eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
307 دنبال‌کننده
851 عکس
909 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_سی_و_هفتم _نمیدونم دیشب یه خواب عجیبی دیدم +خلاصه من که نیستم! مامانتم همینطور پ
آروم گفتم _قسمتُ خودمون میسازیم. انگار که شنید پاشو گذاشت رو گاز و با تمام وجود گاز داد‌ یه لبخند پیروزمندانه نشست رو لبم یه حسی بهم میگفت نمیرسم ولی به قول بابا هم فال بود هم تماشا!! بعدِ یه ربع تا بیست دیقه رسیدیم دم هیئت. خلوت بودنِ خیابون هیئت نشون از تموم شدن مراسم میداد. با حالت اشکبار رو به بابا گفتم _اه دیدینننن چرا اخه انقدر دیرررر حالا دیگه ساعت نُهِ!!! نه ! +خب حالا برو ببین شاید کسی باشه. _نه دیگه دست شما درد نکنه ممنون لطف کردین تا همینجاشم برگردین خونه لطفا. بابا سوییچِ ماشینو زد که دیدم یکی از در هیئت اومد بیرون بلند گفتم _عههههه نگه دارین یه دقیقه این و گفتمو از ماشین پریدم بیرون دلم یه جورِ خاصی شد . هیچ وقت تو عمرم این حسُ نداشتم. ناخودآگاه کشیده شدم سمت در ورودی. به اونی که از هیئت اومد بیرون گفتم _هستن هنوز ؟ سرشو تکون داد و گفت +تو مردونه!!! ولی مراسم تموم شده. کفشمو در اوردم و رفتم قسمت آقایون. یه جای خیلی بزرگ بود . انتهاش یه سری آدم جمع شده بودن . بدون اینکه به دور و برم نگاه کنم اروم قدم بر میداشتم . که یه دفعه همه بلند شدن یه صدای آشنا گف +آروم بچه هآ آروم بلندش کنید!!! بسم الله یه یاعلی گفتنو تابوتو بلند کردن و گذاشتن رو شونشون ‌. حس کردم قلبم داره میاد تو دهنم. بی اختیار قدمامو تندتر کردم و رفتم سمتشون ‌ اوناهم دیگه حرکت کردن‌ چند قدمِ اخرِ باقی مونده رو دوییدم که همه نگاشون زوم‌شد رو من با هول و ولا دنبال آشنا میگشتم که دیدم محسن زیر تابوتُ گرفته...با چشایِ پر اشک نگاهش کردم اونم نگاهم کرد . دیگه اشکام سرازیر شد ملتمسانه گفتم _آ...آقا محسن....!! اطرافشو نگاه کرد _با شمام. میشه خواهش کنم یه دیقه نرید؟ همه با چشایِ گرد زل زدن به من. _خواهش میکنم یه دیقه شهیدُ بزارید زمین من به زور خودمو رسوندم اینجا . دیگه وایستاده بودن . مردد نگام کرد و نگاشو برگردوند یه سمت دیگه که صدای ریحانه رو شنیدم . +عه اومدی ؟ چرا انقد دیر؟ _میگم‌برات بعدا. میشه به اینا بگی فقط یه دیقه اجازه بدن منم ببینم شهیدُ؟ ریحانه با چشاش یه سمتُ نگاه کرد برگشتم طرف زاویه دیدش. که دیدم داره به یه پسری که لباس چریکی بسیجی تنشه نگاه میکنه .اول نشناختم بعد که بیشتر دقت کردم فهمیدم محمدِ!!! به محسن نگاه کرد و سرشو تکون دادو خودش رفت ... محسن اینام که زیر تابوتُ گرفته بودن اروم گذاشتنش زمین و رفتن کنار!! به ریحانه گفتم _میشه کنارش بشینم؟ وضو دارم به خدا! +بشین عزیزم بشین. فقط یه خورده سریع تر دیرشون شده! _قول میدم. یه لبخند به من زد و ازم دور شد ‌ ادمایی هم که اطرافم بودن ازم فاصله گرفتن. وایستادم کنارش. بهش نگاه کردم . همونی که تو خوابم دیدم . تو یه تابوت که دورش پرچم ایران پیچیده بود از همونایی که تو تلویزیون نشون میدادنُ تو پیج محمدم دیده بودم روش نوشته بود "شهید گمنام" (۱۸ ساله) ناخوداگاه اشکام میریخت رو گونم . شوری اشکمو رو لبم حس کردم. نمیفهمیدم چرا گریم گرفته!! از همه مهم تر نمیدونستم چرا به این شدت. سعی کردم اشکامو پنهون کنم که کسی متوجه نشه . به تابوت نگاه کردم . اروم گفتم _تو همونی که دستمو گرفتی؟ کمک کردی اره؟؟ تویی پسر حضرتِ زهرا؟ تو پستای این بچه ها خوندم تو بچه حضرت زهرایی!! اره؟ درسته که میگن آرزوهارو براورده میکنی؟؟ اسمش چی بود اها همون"حاجت" تو منو دعوت کردی مراسمت!!؟ منِ بی سروپا!!!؟ من لیاقت داشتم؟ سرمو گذاشتم به حالت سجده رو تابوتُ بوسیدمش. دوباره نگاش کردمو دستمو اروم روش حرکت دادم _پس حالا که گرفتی دستمو ول نکن!! اینو گفتمو ازش فاصله گرفتم که دوباره اومدن سمت تابوتُ بلندش کردن.نشستم گوشه ی هیئت و به رفتنشون نگا کردم. پاهامو تو بغلم جمع کردم و اشکامو پاک کردم. سرمو برگردوندم گوشه ی دیگه ی هیئت که محمد با ریحانه نشسته بود. ریحانه با دیدن من خواست از جاش پاشه که محمد نزاشت. گوشه چادرشُ گرفت و بوسید و از جاش پاشد و دنبال تابوت رفت. بهش خیره شدم این لباس جذبشو بیشتر میکرد. میترسیدم بفهمه دارم نگاش میکنم. چقدر خوشگل تر و خوشتیپ تر از قبل. انگار میدرخشید. داشتم رفتنشو تماشا میکردم که ریحانه صدام کرد +نگفتی دختره؟؟ چیشد اومدی؟ تو که گفتی نمیای .... ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 شنبه‌تون بخیر؛ اولین صبحِ یک هفته‌ی تازه... بیایید هفته را با یک سلام شروع کنیم؛ سلام به کسی که امیدِ روزهای ماست: اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. 🌿 مولای مهربان... هفته‌ی تازه‌مان را به تو می‌سپاریم؛ کمکمان کن این هفته، یک قدم از هفته‌ی قبل بهتر باشیم؛ در دل‌هایمان آرامش، در کارهایمان برکت و در قدم‌هایمان رضایت خدا جاری باشد. 🌸 دوستان آوای رویش، هفته را با امید شروع کنیم؛ قرار نیست همه‌چیز را یک‌باره درست کنیم... فقط کافی است امروز را خوب آغاز کنیم. اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ، وَاجْعَلْ هٰذَا الْأُسْبُوعَ خَيْرًا لَنَا وَبَرَكَةً فِي أَيَّامِنَا. 🤲 ✨ این هفته می‌تواند شروعِ یک اتفاق خوب باشد؛ اگر با خدا شروعش کنیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
|🚩 حفظ زبان 🔻امام کاظم عليه السلام: «اِحْفَظْ لِسانَكَ تَعِزَّ.» 🔸زبانت را نگه دار تا عزیز گردی. 📚 الکافی، ج۲، ص۱۱۳. ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم 🌱 انگار حرف دل من بود... | ۱ گاهی... گاهی بی‌دلیل حالم خوب نیست... نه ا
🌱 انگار حرف دل من بود... | ۲ وقتی از فردا می‌ترسم... گاهی آینده بیشتر از اینکه برام هیجان‌انگیز باشه، نگرانم می‌کنه... نمی‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته. قراره چه رشته‌ای بخوونم؟ کار پیدا می‌کنم؟ موفق می‌شم؟ ازدواج خوبی خواهم داشت؟ اصلاً زندگی همان‌طور که در ذهنم ساخته‌ام پیش می‌رود؟ گاهی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده... اما من در ذهنم برای ده‌ها اتفاق نگران شده‌ام! 😅 بدتر اینکه وقتی زندگی بقیه رو می‌بینم، نگرانی‌ام بیشتر می‌شه: «فلانی تکلیف آینده‌اش معلومه...» «اون از الان می‌دونه چی می‌خواد...» «همه دارن جلو می‌رن، من هنوز نمی‌دونم باید چیکار کنم...» و یک سؤال مدام در ذهنم می‌چرخه: «نکنه از بقیه عقب بمونم؟» اما شاید یک چیز را فراموش کرده‌ام... من قرار نیست امروز، جواب تمام فردام رو داشته باشم. 🌿 قرآن می‌گوید: «وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» «و هر کس بر خدا توکل کند، خدا برای او کافی است.» (سوره طلاق، آیه ۳) توکل یعنی دست روی دست بگذارم و بگویم: «هر چه خدا خواست!» نه... توکل یعنی من سهم خودم را انجام بدهم، اما نخواهم همه آینده را خودم کنترل کنم. من درس می‌خونم... مهارتی یاد می‌گیرم... برای آینده‌ام برنامه می‌ریزم... انتخاب می‌کنم... مشورت می‌کنم... اما بعد، بخشی از مسیر را به خدایی می‌سپارم که چیزهایی را می‌بیند که من هنوز نمی‌بینم. 🌸 شاید امروز لازم نباشد بدونم پنج سال دیگه دقیقاً کجا هستم. فقط کافیه بدونم: امروز برای نزدیک شدن به آن آینده، چه قدم کوچکی می‌تونم بردارم؟ اگر نمی‌دونی چه شغلی می‌خواهی، یک مهارت را امتحان کن. اگر از درس عقب افتاده‌ای، از یک ساعت مطالعه شروع کن. اگر برای ازدواج آینده‌ات نگرانی، به جای ترسیدن، روی شناخت خودت و ساختن شخصیتت کار کن. اگر نمی‌دونی چه می‌شود، قرار نیست همه چیز را همین امروز بفهمی. 🌱 آینده، با نگرانی ساخته نمی‌شه؛ با قدم‌های امروز ساخته می‌شه. 💚 قرار امروز: یک کاغذ بردار و دو ستون بنویس: چیزهایی که در اختیار من است: تلاش، یادگیری، انتخاب‌ها، دعا، مشورت، رفتار امروز... چیزهایی که در اختیار من نیست: نظر دیگران، اتفاقات آینده، تصمیم آدم‌ها، نتیجه نهایی بعضی تلاش‌ها... حالا فقط روی ستون اول تمرکز کن. و هر وقت ذهنت دوباره پرسید: «اگر آینده خوب پیش نرفت چی؟» به خودت بگو: «من هنوز آینده رو نمی‌دونم؛ اما امروز رو دارم. پس امروز را درست زندگی می‌کنم و بقیه‌اش را به خدا می‌سپارم.» 🌿 💬 حالا نوبت شماست: اگر بخواهید فقط یک نگرانی درباره آینده را با ما در میان بگذارید، بیشتر از چه چیزی می‌ترسید؟ 🎓 درس و آینده تحصیلی؟ 💼 شغل و استقلال؟ 💍 ازدواج و تشکیل خانواده؟ 💰 شرایط مالی؟ 🌱 یا اینکه اصلاً نمی‌دانید قرار است در آینده چه مسیری را انتخاب کنید؟👇👇 https://punz.ir/message/09ZwJdx لازم نیست اسمتون رو بنویسید؛ همین که تجربه‌تون را بگویید، شاید یه نفر دیگه بفهمه که فقط خودش نیست که این نگرانی رو داره. 🤍 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸💫امیدوارم در این صبح 🍁💫شـنــبــہ مرداد ماه 🌸💫بهترین پیشرفت ها 🍁💫بهترین روزے هــا 🌸💫بهترین خوشے هــا 🍁💫بهترین لـبـخـنـدهــا 🌸💫بهترین زنــدگـے رو 🍁💫پیش رو داشتہ باشید 🌸💫تقدیم بـا بهترین آرزوهـا 🍁💫شـروع هفتہ تـون عـالـے 💖 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سامانه موشکی کشورک‌های منطقه 😄😉 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
📖 اگر تصمیم گرفتید امروز سوره کهف را بخوانید... برای اینکه راحت‌تر پیدایش کنید: 🌿 سوره کهف، سوره ه
✨💥✨💥 روز گذشته با همدیگه سوره مبارکه کهف رو قرائت کردیم و قرار شد پاسخ بعضی از سوالات رو در این سوره شریفه جستجو تا با درک بهتری بتوانیم قرآن را قرائت کنیم، در ادامه بر اساس سوره به پاسخ سوال اول می‌پردازیم.🌹🙏 ✨💥✨💥 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
✨💥✨💥 روز گذشته با همدیگه سوره مبارکه کهف رو قرائت کردیم و قرار شد پاسخ بعضی از سوالات رو در ای
🌿 پاسخ سؤال اول؛ وقتی همه یک راه را می‌روند، تو چه می‌کنی؟ دیروز سه سؤال را با هم مطرح کردیم. امروز می‌خواهیم آرام‌آرام پاسخشان را از خود سوره کهف پیدا کنیم. اولین سؤال این بود: ❓ وقتی همه یک مسیر را می‌روند، از کجا بفهمم راه درست کدام است؟ برای فهم پاسخ، باید اول داستان اصحاب کهف را بدانیم. 💠 داستان از کجا شروع می‌شود؟ قرآن از چند جوان صحبت می‌کند که در جامعه‌ای زندگی می‌کردند که اعتقادات نادرستی بر آن حاکم بود. آن‌ها جوان بودند؛ یعنی دقیقاً در سنی که پذیرفته‌شدن توسط جامعه، دوستان و اطرافیان می‌تواند خیلی مهم باشد. اما این جوان‌ها تصمیم گرفتند فقط به خاطر اینکه «همه همین کار را می‌کنند»، عقیده مردم را نپذیرند. قرآن درباره‌شان می‌گوید: «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى» یعنی: «آنان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما نیز بر هدایتشان افزودیم.» 📖 سوره کهف، آیه ۱۳ دقت کنید؛ قرآن اول از «جوان بودن» آن‌ها می‌گوید و بعد از ایمانشان. آن‌ها برای حفظ ایمانشان، از محیطی که ایمانشان را تهدید می‌کرد فاصله گرفتند و به غار پناه بردند. خودشان هم می‌گویند: «رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا» یعنی: «پروردگارا! از جانب خودت رحمتی به ما عطا کن و برای ما راه درست و رشدیافته‌ای فراهم کن.» 📖 سوره کهف، آیه ۱۰ 🔍 حالا داستان چه چیزی به ما می‌گوید؟ این داستان نمی‌گوید هر وقت با دیگران مخالف بودی، پس حتماً حق با توست! نکته خیلی عمیق‌تر است: معیار درست بودن یک فکر، تعداد طرفدارانش نیست. امروز ممکن است یک نظر در فضای مجازی هزاران لایک داشته باشد؛ اما لایک بیشتر، آن را تبدیل به حقیقت نمی‌کند. ممکن است یک سبک زندگی بین خیلی‌ها عادی شده باشد؛ اما «عادی شدن» مساوی «درست بودن» نیست. ممکن است همه بگویند: «همه همین کار را می‌کنند!» اما سؤال مؤمن این است: «خودِ خدا درباره این کار چه می‌گوید؟» اینجاست که سوره کهف، ما را از دنباله‌روی کورکورانه به انتخاب آگاهانه دعوت می‌کند. و شاید یکی از مهم‌ترین پیام‌های این داستان برای زندگی امروز ما همین باشد: 🌱 قرار نیست همیشه شبیه همه باشیم؛ قرار است درست انتخاب کنیم. حالا سؤال بعدی جالب‌تر می‌شود: اگر انتخاب درست کردیم و بعد زندگی برخلاف انتظارمان پیش رفت چه؟ اگر دعا کردیم و جواب نگرفتیم؟ اگر چیزی را از دست دادیم؟ اگر اتفاقی افتاد که اصلاً دلیلش را نفهمیدیم؟ اینجاست که سوره کهف، داستان دیگری را برایمان تعریف می‌کند... داستان موسی و خضر. 📖 ادامه دارد... ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」