eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
849 عکس
900 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهل_و_سوم به محض وا کردن در حیاط با ریحانه و محمد مواجه شدم. روسریمو تا چشام ج
با خجالت گفتم _دست شما درد نکنه خیلی زحمت کشیدین. سرش سمت فرمون بود.دیگه بهم نگا نمیکرد.در ماشینو باز کردم پیاده شم که تو همون حالت گف +خواهر حلال کنید منو!خیلی شرمندم به قرآن. حس کردم صداش لرزید ادامه داد. به خدا از قصد نبود..! عجله داشتم.. به هر حال من خیلی متاسفم! دلم ریش شده بود.چی به سرش اومد این پسر!! نگاش کردمو _به قولِ خودتون چوب نزنید مارو!حلال کردم. از ماشین پیاده شدمو: _خدانگهدار +یاعلی درو که بستم ماشین با سرعت جت از جاش کنده شد.بنده خدا چقدر کار داشت مزاحمش شدم‌.بقیه راهو پیاده رفتم.کلید انداختمو وارد خونه شدم.وقتی از نبودن بابا مطمئن شدم خیلی سریع رفتم تو اتاقم.بعد چند دقیقه بابا هم رسید..! لباسامو عوض کردم و نشستم درس بخونم که بابا ‌در زد.چند ثانیه طولانی که نگاهم کرد گفت: +بیا نهار بخوریم از همیشه نافذتر نگاهم میکرد رفتم باهاش سر میز نشستم یخورده که از گذشت گفت: +از صبح خونه بودی؟ دلیلی نداشت دروغ بگم واسه همین جواب دادم: _نه +خب؟ _خونه ریحون اینا بودم.یه جزوه ای بود باید براش توضیح میدادم. +چرا اون نیومد؟ _شرایطش ونداشت +عجب به غذا خوردنش ادامه داد ولی فهمیدم توضیحات بیشتری میخواد برا همین اضافه کردم: _اره دیگه.صبح با مامان رفتم یخورده موندم بعد خواستم آژانس بگیرم که برادرش منو رسوند +چجور آدمایین؟ _خیلی خونگرم ومهربونن دیگه ادامه ندادیم بابا رفت سراغ پرونده هایی که ریخته بود رو میز منم وقتی یه استکان چایی براش بردم رفتم تو اتاقم این روزا با تمام وجود آرزو میکردم زودتر کنکور لعنتیمو بدم و نفس بکشم. لذت زندگی کردن و از یاد برده بودم. خیلی زور داشت خدایی نکرده با تمام اینا قبول نمیشدم.طبق برنامه ریزی یکی از کتابامو برداشتمو مشغول شدم ۳ ساعت یه ریز سرم تو کتاب بودم انقدر خسته شدم که رو همون کتابا خوابم برد.بایه حس بد که از خنکی یهویی روصورتم نشات میگرفت از خواب پریدم تا بلند شدم آب از سر و روم چکه کرد حیرت زده ب اطرافم خیره بودم که چشمم خورد ب دوتا چشم قهوه ای که با شیطنت نگام کرد داد زدم: _مامااان +کوفت و مامان دختر من فکر کردم سکته کردی چرا بیدار نمیشیی دیرمون شد. گیج وبی حوصله گفتم کجا چیی؟ +امشبب دیگهه باید بریم خونه آقا مصطفیی!! _خب من نمیام درس دارم +امکان نداره.هیچ جا نیومدی اینجام نمیخوای بیای؟ فقط یه ربع بهت وقت میدم حاضر شی .آماده نبودی همینطوری میبرمت دلم میخواست جیغ بزنم .ای خدا چجوری نگاهای مضخرفشون و تحمل میکردم به هزار زحمت بلند شدم نمیخواستم تو انتخاب لباسم هیچ وسواسی ب خرج بدم یکی از ساده ترین لباسامو برداشتم که همون زمان مامانم دوباره در و باز کرد و گفت: +راستی اون پیراهن بلندت و بپوش بدون اینکه ازم جوابی بخواد درو بست اعصابم خورد شده بود.یادمه یه زمان تمام شوقم این بود ک بفهمم میخوایم بریم خونشون یا اونا میخوان بیان اینجا! چقدر تغییر کردم با گذر زمان.سعی کردم نقاب مسخرمو بزنم و چند ساعتی وتحمل کنم لباسام و پوشیدم.یه خورده کرم پودرم به صورتم زدم رفتم بیرون.تو هال نبودن حدس زدم شاید آشپزخونه باشن راهمو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان و بابا متوجه حضور من نشده بودن پدر جدیم کنار مادرم کلا شخصیتش تغییر میکرد هر وقت باهم بودن صدا خنده های بلندشون تو خونه میپیچید شخصیتای متفاوتی داشتن ولی خیلی خوب باهم کنار میومدن اینکه چطور کنارهم انقدر خوب بودن برام جالب بود برای اینکه متوجه حضورم شن رفتم و از کابینت یه شکلات ورداشتم مامانم گفت: +عه آماده شدی خب بریم پس . بدون اینکه جوابی بدم کفشام و پوشیدم و از خونه بیرون رفتم. تا وقتی برسیم یه آهنگ پلی کردم و وقتی مامانم گفت فاطمه بیا پایین قطعش کردم و پیاده شدم. حیاط شیک و سنگ کاری شدشون و گذروندیم و رفتیم داخل خونه مثه همیشه همچی مرتب بود وخونشون به بهترین حالت دیزاین شده بود عمو رضا اومد و با بابا روبوسی کرد و عید و تبریک گفت بعدشم خانومش اومد و مامان و بغل کرد تا چشماش ب من خورد ذوق زده بغلم کرد و محکم صورتم و بوسید سعی کردم یه امشب و همچی و فراموش کنم و کاری نکنم که به خودمم بد بگذره منم بوسش کردم و مثه قبل صمیمی عید و بهشون تبریک گفتم مصطفی پیداش شد مثل همیشه خوشتیپ بود و اتو کشیده. با عمو رضا هم احوال پرسی کردیم اونا رفتن داخل مصطفی اومد نزدیک تر گفت : +چ عجب بعد اینهمه مدت ما چشممون به جمال یار روشن شد جواب پیام و زنگ و نمیدین ؟ رو برمیگردونین اتفاقی افتاده احیانا؟ _اولا اینکه سلام ثانیا عیدتون مبارک سال خوبی داشه باشین حالام ممنون میشم اجازه بدین برم داخل دارن نگامون میکنن +خو نگاه کنن مگه حرف زدن ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀🌿سلام حضرت گره گشا، مهدی جان🌿🥀 🥀🌿 گفتم که بی‌قرار تو باشم ولی نشد تنها در انتظار تو باشم ولی نشد گفتم به دل که جلب رضایت کند نکرد گفتم که جان نثار تو باشم ولی نشد گفتم دعا کنم که بیایی ببینمت مانند مهزیار تو باشم ولی نشد🥀🌿 🥀🥀🥀 🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱 🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫 📎 📎 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امام علی علیه السلام : با دشمن دانای خود مشورت کن و از نظر دوستان نادان خود بپرهیز. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ❌اینقد بچهها رو به بند نکشید...🖐 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و عرض ادب خدمت مخاطبین عزیز کانال آوای رویش 🌱 ان شاالله از این به بعد سه شنبه ها کتاب داریم 🌹یک کتاب خوب می تونه نگاه شما رو به زندگی تغییر بده پس اگه هنوز همان آدم قبلی‌هستی، یعنی هنوز کتاب خوبی نخوندی همین امروز شروع کن 💪💪 ممنون میشم تجربیات خودتون در مورد کتاب خوندن یا کتاب خوبی که خوندید با ما از طریق لینک زیر به اشتراک بگذارید 🌺 https://punz.ir/message/09ZwJdx
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📙قصه های خوب برای بچه های خوب هرچند از مرحوم آذریزدی کتب فراوانی بجا مانده اما شاید بتوان گفت مهمترین و مشهور ترین کتاب ایشان دوره 8 جلدی "قصه های خوب برای بچه های خوب" است که بسیاری از کودکان و نوجوانان دیروز و امروز با آن آشنا و مانوس هستند. در ادامه معرفی اجمالی این هشت جلد کتاب می پردازیم: 🔹قصه های کلیله و دمنه: جلد اول دارای 25 داستان از قصه های کلیله و دمنه می باشد. 🔸قصه های مرزبان نامه: جلد دوم بیست و یک قصه از قصه های کتاب مرزبان نامه انتخاب و بازنویسی شده اند. 🔹قصه های سندبادنامه و قابوسنامه: جلد سوم شامل 13 داستان از سند باد نامه و 2 داستان از قابوسنامه می باشد. 🔸قصه های مثنوی: جلد چهارم برای گروه سنی «ج» (چهارم و پنجم دبستان) و «د» (دوره ی راهنمایی) و شامل 24 داستان کامل و مجزا، برگرفته از حکایت های شیرین و آموزنده ی «مثنوی مولوی» است. 🔹قصه های قرآن: جلد پنجم دارای 18 قصه قرآنی است. این قصه ها بیشتر شامل قصه های پیامبران است. 🔸قصه های شیخ عطار: جلد ششم دارای 21 داستان برگزیده از آثار شیخ عطار است که به بیان ساده و قابل فهم برای کودکان نوشته شده است. 🔹قصه های گلستان و ملستان: جلد هفتم دارای داستان هایی از گلستان سعدی است. 🔸قصه های چهارده معصوم: جلد هشتم قصه هایی از زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام می باشد که از کتب مختلفی جمع آوری شده است. 🌐لینک خرید کتاب👇🏻 https://www.iranketab.ir/c/ec2027
🍃آوای رویش🍃
🥀🌿سلام حضرت گره گشا، مهدی جان🌿🥀 🥀🌿 گفتم که بی‌قرار تو باشم ولی نشد تنها در انتظار تو باشم ولی نشد
🌤️ صبحِ نزدیک به ظهرتون بخیر...😄 ما هنوز داریم می‌گیم «صبح بخیر» که ساعت داره یواشکی میگه: دیگه ظهر شده! 😅 ولی خب... مهم اینه که روزمون رو با حال خوب شروع کنیم؛ حتی اگه شروعش کمی با تأخیر بوده باشه! 😄 الهی امروزتون پر باشه از ☀️ دلِ آروم 🌱 اتفاق‌های خوب 😊 لبخندهای بی‌دلیل و خبرهایی که دلتون رو خوش کنه. حالا هر جا هستید، یک نفس عمیق بکشید و بگید: خدایا، امروز رو خودت قشنگش کن... 🤍 صبحِ نزدیک به ظهرتون بخیر 😄🌷 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」