند. باید کهنههای زهرا را میشستم. سفرهی صبحانه را جمع میکردم. نزدیک ظهر بود. باید میرفتم خدیجه و معصومه را از مدرسه میآوردم. چند تا نارنگی توی ظرفی گذاشتم. همین که بچهها سرگرم پوست کندن نارنگیها شدند، پنهان از چشم آنها بلند شدم. چادر سر کردم و لنگلنگان رفتم دنبال خدیجه و معصومه.
ادامه دارد..
🌿🥀سلام امام زمانم🥀🌿
🌹مولاجان ...!!!
تنهایت گذاشتیم و در هیاهوی دنیا، صدایت را گم کردیم.
حالا که به تاوان این غفلت، از زمین و زمان بلا میبارد، به دامان خودت پناه میآوریم.
یاصاحبنا
حضرت پدر!
صدای فرزندان گنهکارت به آسمان نمیرسد؛
پس خودت برایمان استغفار کن...
يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا، إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ 🥀🥀🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸نیازمندیم به لطافت روحی ...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」