🍃آوای رویش🍃
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز نهم السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴 📖 فراز نهم وَتَرَدَّى فِي هَوَاه
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز دهم (پایانی)
السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴
📖 فراز پایانی
أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُورًا فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ، وَالْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ...
وَأَشْهَدُ أَنَّكَ مِنْ دَعَائِمِ الدِّينِ، وَأَرْكَانِ الْمُؤْمِنِينَ...
فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ، لَا مَعَ عَدُوِّكُمْ.
🌸 ترجمه
گواهی میدهم که تو نوری بودی که در نسلهای پاک و رحمهای پاکیزه جریان داشتی...
و گواهی میدهم که تو از ستونهای استوار دین و تکیهگاه مؤمنانی...
و من با شمایم، با شمایم؛ نه با دشمنان شما.
✨ تدبر
زیارت اربعین با یک پیمان به پایان میرسد.
بعد از آنکه امام حسین(ع) را شناختیم، هدف قیامش را فهمیدیم و از دشمنانش عبرت گرفتیم، اکنون نوبت تصمیم ماست.
زیارت از ما نمیخواهد فقط بگوییم:
«السلام علیک یا اباعبدالله...»
بلکه از ما میخواهد بگوییم:
«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ...»
یعنی:
«یا حسین! انتخاب من روشن است؛ هر جا حق باشد، من همانجا هستم.»
این جمله، فقط مربوط به کربلای سال ۶۱ هجری نیست.
امروز نیز هر روز باید انتخاب کنیم:
در کنار صداقت باشیم یا دروغ؟
در کنار عدالت باشیم یا ظلم؟
در کنار امانتداری باشیم یا خیانت؟
در کنار قرآن باشیم یا هوای نفس؟
هر انتخاب درست، یعنی گفتنِ دوبارهی:
«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ...»
💭 لحظهای با خودمان فکر کنیم...
اگر امروز امام حسین(ع) از من بپرسد:
«آیا واقعاً با من هستی؟»
پاسخ را فقط زبانم میدهد یا رفتار و سبک زندگیام نیز آن را تأیید میکند؟
🌺 توشه امروز
زیارت اربعین، تنها متنی برای خواندن نیست؛ منشوری برای زندگی کردن است.
اگر پس از خواندن این زیارت، کمی صادقتر، مهربانتر، باانصافتر، شجاعتر و خداییتر شده باشیم، یعنی پیام زیارت را دریافت کردهایم.
🤲 خدایا! به حق امام حسین(ع)، دل ما را تا پایان عمر در جبهه حق ثابتقدم بدار و توفیق بده هر روز زندگیمان، ترجمهای از این جمله باشد:
«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ، لَا مَعَ عَدُوِّكُمْ.»
🏴 قبولحق زیارت همه دلدادگان اباعبدالله(ع).
اگر در این ده روز همراه این سلسله تدبر بودید، اکنون زیارت اربعین را یکبار دیگر، آرام و با تأمل بخوانید؛ خواهید دید که بسیاری از جملههای آن، معنایی تازه برایتان پیدا کرده است.
#زیارت_اربعین
#تدبر_در_زیارت_اربعين
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✍داوود رقّى می گويد:
نزد امام صادق (علیهالسلام) بودم كه ایشان آب خواست. هنگامى كه آب نوشيد،
ديدم اشك ایشان جارى شد
و چشمان ايشان در اشك غرق گشت.
آنگاه به من فرمود :
🔺اى داوود!
خداوند قاتل حسين علیهالسلام را لعنت كند!
هر بندهاى كه آب بنوشد
و به ياد حسين عليهالسّلام و اهل بيتش بيفتد و قاتل او را لعنت كند،
خداوند صد هزار حسنه برايش مىنويسد،
🔺صد هزار گناه را از او بر مىدارد،
صد هزار درجه او را بالا مىبرد
و مانند آن است كه صد هزار برده آزاد
كرده باشد
و خداوند او را در روز قيامت با قلب آرام محشور مىكند.
📚الكافي (ط - الإسلامية)، ج6، ص: 391
📌لعن الله علی قاتلیک یا اباعبدالله
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦜
#بدون_شرح
یه دونه پسـر دارم من
قند و عســـل دارم من😄
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عابدى را گفتند
خداوند را چگونه میبینى؟
پاسخ داد:
اینگونه که همیشه مى تواند
مُچَم را بگیرد
اما همیشه دستم را مى گیرد ...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بہ تو از دور سلام
ڪلیپاربعین
🌴پیشاپیش اربعین تسلیت🖤
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂متاسفانه بعضی خانما در این کشوری که شیعه خانه امام زمان(عج) هست با پوشش های نامناسبی در جامعه ظاهر میشن، حالا سوال اینه آیا این بدحجابی و بی حجابی👩 فقط حقالله است یا حق الناس هم هست؟
❇️نظر مراجع ❇️
بدحجابی و بی حجابی هم حق الله است، هم حق الناس.
از اين جهت که دستور خداوند را رعايت نمی کنند، حقالله میباشد و از جهت ديگر که باعث به گناه افتادن ديگران یا متزلزل کردن بعضی خانواده ها می شوند، حقالناس است.
⛔️گناه حق الناس سخت تر از حق الله است؛ چون تا صاحب حق راضی نشود، خدا هم نمی بخشد.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_هشتم مشغول حرف زدن با بچه ها شدم که ریحانه اومد. _بح بح چه عجب خانوم خانو
#رمان
#ناحله
#قسمت_بیست_و_نهم
+ها یره تو کاری نداری؟بیا اینجا ب مو کمک کن .
رفتمسمتشو
_من آموزشِ تفحص ندیدما !!
من مسئول هماهنگیم !!
+ایراد نداره بیا پیش من یاد میگیری .
باشه گفتمو رفتمکنارش رو خاک نشستم.
اسمش سید مرتضی بود آروم با دستش با خاکا ور میرفت
به منم میگف با دقت همین کارو کنم واگه چیز مشکوکی دیدم بهش بگم .
کل روز به همین منوال گذشت .
همه مشغول بودن تا اذان ظهر که برا نماز جماعت پاشدیم .
بعد از اینکه نماز خوندیم قرار شد من و محسن بریم غذاها رو بیاریم که همه ممانعت کردن و گفتن تا چیزی پیدا نکنن کسی نهار نمیخوره.
دوباره همه رفتن سر کارشون و مشغول شدن .
منم رفتم سمت سید مرتضی که فرمانده صدام زد !
+برو دوربین و از تو اتوبوس بگیر بیار چندتا عکس بگیر .
با عجله حرکت کردم سمت اتوبوس .
تا اتوبوس خیلی راه بود .
بچه ها به خاطر قداسَت این منطقه اجازه ندادن راننده، اتوبوسو جلو تر از ورودی یادمان بیاره .
راهِ زیادیو دوییدم .
دوربینو گرفتم و دوباره همین راهو دوییدم تا بچه ها .
از زوایای مختلف چندتا عکس گرفتم
هوا دیگه غروب کرده بود .
بچه ها هم برا اینکه دقت بالایِ کار کم نشه وسایلا رو جمع کرده بودن و حرکت کردن سمت اتوبوس!
همه پکر بودیم .
از ساعت ۷ تا ۶ این همه آدم این همه زحمت بی نتیجه .
اما یه شور و شوق خاصی داشتیم و بی نتیجه موندن و پای بی لیاقتی گذاشتیم.
وسط راه منو محسن از بچه ها جدا شدیم تا بریم و شام و نهار فردای بچه ها رو یه جا از آشپزخونه ای که قرار داد بسته بودن بگیریم.
صبح با صدای اذان پاشدم !!
با صمیمیتی که با بچه ها پیدا کرده بودیم بقیه روهم بیدار کردم که نمازشون قضا نشه.
طلبه ی جمع جلو وایستاد و بقیه بهش اقتدا کردن .
بعد نماز جماعت محسن رفت از نونوایی بغل حسینیه نون بگیره .
ما همتو همون فاصله سفره پهن کردیم و همون شامِ کبابِ دیشب که مونده بود و صبحانه ی دیروز و گذاشتیم وسط سفره و چایی دم کردیم تا محسن برسه .
بچه ها خیلی خوب بودن.
اکثرا متاهل بودن و مجردای جمع جز منو محسن دو نفر بودن .
این دفعه عزممونو جزمکردیم وزودتر آماده رفتن شدیم که به اذن خدا ان شالله بتونیم چیزی پیدا کنیم.
وسایلا رو جمع کردیم و نشستیم تو اتوبوس .
طبق معمول بعد یه ساعت رسیدیم منطقه .
تو راه هم هی نذر صلوات و زیارت عاشورا که یه معجزه ای بشه .
به محض رسیدن، بچه ها کارشونو شروع کردن .
هر کسی نشست سر جای خودشو مشغول شد ....
یازده روز از وقتی که اومدیم میگذشت و هنوز هیج خبری نبود !
بچه ها امشب به نیت روزه و با وضو بعد دعای توسل و روضه امام زمان خوابشون برد بعضی ها هم مث من بیدار بودن.
تو این مدت چند باری با بابا و داداش علی و ریحانه صحبت کرده بودم.
به ریحانه هم گفتم که با پولایی که براش گذاشتم برا عیدش لباس بخره!
و یکم هم راجع به روح الله باهاش حرف زدم .
همش از من گله داشت که چرا تو این شرایط ولش کردم .
سه روزدیگه عقدش بود .
تو این دو هفته چندباری با حضور زنداداش رفته بودن بیرون و باهم حرف زدن و تقریبا شناخت کافی پیدا کردن از هم.
حتی پیش مشاور هم رفته بودن.
از طرف دیگه ای هم از قبل میشناختن همو.
خیلی مطمئن از ریحانه خواستم که فکر کنه و عجولانه تصمیم نگیره .
با اینکه عادت داشتم ولی یه کوچولو دلم برا بابا تنگ شده بود .
تاصبح با محسن و سید مرتضی و فرمانده نشستیم و ذکر گفتیم .
دم دمای صبح بود که بقیه خوابشون برد .
با بطری آب معدنی بالا سرم وضو گرفتم و ایستادم برا نماز .
دلم نمیخواست دست خالی برگردیم .
حداقل اگه شده یه شهید ..
فقط یدونه...
قبل اذان بچه ها رو بیدار کردم یه آبی چیزی بخورن فردا تو اون گرما نَمیرن از تشنگی که میخوان روزه بگیرن!
نمازو به جماعت حاج احمد طلبه ی ۲۹ ساله ی گروه خوندیم روز سه شنبه روزآقا امام زمان بود
نشستیم و دعای عهدم خوندیم و بعدش راهی منطقه شدیم .
روزِ آخر موندنمون تو این شهر و این منطقه بود .
بعدش باید برمیگشتیم تهران .
همه ی چشم و امیدمون به امام زمان بود که ما رو دست خالی برنگردونه ...
برا نماز ظهرو عصر پاشدیم و بعد خوندن دوباره همه مشغول شدن.
منم دیگه تو این چند روز یاد گرفته بودم و با اجازه ی فرمانده کمک میکردم.
بچه ها تو این چند روز خوب پیش رفته بودن.
خیلی دیگه جلو رفته بودیم و تقریبا یک پنجم منطقه پاک سازی شده بود.
تو حال و هوای خودم بودم و تو دلممداحی میخوندم.
بچه ها دیگه با زبون روزه نا نداشتن کار کنن.
دیگه تقریبا همه چشما گریون شده بود که همزمان دو نفر داد زدن!
+یا علیییییی!!الله اکبرررر بچه ها بیاین اینجاااا!!
با شنیدن این صدا همه دوییدن سمتشون و دورشون حلقه زدن
بچه ها شهیدددد!.
اینجاا کانالههه
بشینین همین جا با دقت
همه نشستن،منم رو خاک زانو زدم
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_نهم +ها یره تو کاری نداری؟بیا اینجا ب مو کمک کن . رفتمسمتشو _من آموزشِ
#رمان
#ناحله
#قسمت_سی_ام
دیگه از شدت گریه چشام جایی رو نمیدید که احساس کردم دستم به چیز زبری برخورد کرد !
اشکامو با آستینم پاککردم و با دستم خاک و از روش کنار زدم .
یه چفیه و یه دفترچه ی تیکه تیکه شده.
گذاشتمشون رو وسایلی که بقیه پیدا کردن.
با دقت خاکا رو فوت کردم سمت دیگه.
دستمو گذاشتم تو خاک که حس کردم دستم با یه استخون برخورد کرد !
سید مرتضی رو صدا زدم .
خودم رفتم کنار .
فرمانده هم نشسته بود
یکی دو ساعتی گذشت و دقیقا دوازده تا شهید پیدا شد .
هیچکی تو پوست خودش نمیگنجید
خیلی گشتیم
۱۲ تا شهید حتی دریغ از یه پلاک !!
فوری با سپاه تهران تماس گرفتم و گزارش دادم .
قرار شد در اسرع وقت شهدا رو ببریم معراج و بعدشم برن برا DNA.
شهدا منتقل شدن معراج
از بچه های شناسایی اومدن برا آزمایش!
بعد اینکه کارشون تموم شد بچه های تفحص و به زور فرستادیم حسینیه.
من و محسن موندیم و شهدا.
منتظر جواب DNA شدیم .
انقدر وقت عشق بازی بود که تونستم از شهدا عکس و فیلم بگیرم و تو پیجم پست بزارم
خیلیا التماس دعا گفتن .
اصلا حال و هوامون دگرگون شده بود بین اون همه شهید .
از اذان ۴ ساعت میگذشت و من و محسن هنوز روزَمونو باز نکرده بودیم .
با ریحانه تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم.
از لرزش صداش فهمیدمکه اونم گریش گرفته .
محسن از جاش بلند شد و
+حاجی من برم یه چیزی بگیرمبخوریم میمیریم الان .
سرمو تکون دادمو
_باشه برو
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که با چندتا ساندویچ و نوشابه برگشت.اصلا میل خوردن نداشتم .
دوتا گاز زدم و گذاشتمش کنار
به معنای واقعی کلمه حالم خوب بود.
از هیجان قلبم داشت کنده میشد.
از تو جیبم قرصمو برداشتم و بدون آب گذاشتم تو دهنم . شبو پیش شهدا موندیم .
خلاصه انقدر باهاشون حرف زدیم و از دلتنگیامون گفتیم که خالی شدیم از درد و غصه!!!
و من مطمئن بودم اونا بهترین شنوندن .
تلفنم زنگ خورد
بعد چند ثانیه جواب دادم
____
اشک ازچشامجاری شد. بین این همه شهید هیچکدوم نه نامی نه نشونی.
خانواده هاشون چی..
تلفن و قطع کردم
زنگزدم به فرمانده و اطلاع دادم که همشون گمنامن .
سریع خودشو رسوند به من .
بعد تموم شدن کارا خیلی سریع شهدا رو منتقل کردن.
ما هم قرار بود فردا صبح حرکت کنیم سمت تهران
_
فاطمه: فردا عقد ریحانه بود
خدا رو شکر مشکل لباس نداشتم. لباسی که مامان خریده بود برامو میپوشیدم .
تو این ده دوازده روز از این سال مزخرف همه ی توانمو گذاشته بودم رو درسام .
چند باری هم مصطفی بهم پیام داده بود ولی سعی کردم بی توجهی کنم .
ولی درعوضش محو پیج داداشِ ریحانه شدم .
چقدر از شخصیتش خوشم اومده بود .
هر روز از اتفاقات اطرافش پست میذاشت و خاطره هاشو مینوشت.
چه قلم گیرایی داشت .
تو وقتای استراحتم بقیه پُستاشم نگا میکردم و نظراتشو راجع به مسائل مختلف میخوندم
مثلا حجاب یا مثلا ازدواج .
حس میکردم پر بیراهم نمیگه .
ولی هر چی هم بود نباید بی ادبی میکرد
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور