4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 ذکری که ملائکه از نوشتن ثوابش عاجر هستن
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
حضرت عيسى عليه السلام در روستاى بلا زده، و گفتگوى او با مرده زنده شده
✍روزى حضرت عيسى عليه السلام همراه حواريون (اصحاب نزديك خود) در سير و سياحت خود، به روستائى رسيد، ديد اهل آن روستا و پرندگان و حيوانات آن، همه به طور عمومى مرده اند، فرمود:
«معلوم است كه اينها به عذاب عمومى الهى كشته شده اند، اگر آنها به تدريج مرده بودند، همديگر را به خاك مىسپردند».
🔺حواريون : اى روح خدا،
از خداوند درخواست كن، تا اينها را زنده كند و علت عذابى را كه به سراغ آنها آمده، براى ما بيان كنند تا ما از كردارى كه موجب عذاب الهى مىشود، دورى كنيم.
حضرت عيسى عليه السلام از درگاه خدا خواست تا آنها را زنده كند، از طرف خدا،
از ناحيه فضا به عيسى عليه السلام ندا شد كه: «آنان را صدا بزن».
عيسى عليه السلام شبانه بالاى تپه اى از زمين رفت و فرمود: «اى مردم اين روستا!
🔺يك نفر از آنها زنده شد و گفت:
«بلى اى روح و كلمه خدا!».
حضرت عیسی :
واى بر حال شما، كردار شما چه بود؟
(كه اينگونه شما را دستخوش بلاى عمومى نموده است).
مرد زنده شده :
چهار چيز ما را مشمول عذاب الهى كرد:
🔻❶ طاغوت را مى پرستيديم
🔻❷ دلبستگى به دنيا ترس اندك از خدا داشتيم
🔻❸ آرزوى دور و دراز
🔻❹ غفلت و سرگرمى به بازى هاى دنيا.
حضرت عيسى :
دلبستگى شما به دنيا چه اندازه بود؟
مرد زنده شده :
همانند علاقه كودك به مادرش، هنگامى كه دنيا به ما رو مى آورد شاد و خوشحال مىشديم، و هنگامى كه دنيا به ما پشت مىكرد، گريه مىكرديم و محزون مىشديم.
حضرت عيسى :
طاغوت را چگونه مىپرستيديد؟
🔺مرد زنده شده :
از گناهكاران پيروى مىكرديم.
حضرت عيسى :
عاقبت كارتان چگونه پايان يافت.
مرد زنده شده : شبى با خوشى به سر برديم، صبح آن در «هاويه» افتاديم.
حضرت عيسى : هاويه چيست؟
مرد زنده شده : هاويه سجين است.
حضرت عيسى : سجين چيست؟
مرد زنده شده :
سجين كوههاى گداخته به آتش است كه تا روز قيامت، بر ما مىافروزد.
🔺حضرت عيسى :
وقتى كه به هلاكت رسيديد، چه گفتيد،
و مأموران الهى به شما چه گفتند؟
مرد زنده شده : گفتيم :
ما را به دنيا باز گردانيد، تا كارهاى نيك در آن انجام بدهيم و زاهد و پارسا گرديم، به ما گفته شد: «دروغ مىگوئيد».
حضرت عيسى : واى به حال شما!
چه شد كه غير از تو شخص ديگرى از اين هلاكت شدگان با من سخن نگفت.
مرد زنده شده : اى روح خدا!
🔺دهان همه آنها با دهنه آتشين بسته شده است، و آنها به دست فرشتگان خشن، گرفتار مىباشند،
من در دنيا در ميان آنها زندگى مىكردم،
ولى از آنها نبودم، (و مانند آنها گناه نمى كردم) تا وقتى كه عذاب عمومى فرا رسيد،
و مرا نيز فرا گرفت،
اكنون به تار موئى در لبه پرتگاه دوزخ آويزان مىباشم، نمى دانم كه از آنجا در ميان دوزخ واژگون مىشوم، يا نجات مىيابم
(احتمالا عذاب ابن شخص، به خاطر ترك امر به معروف و نهى از منكر بوده است).
🔺حضرت عيسى عليهالسلام به حواريون
رو كرد و فرمود:
يا اوليا الله الكل الخبز بالملح الجريش،
و النوم على المزابل خير كثير مع عافيه الدنيا و الاخرة
«اى دوستان خدا!
خوردن نان خشك با نمك زبر و خشن،
و خوابيدن بر روى خاشاكهاى آلوده،
بسيار بهتر است،
اگر همواره عافيت و سلامتى دنيا و آخرت باشد.»
#داستان
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"ای کاش فقط با دشمن اصلی میجنگیدیم...
#دلیران_تنگستان|#سکانس_خاص|#کلیپ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
𓂃𓈒🦋𓈒𓂃
بعضی آدمها...
با یک لبخند، یک احوالپرسی، یا یک مهربونیِ کوچیک...
میتونن روزِ کسی رو از این رو به اون رو کنن...
آدمهای مهربون رو از دست ندین🌸✨
#حال_دلتون_خوب
#رویش_زندگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه فروریختن برج مراقبت دریایی چابهار...😔😔
🖤 #اللّٰهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَجَ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
وقتی عصبانی هستید
مواظب حرفهایتان باشید
عصبانیت شما
فروکش خواهد کرد
ولی حرفهایتان یک جایی
باقی می ماند برا همیشه...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
محمدرضا آقاسیey-zoleykha.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 102 ✅ فصل نوزدهم 💥 فکر کردم پدرشوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده، این
🌷 #دختر_شینا – قسمت 103
✅ فصل نوزدهم
💥 از دلشوره داشتم میمردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانهی خانم دارابی. گفتم: « تو را به خدا یک زنگی بزن به حاجآقایتان، احوال صمد را از او بپرس. »
💥 خانم دارابی بیمعطلی گفت: « اتفاقاً همین چند دقیقه پیش با حاجآقا حرف میزدم. گفت حال حاجآقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست. »
از خوشحالی میخواستم بال درآورم. گفتم: « الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بیزحمت دوباره شمارهی حاج آقایتان را بگیر تا صمد نرفته با او حرف بزنم. »
خانم دارابی اول ایندست و آندست کرد. بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. گفت: « تلفنشان مشغول است. »
دست آخر هم گفت: « ای داد بیداد، انگار تلفنها قطع شد. »
💥 از دست خانم دارابی کفری شدم. خداحافظی کردم وآمدم خانهی خودمان. دیگر بد جوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود. انگار تفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود.
همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشستهاند توی هال و قرآنی را که روی طاقچه بود، برداشتهاند و دارند وصیتنامهی صمد رامیخوانند.
پدرشوهرم تا مرا دید، وصیتنامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت: « خوابمان نمیآمد. آامدیم کمیقرآن بخوانیم. »
💥 لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم: « چی از من پنهان میکنید. اینکه صمد شهید شده. »
قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینهام گذاشتم و گفتم: « صمد شهید شده میدانم. »
پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: « کی گفته؟! »
💥 یکدفعه برادرم زد زیر گریه.
من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم. وصیتنامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم: «صمد جان! بچههایت هنوز کوچکاند، این چه وقت رفتن بود. بیمعرفت، بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم. »
💥 دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم: « خدایا! تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد. صمدم دوباره برگردد. ای خدا! صمدم را برگردان. »
پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه میکرد و شانههایش میلرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلیها پابهپای من گریه میکردند. سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشکهایم را پاک میکرد. مهدی خیرهخیره نگاهم میکرد. زهرا بغض کرده بود.
💥 پدرشوهرم لابهلای هقهق گریههایش، صمد و ستار را صدا میزد. مهدی را بغل کرد. او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛ اما یکدفعه ساکت شد و گفت: « صمد توی وصیتنامهاش نوشته به همسرم بگویید زینبوار زندگی کند. نوشته بعد از من، مرد خانهام مهدی است.
و دوباره به گریه افتاد.
💥 برادرم رفت قاب عکس صمد را از روی طاقچه پایین آورد. بچهها مثل همیشه به طرف عکس دویدند. یکی بوسش میکرد. آن یکی نازش میکرد. زهرا با شیرینزبانی بابا بابا میگفت.
برادرم دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: « خدایا! صبرمان بده. خدایا! چهطور طاقت بیاوریم؟! خدایا خواهرم چطور این بچههای یتیم را بزرگ کند؟! »
ادامه دارد...