eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
307 دنبال‌کننده
864 عکس
929 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 جمع آوری پارچه های عزا و سیاه از حرم مطهر سیدالشهدا علیه‌السلام در ساعات پایانی ماه صفر ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
توسل کم‌نظیر آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در کودکی به امام رضا علیه‌السلام ━═━♡🇮🇷♡━═━ 🔰 رهبر شهید انقلاب درباره روحیات کم‌نظیر فرزندشان سیدمجتبی خامنه‌ای می‌فرمودند: 🔻 افراد خانواده بعداً از رنج‌ها و گرفتاری‌ها و نومیدی‌های خود در مدت حبس من، چیزهای عجیبی برایم تعریف کردند. ↩️ همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را -که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات- به حرم حضرت رضا علیه‌السلام می‌برده و به او می‌گفته: به‌وسیله‌ی امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام علیه‌السلام می‌کرده و به او توسل می‌جسته. ↩️ یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانه‌های تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه‌ی صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت می‌کرده و به‌شدت اشک می‌ریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده‌ی خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در می آید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه‌ی برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم. 📚 خون دلی که لعل شد، ص۲۷٠ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
امام رضا(علیه السلام): ✨✨✨✨ التَّودُّد الى الناسِ نِصفُ العَقلِ. مردم دوستى نیمى از عقل و خردمندى است. تحف العقول / ۳۳۰. ✨✨✨✨ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
امام رضا(علیه السلام): ✨✨✨✨ التَّودُّد الى الناسِ نِصفُ العَقلِ. مردم دوستى نیمى از عقل و خردمندى
گاهی فکر می‌کنیم برای عاقل بودن باید زیاد بدانیم، زیاد حرف بزنیم و همیشه درست بگوییم... اما امام رضا علیه‌السلام یک نکته‌ی خیلی ساده و عمیق می‌فرمایند: «التَّوَدُّدُ إِلَى النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ» محبت و دوستی‌ورزی با مردم، نیمی از عقل است. تصور کن همسرت از سر کار یا بعد از یک روز شلوغ به خانه آمده و خسته و کم‌حرف است. می‌توانی بگویی: «باز چرا اخم کردی؟! مگه من چه کار کردم؟» یا قبل از اینکه ناراحتی او را به خودت بگیری، کمی محبت کنی و بگویی: «خسته‌ای؟ روز سختی داشتی؟ بیا یه کم استراحت کن.» شاید فقط چند کلمه باشد؛ اما همین چند کلمه می‌تواند مسیر یک زندگی را عوض کند. گاهی عقل فقط این نیست که بدانی چه بگویی؛ عقل این است که بدانی چه زمانی و با چه لحنی بگویی. گاهی همسرت بیشتر از راه‌حل، بیشتر از توضیح و استدلال، فقط به این نیاز دارد که احساس کند هنوز برای تو عزیز است. 🌹 امام رضا علیه‌السلام انگار دارند یادمان می‌دهند: آدم عاقل فقط خوب فکر نمی‌کند؛ بلکه بلد است با محبت، دلِ آدمِ زندگی‌اش را هم به دست بیاورد. 🌱 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂دوتا سوال: گاهی جایی هستیم ظهر که میخواهیم نماز بخونیم شک می کنیم آیا اصلا صبح وضو گرفته بودم یا نه چکار باید کرد⁉️ گاهی میدونیم صبح وضو گرفتیم حالا ظهر که میخواهیم نماز ظهر بخونیم شک می کنیم؛ آیا وضومون باطل شده یا نه؛ چکارکنم دوباره وضو بگیرم یا نه⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ سوال اول: اگه قبل از نماز شک کنیم وضو گرفته بودم یا نه؛ باید بریم وضو بگیریم. سوال دوم: اگه یقین داریم صبح وضو گرفتیم ظهر شک می کنم وضوم باطل شده یا نه، به شکمون اعتنا نمی کنیم و لازم نیست دوباره وضو بگیریم. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهل_و_هشتم تاساعت دوازده شب فیکس طبق برنامه درس خوندم.خواستم از جام پاشم که اح
رفتم تو تلگرامم . بازش که کردم دیدم طومار طومار ازین و اون پیام دارم.اول پیامای ریحانه رو باز کردم و عمه شدنشو تبریک گفتم.در جواب بقیه حرفایی که زده بود هم گفتم _ن بابا درس نمیخونم که. همون لحظه مصطفی پیام داد. +شما نیومدی میخواستی درس بخونی دیگه نه !!!!؟ بی توجه بهش پروفایل ریحانه رو که باز کردم دیدم عکس محمد و شوهرشو گذاشته! نفس عمیق کشیدم و یه لبخند زدم. ‌بهش پیام دادم _چقدر دلم برات تنگ شد.مرسی باوفا! چقد بهم سر میزنی.. به دقیقه نکشید جوابمو داد +به به چه عجب خانوم دو دیقه از درس خوندن دست کشیدن _ن بابا درس کجا بود استیکر چش غره فرستاد _اها راستی جزوه رو نوشتی؟ +اره نوشتم چند بار میخواستم بیارم برات ولی تلفنت خاموش بود (دلم میخواست دوباره برم خونشون محمدُ ببینم) _عه خب ایرادی نداره خودم میام میگیرم ازت. +نه دیگه زحمتت میشه.. اگه ادرس بدی میارم برات _خب تعارف که نداریم.من فردا یه کاری نزدیکای خونتون دارم.اگه تونستم یه سر میام پیشت ازت میگیرم جزوه رو.راستی نی نی تون کجاست عمه خانوم؟ استیکر خنده فرستادو +خونه ننش بود الان خونه ماست. _عه اخ جون پس حتما میام خونتون ببینمش. (اره چقدر هم که واسه نی نی میرم!!) اروم زدم رو پیشونیم.مشغول حرف زدن با ریحانه بودم که مصطفی دوباره پیام داد +جوابمو نمیدی؟؟ رفتم پی ویش _مصطفی بسه. به مامانم بگو زودتر بیاد خونه حالم بده سرم گیج میره. +عه سلام. چرا؟ _نمیدونم‌. +میخوای من بیام؟ _نه نمیخوام.فقط زودتر به مامانم بگو. گوشیمو خاموش کردمو رفتم پایین وای فایم از دوشاخه کشیدم.تو فکر این بودم که فردا چجوری برم.چی بپوشم یا که مثلا با کی برم! اصن باید کادو ببرم براشون؟! یا ن!! بد نیست؟!نمیگن به من چه ربطی داشت؟. وای خدایا کلافم چقدر.خودت نجاتم بده از این حالِ بد.از رو کشوم مفاتیح کوچولومو برداشتمو دعای توسل خوندم.به ساعت که نگاه کردم تقریبا ۸ بود.پتومو کشیدم رومو ترجیح دادم به چیزی فکر نکنم.ولی جاذبه ی اسمِ محمد که تو ذهنم نقش بسته بود این اجازه رو نمیداد.. این چه حسی بود که تو دلم افتاده بود فقط خدا میدونست و خدا‌.رو دریای افکارم شناور بودم که خوابم برد. واسه نماز که بیدار شدم مامانو دیدم که نشسته رو مبل.سریع رفتم سمتش. _سلام مامان خوبی؟ +صبح بخیر. اره چیشدی تو یهو دیشب گفتی حالت بده؟! _وای مامان نمیدونم چند وقته مدام سرم گیج میره اصلا نمیدونم چرا.اوایل گفتم خودش خوب میشه ولی الان بیشتر شده.به خدا حالم بهم میخوره! یه کاری کن خواهش میکنم. +نکنه چشات ضعیف شده؟ _ها؟چشام؟ وای نمیدونم خدا نکنه. +باشه امروز پیش دکتر مهدوی برات نوبت میگیرم چشاتو معاینه کنه. _عه؟امروز؟بیمارستان نمیرین؟ +نه نمیرم.دیشب مریم خانوم اینا خیلی گفتن چرا نیومدی.کچلم کردن. _اه مامان اصلا اسم اینا رو نیار. +چته تو دخترر؟؟‌پسره داره برات میمیره تو چرا خر شدی؟؟ کلافه از حرفش رفتم سمت دسشویی وضو بگیرم که ادامه داد +اصلا تو لیاقت این بچه رو نداری. .برو گمشو خاک به سر _اهههه شمام گیر دادین اول صبحیااا. وضومو که گرفتم نمازمو خوندم. رو تختم نشستم و گفتم تا حالم خوبه یه چندتا تست بزنم. همین که کتابمو باز کردم محوش شدم.با اومدن مامان به اتاقم از جام پریدم. +پاشو لباس بپوش بریم دکتر _چشم‌ یه مانتوی بلندِ طوسی با گلای صورتی که رو سینش کار شده بود برداشتم که تا پایین غزن میخورد.یه شلوار کتان مشکی راسته هم از کشو برداشتم و پام کردم. روسری بلندمو برداشتم و سرم کردم‌ و نزاشتم حتی یه تار از موهام بیرون بزنه.موبایلمو گذاشتم تو جیب مانتوم که چشم به زنجیر طلایی که عیدی گرفتم خورد.خواستم پرتش کنم تو کشو که یه فکری به سرم زد.گذاشتمش تو جعبشو انداختمش تو کیفِ اسپورتم.از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان رو کاناپه نشسته و منتظر منه. با دیدن من از جاش پاشد و رفت سمت در منم دنبالش رفتم. از تو جا کفشی یه کفش اسپورت تخت برداشتم و پام کردم.دنبالش رفتم و نشستم تو ماشین. تا برسیم یه اهنگ پلی کردم. چند دقیقه بعد دم مطب نگه داشت.. ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهل_و_نهم رفتم تو تلگرامم . بازش که کردم دیدم طومار طومار ازین و اون پیام دارم
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو مطب یه راست رفتیم تو اتاق دکتر.چون واقعا من تو شرایط سختی بودم حتی نیم ساعتم برام پر ارزش بود.برای همین مامان از قبل هماهنگ کرد واسم که معطل نشم.نشستم رو به رو دکتر.چونمو چسبوندم به دستگاهش و اونم مشغول معاینه شد.مامانم کنارش وایستاده بود.از دکترای بیمارستانی بود که مامان توش کار میکرد. برا همین میشناختتش. بعد چند دقیقه معاینه اومد کنار و رو به مامان گف +خانم مظاهری مث اینکه این دخترتون زیادی درس میخونه نه؟ مامان پوفی کشید و _این جور که معلومه..ینی ظاهرا که اره ولی باطنا و خدا میدونه. چشامو بستم و سعی کردم مث همیشه آرامشمو حفظ کنم.با دست بهم اشاره زد برم بشینم رو صندلی و علامتا رو بهش بگم.چندتایی و درست گفتم ولی به پاییناش که رسید دیگه سرم درد گرفت و دوباره حس سرگیجه بهم دست داد. چشمامو باز و بسته کردمو _نمیتونم واقعا نمیبینم. نزدیکم شد چندتا دونه شیشه گذاشت تو عینکِ گنده ای که رو چشام بود.دونه دونه سوال میپرسید که چجوری میبینم باهاش.به یکیش رسید که باهاش خوب میدیدم. زود گفتم: _عه عه این خوبه ها. دکتر با دقت نگاه کرد +مطمئنی؟ _بله +شماره چشات یکه دخترجون چرا زودتر نیومدی!؟ سرمو به معنای چ میدونم تکون دادم.اعصابم خورد شد ازینکه مجبور بودم از این ب بعد عینک بزنم. برخلاف همه من از عینک متنفر بودم و همیشه واهمه ی اینو داشتم که یه روزی عینکی شم. مامان خیلی بد نگاهم کرد و روشو برگردوند سمت دکتر. _الان باید عینک بزنه؟ +بله دیگه‌ _عینکشو بدین همین بغل بسازن براتون. یه چیزایی رو کاغذ نوشت و داد دست مامان. از جام پاشدم و کنارش ایستادم. بعد تموم شدن کارش از دکتر خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.مامان قبضو حساب کرد و رفتیم همون جایی که دکتر گفته بود.سفارش عینکودادیم و گفتیم که عجله ایه که گفتن فردا حاضر میشه.چندتا قاب عینک زدم به چشم که ببینم کدوم بیشتر بهم میاد.آخر سرم یه عینک ساده مشکی که اطراف فلز چارگوشش شبیه ساختارِ ژن بود و رنگشم طلایی انتخاب کردم. مامان بیعانه رو حساب کرد و من رفتم تو ماشین تا بیاد.به ریحانه اس ام اس دادم که خونه هست یا نه.تا مامان بیاد و تو ماشین بشینه جواب داد +اره. مامانو ملتمسانه نگاه کردم و بهش گفتم: _میشه یه چند دقیقه بریم خونه ریحانه اینا؟ مشکوک بهم زل زد +چرا انقدر تو اونجا میری بچه؟ _جزوه ام دستشه بابا!!! باید بگیرم ازش. +الان من حوصله ندارم _اهههه به خدا واجبه مامان. باید بخونم وگرنه کارم نصفه میمونه. کمربندشو بست و گف +باشه فقط زود برگردیاا.. _چشم.فقط در حد رد و بدل کردن جزوه. چون ادرس از دفعه قبل تو ذهنش مونده بود مستقیم حرکت کردیم سمت خونشون و زود رسیدیم با تاکید مامانم برای زود برگشتن از ماشین پایین اومدم تپش قلب گرفته بودم از هیجان. چند بار آیفون زدم که صداش در نیومد. حدس زدم شاید خراب باشه واسه همین دستم و محکم کوبیدم به در.چون حیاط داشتن و ممکن بود صدا بهشون نرسه؛تمام زورم و رو در بدبختشون خالی کردم.وقتی دیدم نتیجه نداد یه بار دیگه دستم و کوبیدم به در تا خواستم ضربه بعدی رو بزنم قیافه بهت زده محمد ب چشمم خورد.حقم داشت بیچاره درشونو کندم از جا‌. دستم و که تو هوا ثابت مونده بود پایین آوردم. تا نگاهم به نگاهش خورد احساس کردم دلم هُرّی ریخت انتظار نداشتم اینطوری غیر منتظره ببینمش.اولین باری بود که تونستم چشماشو واضح ببینم. سرش و انداخت پایین و گفت: +سلام. ببخشید پشت در موندین.صدای جاروبرقی باعث شد نشنوم صدای درو.با تمام وجود خداروشکر کردم.با ذوق تو ذهنم تعداد جملاتی که بهم گفته بود و شمردم. فکر کنم از همیشه بیشتر بود.یه چند لحظه سکوت کردم که باعث شد دوباره سرش و بیاره بالا.صدامو صاف کردم وسعی کردم حالت چهرم و تغییر بدم تا حسی که دارم از چهرم مشخص نباشه. حس کردم همه کلمه ها از لغت نامه ذهنم پاک شدن فقط تونستم آروم زمزمه کنم: _سلام فکر کنم به گوشش رسید ک اومد کنار تا برم داخل. رفتم تو حیاط. درو نیمه باز گذاشت و تند تر از من رفت داخل. صداش به گوشم رسید که گفت: +ریحانههه!!ریحانههه!! چن ثانیه بعد ریحانه اومد بیرون محمدم پشت سرش بود به ظاهر توجه ام به ریحانه بود اما تمام سلولای بدنم یه نفر و زیر نظر گرفته بود ریحانه بغلم کرد و من تمام حواسم به برادرش بود که رفت اون سمت حیاط وتو ماشینش نشست.ریحانه داشت حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر رنگای تیره بهش میاد و چه همخونی جالبی با رنگ چشم و ابرو و مژه های پُرِش داره.ریحانه منتظر به من نگاه میکرد و من به این فکر میکردم چرا هر بار که محمدو دیدم پیراهن تنش بود. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃آوای رویش🍃
🌸 حلول ماه ربیع‌الاول مبارک 🌸 ربیع آمد و با خودش نویدِ روزهای تازه را آورد؛ ان‌شاءالله این ماه برای همه‌مون پر از خیر، آرامش و اتفاق‌های خوب باشه. 🤍 و اما یک خبر کوچک برای همراهان همیشگی 🌱 پروفایل کانال هم تغییر کرده؛ لطفاً گممون نکنید.😊 همراه هم می‌ریم سراغ روزهای تازه و مطالب تازه‌تر ان شاءالله 🌿