eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
308 دنبال‌کننده
860 عکس
922 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
با بدگُهر میامیز، تا بدگُهر نگردی حکمِ شراب دارد، آبی که در شراب است #تبریزی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂ اگه من در نماز متوجه شدم و یقین کردم در رکعت دوم نمازم تشهد رو فراموش کردم باید چکار کنم⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ اگه یقین داریم تشهد رو فراموش کردم مثلا دارم تسبیحات اربعه میخونم یه دفعه متوجه میشم تشهد رو نخوندم؛ باید بنشینم تشهد رو بخونم دوباره بلند شم تسبیحات اربعه رو بخونم. اما اگه در رکوع یا بعد از رکوع یادم اومد تشهد رو نخوندم باید بعد از اینکه نمازم تموم شد و سلام نماز رو خوندم؛ بدون اینکه سرم رو از قبله برگردونم اول باید تو دلم نیت کنم میخوام قضای تشهد فراموش شده رو بخونم وقتی تشهد رو خوندم باید دوتا سجده سهو انجام بدم(قبلا سجده سهو رو توضیح دادیم) بعد از دوتا سجده سهو دوباره تشهد رو باید بخونم و بعد سلام رو هم بخونم. 🔺حتما حواسمون باشه قبل از دو سجده سهو اول باید قضای تشهد فراموش شده رو بخونم ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_چهارم سرمو انداختم پایین و: _خدا نکنه سایه شما کم شه از سرمون.چشم حواس
با صدای آهنگ ملایم گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از چند دقیقه از رخت خواب بلندشدم وبه صورتم آب زدم.لباسامو عوض کردم و بابا رو بیدار کردم و تا وقتی آماده شه دوتا استکان چای ریختم...بعد خوردن چای،نشستیم تو ماشین. ۱۵ دقیقه بعد کنار مغازه نزدیک آرامگاه نگه داشتم و گلاب خریدم.بعد اینکه واسه شهدای گمنامی که تو آرامگاه دفن شده بودن فاتحه خوندیم رفتیم طرف قبر مامان،کنارش نشستیم وفاتحه خوندیم چند دیقه بعد ریحانه و روح الله هم اومدن.ریحانه یه نایلون پر از گلبرگای سرخ دستش بود قران و گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن بابا هم سرش پایین بود و ذکر میگفت ریحانه گلابو ورداشت و ریخت رو قبر و با دستش سنگ قبر و پاک کرد.روح الله هم بعد چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت همه سکوت کردیم و فقط صدای گریه های ریحانه بود که این سکوتو میشکست!چند صفحه که خوندم قران و بستم.رفتیم تو ماشین و برگشتیم خونه.مثله همیشه،وقتایی که از پیش مامان برمی گشتیم دلم میگرفت..! هر کی به کاره خودش مشغول شد ریحانه میخواست ناهار درست کنه که بهش گفتم از بیرون سفارش میدم بره درسش و بخونه و وسایلش و جمع کنه رفتم سراغ لبتابم و مشغول شدم! زنگ زدم و قورمه سبزی سفارش دادم بعد یک ربع که سفارشمونو آوردن. سفره رو گذاشتم وبقیه رو صدا زدم حوصله ام سر رفته بود ناهارو که خوردیم دیگه نتونستم تو خونه بمونم.ماشین وگرفتم و رفتم کنار دریا..نشستم روی سنگچینای کنار ساحل. انقدر همونجا موندم تا آشوبی که تو دلم راه افتاده بود آروم شه! به ساعتم نگاه کردم.دیگه باید حرکت میکردیم برگشتم خونه.ریحانه و بابا آماده بودن نماز مغرب و که خوندیم وسایل و تو ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم. سکوت بینمون آزار دهنده بود ولی به نظر میرسید کسی حال شکستنشو نداره.داداش علی و خانومش شاید یه هفته دیگه میومدن تهران.چون فرشته تازه به دنیا اومده بود، زن داداش میترسید ببرتش مسافرت!ریحانه رو صدا زدم جواب که نداد از تو آینه بهش نگاه کردم.بیهوش شده بود.برام سوال بود چطور میتونست تو ماشین انقدر راحت بخوابه؟باباهم به جاده خیره بود تصمیم گرفتم با صدای قرآن سکوت ماشین و بشکنم بعد ۴ ساعتِ خسته کننده بلاخره رسیدیم ریحانه که تمام مسیر وخواب بود،بیدار کردم و به کمکش وسایلو از ماشین خالی کردیم.وقتی وسایلو تو خونه مرتب کردیم رفتم و دوش گرفتم. ۲۰ دقیقه بعد سرحال اومدم بیرون!حالم بهتر شده بود و خستگیم از تنم در رفت ریحانه با وسایلی که آورده بودیم شام درست کرد بعد اینکه شام خوردیم خودم ظرفا و جمع کردم و با وجود مخالفت ریحانه شستمشون.بابا رو فرستادم بخوابه.واسه فردا صبح براش نوبت گرفته بودم.وقتی کارام تموم شد قرآنم وبرداشتم.وقتایی که تنها و بیکاربودم چندتا آیه حفظ میکردم. این چندتا آیه روهم۱۴جزء شده بود.ولی میخواستم بقیشم حفظ شم.رفتم کنار بابا که آروم خوابیده بود.پیشونیش و بوسیدم‌. نگاه کردن به چهره ی بابا بهم آرامش میداد. حس میکردم از نبودش خیلی میترسم.دستش و گرفتم و انقدر قرآن خوندم که وقتی به خودم اومدم ساعت از۲ شبم گذشته بود.قران وبوسیدمو بستم.بدون اینکه رخت خوابی پهن کنم دراز کشیدم و خوابیدم... ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_پنجم با صدای آهنگ ملایم گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از چند دقیقه از رخ
با تمام وجودم از خدا خواستم‌ بابا رو برام‌نگه داره به پشتی تکیه دادمو سرمو به دیوار پشت سرم چسبوندم انقدر ذکر گفتم و گریه کردم که متوجه گذر زمان نشدم همش به ساعتم‌نگاه میکردم و منتظر تماس ریحانه بودم بهش گفته بودم عمل باباکه تموم شد بهم خبر بده قرآنی که اون شب که تو پالتوم پیداش کرده بودم همیشه باهام بود.بازش کردم.خوندن یا حتی نگاه کردن به کلمه های قرآن باعث آرامشم میشد.یه ساعت بعد چشمام خسته شد.قرآن و بستم و انگشتامو رو چشمام فشار دادم وقتی دیدم خبری نشد از نماز خونه اومدم بیرون و رفتم پیش بچه ها تو سالن انتظار نشسته بودن ریحانه سرش و رو شونه ی روح الله گذاشه بود و گریه میکرد روح الله هم به رو بروش خیره شده بود.علی با دستاش سرشو میفشرد.زن داداشم کلافه ومضطرب بچه رو تکون میداد تا شایدآروم بگیره. قوت قلب گرفته بودم.سعی کردم روحیه شونو عوض کنم باید توکل میکردن نه اینکه وا برن و جا بزنن. اروم زدم رو سر ریحانه و گفتم چتهه آبغوره گرفتی؟خودتو واسه شوهرت لوس میکنی!!فاصله رو حفظ کن خواهر!مکان عمومیه!! علی با شنیدن صدام سرش و بالا اورد و یه نیمچه لبخندی تحویل داد. ریحانه هم گفت: + ولم کن محمد. _چیو ولت کنم پاشو ببینم بازوشوگرفتم و کشیدمش طرف آب سرد کن لیوان و پر آب سرد کردم یخوردشو رو دستم ریختم و پاشیدم روصورت ریحانه که صداش بلند شد: + اهههه محمددد!!! یه دستمال از جیبم در اوردم و دادم دستش و گفتم: _خواهرم به جای گریه بشین دعا کن.گریه میکنی که چی بشه؟ چیزی نشده که..باباهم چند دیقه دیگه صحیح و سالم میارن بیرون ناراحت میشه اینجوری ببینتت بعد به شوهر بی عرضت که چیزی نمیگه که..به من میگه چرا گذاشتی خواهرت گریه کنه. دستشو گرفتم و با لبخند ادامه دادم: _بخند عزیزم الان باید با امید به خدا توکل کنی.بقیه ی آب و هم دادم دستش و گفتم: _اینو هم بخور لبخند زد ازش دور شدم رفتم طرف زن داداش و بهش گفتم: _ بدین من فرشته رو خسته شدین زن داداشم از خدا خواسته بچه رو داد به من و یه نفس راحت کشید راه میرفتم و آروم سوره های کوچیکی که حفظ بودم، میخوندم بچه هم دیگه گریه نمیکرد و ساکت شده بود.