🍃آوای رویش🍃
محبت مالکانه «تو فقط مال مایی.» نمیگذارد فرزند، همسر یا حتی خواهر و برادر، دنیای مستقل خودشان را
محبت با باج دادن
هر بار که بچه ناراحت میشود، سریع یک اسباببازی، پول یا خوراکی میگیرد تا ساکت شود. کمکم یاد میگیرد محبت یعنی هدیه، نه ارتباط.
#محبت_سمی
چهار گروه #مردم
الــنَّــاسُ كَالْفُصُــــوْلِ الْأَرْبَعَةِ:
أُنَاسٌ كَالرَّبِيـــْــعِ؛ مُرُوْرُهُمْ بُخُوْرٌ
أُنَاسٌ كَالـصَّيْفِ؛ تَوَاصُلُهُمْ حَرْقَةٌ
أُنَاسٌ كَالْخَرِيْفِ؛ لا أَثَرَ لِلِقَائَهِمْ
أُنَاسٌ كَالـشِّتَاءِ؛ بُرُوْدَتُهُمْ لَکَ بَارِزَةٌ
ترجمه:
مردم، مانند فصل های چهار گانه سال هستند:
برخی از مردم، مانند بهار هستند؛ گذر آنها بوی خوش را به همراه دارد
برخی از مردم، مانند تابستان هستند؛ رفت و آمد با آنها گرما بخش زندگی است
برخی از مردم، مانند پاییز هستند؛ اثر خوب و بد در برخورد با آنها نیست
برخی از مردم، مانند زمستان هستند؛ سردی آنها برای تو آشکار است.
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینگونه از فرشته هم بالاتر خواهید شد...
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محسن چاوشی در واکنش به حملهی وحشیانهی آمریکا به جنوب ایران نوشت: جنوب خون من است که میریزد. به یاد جای خالی مردانی که دیگر باز نمیگردند
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
716.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سردار علی عظمایی
کلیددار جدید تنگه هرمز
به جغرافیای سانت به سانت تنگه و جزایر جنوب بیشتر از هرکسی مسلطه
جنگ در خلیج فارس فقط یک برنده داره،
برنده هم کسی نیست جز صاحبان بومیاش
#کلیپ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تزیین خوشگل حلوا ...😉
#رویشآشپزی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شخصیتهای کارتونی در گذر زمان🥲
خاطره سازیه #دهه_شصتیا😊
#رویش_لبخند
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین لذت روی زمین
پابرهنه کربلا #اربعین
#اللهم_ارزقنا_کربلا❤️🍃
20 روز تا #اربعین🥀
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 99 ✅ فصل هجدهم 💥 دلم گرفته بود. به بهانهی آوردن نفت، رفتم توی حیاط. پیت نفت
🌷 #دختر_شینا – قسمت 100
✅ فصل نوزدهم
💥 اسفند ماه بود. صمد که رفته بود، دو سه روزه برگردد؛ بعد از گذشت بیست روز هنوز برنگشته بود. از طرفی پدرشوهرم هم نیامده بود. عصر دلگیری بود. بچهها داشتند برنامه کودک نگاه میکردند. بیرون هوا کمی گرم شده بود. برفها کمکم داشت آب میشد. خیلیها در تدارک خانهتکانی عید بودند اما هرکاری میکردم دستودلم به کار نمیرفت. با خودم میگفتم: « همین امروز و فردا صمد میآید، او که بیاید حوصلهام سر جایش میآید آن وقت دوتایی خانهتکانی میکنیم و میرویم برای بچهها رخت و لباس عید میخریم. »
💥 یاد دامنی افتادم که دیروز با برادرم خریدم. باز دلم شور و افتاد. چرا این کار را کردم؟ چرا سر سال تازه، دامن مشکی خریدم؟ بیچاره برادرم دیروز صبح آمد، من و بچهها را ببرد بازار و لباس عید برایمان بخرد. قبول نکردم. گفتم: « صمد خودش میآید و برای بچهها خرید میکند. »
خیلی اصرار کرد. دستآخر گفت: « پس اقلاً خودت بیا برویم یک چیزی بردار. ناسلامتی من برادر بزرگترت هستم. »
💥 هنوز هم توی روستا رسم است نزدیک عید برادرها برای خواهرهایشان عیدی میخرند. نخواستم دلش را بشکنم اما نمیدانم چهطور شد از بین آن همه لباس رنگارنگ و قشنگ یک دامن مشکی برداشتم. انگار برادرم هم خوشم نیامد گفت: « خواهرجان! میل خودت است؛ اما پیراهنی، بلوزی، چیز دیگری بردار، یک رنگ شاد. »
گفتم: « نه، همین خوب است. »
همین که به خانه آمدم، پشیمان شدم و فکر کردم کاش به حرفش گوش داده بودم و سر سال تازه، دامن مشکی نمیخریدم.
دوباره به خودم دلداری دادم و گفتم عیب ندارد. صمد که آمد با هم می رویم عوضش میکنیم. به جایش یک دامن یا پیراهن خوشآبورنگ میخرم.
ادامه دارد...