🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_سی_و_یکم حوصلم سر رفته بود رفتم از تو کتابخونه یه کتاب که نخونده بودم و بردارم
#رمان
#ناحله
#قسمت_سی_و_دوم
+دختر جون گوشیت ک خودشو کشت بیدار شو دیگه دیرت میشه ها
یهو نشستم سرجام و با وحشت گفتم
_ساعت چنده؟؟؟؟
+پنج و۱۳ دقیقه
_عهههه چرا بیدار نشدمم ؟؟؟
+بعد مدتها یه ناهار سوخته واسه بابات درست کردی خسته شدی!!!
خواب موندی ساعت چند باید باشی خونشون ؟
_هفت
+ خب پس چرا لفتش میدی پاشو زودتر به کارات برس.دیگه نزنی تو سر خودت بگی دیرمشد .
یهو وسط حرفش پریدم گفتم ای وااااایییییییییی ماماااننننن
+زهره مار سکته کردم چتهه بچه ؟
_وای مامان وای لاک زدم خوابیدممم
+خب چ ربطی داره
_وضو گرفته بودم حالا چجوری نماز بخونمممم
+خو چرا اون موقع لاک زدی؟
انقده حرصم گرفته بود دلم میخواست جیغ بزنم
مامانمم با شناختی ک ازم داشت
یه لیوان اب بهم داد و بقیه اشو پاشید روم وگفت
+ اشکالی نداره دخترم وقت داری پاکش کن دوباره بزن
خندم گرفت از کارش
از نو پاکشون کردم وضومو گرفتم و نماز خوندم
بعد دوباره زدم
وقتی از خشک شدنشون مطمئن شدم لباسم و تنم کردم خیلی بهم میومد
نشستم رو صندلی
مامانم اول موهامو کامل شونه زد
بعد با یه مدل خاصی بافتشونو وپشت سرم شکل گل جمعشون کرد
کناره های گیسامو کشید تا بیشتر واشه هر مرحله ام با تاف فیکس و محکمشون کرد
جلوی موهامم یه خورده چپ گرفت که اونم جز موهای بافته شدم بود
وسط موهامم چندتا گیره خوشگل زد
بعد از موهام رفت سراغ صورتم خیلی ملیح و ساده آرایشم کرد
ولی همونم باعث تغییر قیافم شد از نظر خودم خوشگل شده بودم
از دیدن خودم تو آینه ذوق کردم خواستم بوسش کنم که با جیغش یادم اومد با اینکار هم رژ ماتم پاک میشه هم صورت خوشگل مامانم رژی میشه
خلاصه از بوسیدنش منصرف شدم و با نگام ب ساعت گفتم
_ای واییی قرار بود ۵ ونیم بابا و بیدار کنم ۶ و ۴۰ دیقه است وایییی
مامان گفت: ازدست تویِ سر به هوا ازاتاق بیرون رفت
شالم و انداختم سرم
یخورده از موهای رو پیشونیم مشخص شد
ی طرف کوتاه تر شالم و انداختم سمت راستم و طرف بلند تر جلوی پیراهنم بود
پاییزی سبزآبیم و ورداشتم
با اینکه دلم نمیخواست روپیراهن بلندم چیزی بپوشم به علت سرمای هوا چاره ای نداشتم
رفتم پایین
رو کاناپه نشستم تا بابام آماده شه
همش نگران بودم دیر برسم
بابا آماده شده بود و رفت بیرون .منم از جام بلند شدم و دنبالش رفتم
کفش مشکی پاشنه دارم و پوشیدم
البته پاشنه هاش خیلی بلند نبود
نشستیم تو ماشین
آدرس و از تو گوشیم واسش خوندم
۱۰ دقیقه بعد تو خیابونی بودیم که ریحانه گفته بود دقت ک کردم فهمیدم دقیقا جایی بود که اون اتفاقا برام افتاد وآدمی که هیچ وقت هویتش برام مشخص نشد کیفم و خالی کرد و افتاد به جونم که محسن و محمد ناجیم شدن
نزدیک خونه ی معلمم
اسم کوچه هارو یکی یکی خوندیم تا رسیدیم ب کوچه شهید طاهری
داخل کوچه که رفتیم چندتا ماشین و یه عده جوون و جلوی یه خونه دیدم حدس زدم که خونه ریحانه اینا همینجا باشه
جلوتر که رفتیم با دیدن محمد مطمئن شدم و به بابام گفتم همینجاست
بابا نگه داشت و گفت
+خواستی برگردی بهم زنگ بزنم اگه بودم بیام دنبالت
_چشم .ممنونم
از ماشین پیاده شدم
هیچ خانومی اطراف نبود و فقط یه عده پسر دم در ایستاده بودن مردد بودم کجا برم
نمیشد یهو از وسطشون رد شم
همینطور ایستاده بودم که چشمم خورد ب محمد
پیراهن کرم رنگ که یقش مشکی بود و کت شلوار مشکی تنش بود
یه کفش شیک مشکیم پاش بود
با اتفاقی که دفعه قبل افتاد میترسیدم حتی نگاش کنم
یخورده جلوتر رفتم. تو همین زمان محسنم پیداش شد تا چشش بهم خورد به محمد بلند گفت
+ عه این اینجا چیکار میکنه ؟
محمد باشنیدن حرفش نگاهش و گرفت وبرگشت سمتم وبا دیدن من اروم به محسن گفت
_هیس زشته
سرمو برگردوندم
بابام که هنوز نرفته بود از ماشین پیاده شد
بهم نزدیک شد و گفت
+فاطمه جان چرا نمیری داخل مگه اینجا نیست ؟
خواستم جوابش و بدم که با شنیدن یه صدای آشنا زبونم نچرخید
برگشتم سمت صدا
محمد بهمون نزدیک شده بود نگاهش سمت من بود
اولش فک کردم کسی پشتمه و داره به اون نگاه میکنه ولی بعدش فهمیدم در کمال تعجب با خودمه .چهرش بر خلاف گذشته جمع نشده بود
ابروهاشم بهم گره نخورده بود
صداشم خشن نبود
گفت
_سلام خوش اومدین بفرمایید داخل ریحانه بالاست
حدس زدم شاید بخاطر حضور پدرم رفتارش مثه قبل نبود
منتظر جوابم نموند خیلی گرم و با لبخند به بابام دست داد
و احوال پرسی کرد
منم نگاه پر از حیرتم و ازش برداشتم و بی توجه به اون با بابام خداحافظی کردم و رفتم داخل
قدم اول از حیاط و که گذروندم یکی با قدمای بلند از من جلوتر رفت از پله ها گذشت و به در رسید
محمد بود
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🌿 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
چهارشنبه است...
روزی که دلهای بسیاری، سلامشان را از پنجره فولاد آغاز میکنند و به یاد مهربانترین میزبان، امام رضا علیهالسلام، راهی مشهدِ دل میشوند...
و چه زیباست که این سلام، از امام رئوف آغاز شود و به صاحبِ این زمان برسد.
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا، يَا أَنِيسَ النُّفُوسِ وَغَرِيبَ الْغُرَبَاءِ.
و پس از آن...
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
مولای ما...
امروز، به حقِّ جدّ بزرگوارت، امام رضا علیهالسلام، از خدا میخواهیم دلهایمان را به نور معرفت، قدمهایمان را به استقامت در راه حق، و چشمهایمان را به جمال ظهورت روشن گرداند.
اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ، وَاجْعَلْنَا مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ، وَارْزُقْنَا زِيَارَةَ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَزِيَارَتَهُ فِي ظُهُورِهِ.
🌺 السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلَانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، نَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يَجْمَعَنَا تَحْتَ لِوَائِكَ، وَيُقَرِّبَ يَوْمَ لِقَائِكَ.
#سلام_صبحگاهی
#چهارشنبه_های_رضوی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#یاحجة_بن_الحسن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح بخیر 🌸
روزت سرشار از آرامش، سلامتی، برکت و خبرهای خوب.
امیدوارم امروز هر قدمی که برمیداری، تو را یک قدم به آرزوهایت نزدیکتر کند.
روزت زیبا و پرانرژی. 🌿☀️
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌿 امروز را دستکم نگیریم...
گاهی فکر میکنیم برای اینکه حال زندگیمان بهتر شود، باید یک اتفاق خیلی بزرگ بیفتد...
اما تجربه چیز دیگری میگوید.
خیلی وقتها، یک تصمیم کوچک...
یک کار ناتمام که بالاخره انجامش میدهیم...
یک تماس که مدتها عقب افتاده...
یا حتی چند دقیقه خلوت با خدا...
همینها آرامآرام حالِ روزهایمان را عوض میکنند.
قرار نیست امروز همهچیز کامل شود.
قرار نیست همهی مشکلات یکباره از بین بروند.
فقط کافی است امروز، از دیروز یک قدم جلوتر باشیم.
🌱 اگر هر روز فقط یک قدم برداریم،
بعد از مدتی، وقتی به پشت سرمان نگاه کنیم،
میبینیم چقدر مسیر را آمدهایم.
امید، یعنی باور داشته باشیم که
«قدمهای کوچکِ امروز،
نتیجههای بزرگِ فردا را میسازند.»
✨ انشاءالله امروز، روزی باشد که با یک تصمیم خوب شروع شود و با آرامش به پایان برسد.
#انگیزشی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
اجازه دهید
کلماتتان باعث
قوتِ قلبِ دیگران شود...
اعمالتان زنجیرهایِ گره خورده ی
دیگران را باز كند
و محبتِ شما نمایشی از محبت
خالقِ مهربان باشد...
زندگیتون سرشار از عشق و مهربانی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌿سلام به همراهان همیشگی آوای رویش... 🌸
و سلامی گرمتر به دوستانی که تازه به جمع ما اضافه شدهاند. 🌱
اول از همه...
خوش آمدید. 💚
اینجا نه قرار است هر روز کلی پیام پشت سر هم بیاید که گوشیتان از دستتان خسته شود! 😄📱
نه قرار است فقط چند جمله بخوانیم و رد شویم...
اینجا قرار است هر روز، فقط چند دقیقه کنار هم باشیم؛
چند دقیقه برای فکر کردن...
برای آرامتر شدن...
برای پیدا کردن جواب بعضی از سؤالهای زندگی...
گاهی با یک آیه...
گاهی با یک روایت...
گاهی با یک داستان...
و گاهی فقط با یک سؤال که شاید مسیر فکرمان را عوض کند.
اگر مطلبی لبخندی روی لبتان آورد، امیدی در دلتان زنده کرد یا باعث شد تصمیم بهتری بگیرید، بسیار خرسندیم 🌸
از همراهان همیشگی ممنونیم که همراه این مسیر هستند. 🤍
و به دوستان جدید میگوییم:
خیلی خوش آمدید...
امیدواریم «آوای رویش»، فقط یک کانال نباشد؛
بلکه گوشهای آرام برای دلهایی باشد که میخواهند هر روز، حتی به اندازه یک قدم، رو به رشد حرکت کنند. 🌱
به امید روزهایی پر از نور، آرامش و خبرهای خوب برای همه شما... 🌺✨
🌿 #آوای_رویش
💚 #خوش_آمدید
📖 #تدبر_در_قرآن
🌱 #رشد_فردی
🤲 #سبک_زندگی_قرآنی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اتفاق برای همه افتاده مگه نه؟
😂
#لبخند
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」