انقدر خوندم و راه رفتم که هم سرگیجه گرفتم و دهنم کف کرد،هم فرشته خوابش برد.دادمش دست باباش خواستم بشینم که با باز شدن در صرف نظر کردم و رفتم سمت دکتر سبز پوشی که بیرون اومد. دکتر به نگاه مضطربم با یه لبخند جواب داد و گفت: +عمل خوبی بود خداروشکر.مشکلی نیست تا ۲۴ ساعت آینده بهوش میان ان شاءالله. منتظر جوابی نموند و رفت خداروشکرر کردم و خبر و به بقیه که جمع شده بودنم رسوندم همه خوشحال شدن ریحانه پرید بغلممم در گوشش گفتم: _ اییش دختره ی لوس!! انقدر خوشحال بود که بیخیال جواب دادن به من شد فاطمه: کلافه و داغون رفتم رو ترازوی تو اتاقم هر هفته یه کیلو کم میکردم از دیدن قیافه خودم تو آینه میترسیدم شده بودم چوب خشک.کتابم و که میدیدم کهیر میزدم واقعا دیگه مرز خر خونی و گذرونده بودم از خونه بیرون نمیرفتم جز برای دادن آزمونای کانون رسیده بودیم به خرداد و فردا باید اولین امتحان نهاییمو میدادم.دیگه جونی برام‌نمونده بود دراز کشیدم‌تو اتاقم که مامانم با یه لیوان شیر اومد تو.گذاشتش رو میز و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون. یه نفس عمیق کشیدم خداروشکر چند وقتی بود که بخاطر زنجیرم بهم گیر نمیداد. مجبور شده بودم بگم دادم به یه نیازمندی..! بعدِ کلی داد و بیداد و دعوا بالاخره سکوت پیشه کرد و راضی شد. خداروشکر الان دیگه بیخیالش شده بود.درِ کشوی دِراور و باز کردم و کلوچه و پسته هامو از توش در اوردم و مثه قحطی زدها آوار شدم سرش.ساعت کوک کرده بودم تا فردا صبح زود بیدار شم درس بخونم و یه دور کتابو مرور کنم.واسه امشب دیگه توانی برام‌نمونده بود.تا اراده کردم از خستگی چشام بسته شد و خوابم برد از استرس چندباری از خواب پریدم ولی سعی کردم دوباره بخوابم.ساعت ۸ صبح امتحان داشتیم‌.هر چی سعی کردم واسه نماز بیدار شم و بعدش بشینم درس بخونم نتونستم.اصلا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم.نزدیکای ساعت هفت و نیم بود که بابا بیدارم کرد. +پاشو. پاشو امتحانت دیر میشه‌ پتو رو از روم کنار زدم و نشستم رو تخت.وقتی چشام به ساعت افتاد داد زدم _یا خدا چرا بیدارم نکردین؟ +خیلی خسته بودی. بیدارت کردم ولی نشدی. محکم زدم تو سرم و _بدبخت شدم بدبخت شدم وایییی... من دوره نکردم این کتاب کوفتیو. بابا همونجور که از اتاق خارج میشد گفت: +بسه دیگه یه ساله داره میخونی هر روز.چرا انقدر سخت میگیری..!؟ جوابی ندادم.فرم مدرسمو تو پنج دیقه پوشیدم‌. ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💚سلام حضرت گره گشا، مهدی جان💚 مشتاق دیدارتان هستم... همچون شاخساران که به باران ... یا تشنه که به آب ... یا کبوتر که به پرواز ... یا شب زدگان که به سپیده ... یا زمین که به بهار مشتاق است. 💫💖 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💫 📎 📎 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۶ #ماه یادآور چه هست؟😊
♥️🍃 🌸بِالتَّوَدُّدِ تَتَأكَّدُ المَحَبَّةُ 💎امام علی علیه السلام فرمودند :  📌با اظهار دوستى، رشته محبّت استوار مى شود.... 👈غرر الحكم ،حدیث 4341 ‌ 💞 زبانِ رابطه رو بیاموزیم 🌱 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ زیبای "من وخدا" حضور کلام خدا در زندگی ✨ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا