🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_پنجم با صدای آهنگ ملایم گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از چند دقیقه از رخ
#رمان
#ناحله
#قسمت_پنجاه_و_ششم
با تمام وجودم از خدا خواستم بابا رو برامنگه داره به پشتی تکیه دادمو سرمو به دیوار پشت سرم چسبوندم انقدر ذکر گفتم و گریه کردم که متوجه گذر زمان نشدم همش به ساعتمنگاه میکردم و منتظر تماس ریحانه بودم بهش گفته بودم عمل باباکه تموم شد بهم خبر بده
قرآنی که اون شب که تو پالتوم پیداش کرده بودم همیشه باهام بود.بازش کردم.خوندن یا حتی نگاه کردن به کلمه های قرآن باعث آرامشم میشد.یه ساعت بعد چشمام خسته شد.قرآن و بستم و انگشتامو رو چشمام فشار دادم وقتی دیدم خبری نشد
از نماز خونه اومدم بیرون و رفتم پیش بچه ها تو سالن انتظار نشسته بودن ریحانه سرش و رو شونه ی روح الله گذاشه بود و گریه میکرد
روح الله هم به رو بروش خیره شده بود.علی با دستاش سرشو میفشرد.زن داداشم کلافه ومضطرب بچه رو تکون میداد تا شایدآروم بگیره.
قوت قلب گرفته بودم.سعی کردم روحیه شونو عوض کنم باید توکل میکردن نه اینکه وا برن و جا بزنن. اروم زدم رو سر ریحانه و گفتم چتهه آبغوره گرفتی؟خودتو واسه شوهرت لوس میکنی!!فاصله رو حفظ کن خواهر!مکان عمومیه!!
علی با شنیدن صدام سرش و بالا اورد و یه نیمچه لبخندی تحویل داد.
ریحانه هم گفت:
+ ولم کن محمد.
_چیو ولت کنم پاشو ببینم
بازوشوگرفتم و کشیدمش طرف آب سرد کن
لیوان و پر آب سرد کردم یخوردشو رو دستم ریختم و پاشیدم روصورت ریحانه که صداش بلند شد:
+ اهههه محمددد!!!
یه دستمال از جیبم در اوردم و دادم دستش و گفتم:
_خواهرم به جای گریه بشین دعا کن.گریه میکنی که چی بشه؟ چیزی نشده که..باباهم چند دیقه دیگه صحیح و سالم میارن بیرون ناراحت میشه اینجوری ببینتت بعد به شوهر بی عرضت که چیزی نمیگه که..به من میگه چرا گذاشتی خواهرت گریه کنه.
دستشو گرفتم و با لبخند ادامه دادم:
_بخند عزیزم الان باید با امید به خدا توکل کنی.بقیه ی آب و هم دادم دستش و گفتم:
_اینو هم بخور
لبخند زد
ازش دور شدم رفتم طرف زن داداش و بهش گفتم:
_ بدین من فرشته رو خسته شدین
زن داداشم از خدا خواسته بچه رو داد به من و یه نفس راحت کشید راه میرفتم و آروم سوره های کوچیکی که حفظ بودم، میخوندم
بچه هم دیگه گریه نمیکرد و ساکت شده بود.انقدر خوندم و راه رفتم که هم سرگیجه گرفتم و دهنم کف کرد،هم فرشته خوابش برد.دادمش دست باباش خواستم بشینم که با باز شدن در صرف نظر کردم و رفتم سمت دکتر سبز پوشی که بیرون اومد.
دکتر به نگاه مضطربم با یه لبخند جواب داد و گفت:
+عمل خوبی بود خداروشکر.مشکلی نیست تا ۲۴ ساعت آینده بهوش میان ان شاءالله.
منتظر جوابی نموند و رفت خداروشکرر کردم و خبر و به بقیه که جمع شده بودنم رسوندم همه خوشحال شدن ریحانه پرید بغلممم
در گوشش گفتم:
_ اییش دختره ی لوس!!
انقدر خوشحال بود که بیخیال جواب دادن به من شد
فاطمه:
کلافه و داغون رفتم رو ترازوی تو اتاقم هر هفته یه کیلو کم میکردم از دیدن قیافه خودم تو آینه میترسیدم شده بودم چوب خشک.کتابم و که میدیدم کهیر میزدم واقعا دیگه مرز خر خونی و گذرونده بودم از خونه بیرون نمیرفتم جز برای دادن آزمونای کانون رسیده بودیم به خرداد و فردا باید اولین امتحان نهاییمو میدادم.دیگه جونی برامنمونده بود دراز کشیدمتو اتاقم که مامانم با یه لیوان شیر اومد تو.گذاشتش رو میز و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.
یه نفس عمیق کشیدم خداروشکر چند وقتی بود که بخاطر زنجیرم بهم گیر نمیداد.
مجبور شده بودم بگم دادم به یه نیازمندی..!
بعدِ کلی داد و بیداد و دعوا بالاخره سکوت پیشه کرد و راضی شد.
خداروشکر الان دیگه بیخیالش شده بود.درِ کشوی دِراور و باز کردم و کلوچه و پسته هامو از توش در اوردم و مثه قحطی زدها آوار شدم سرش.ساعت کوک کرده بودم تا فردا صبح زود بیدار شم درس بخونم و یه دور کتابو مرور کنم.واسه امشب دیگه توانی برامنمونده بود.تا اراده کردم از خستگی چشام بسته شد و خوابم برد
از استرس چندباری از خواب پریدم ولی سعی کردم دوباره بخوابم.ساعت ۸ صبح امتحان داشتیم.هر چی سعی کردم واسه نماز بیدار شم و بعدش بشینم درس بخونم نتونستم.اصلا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم.نزدیکای ساعت هفت و نیم بود که بابا بیدارم کرد.
+پاشو. پاشو امتحانت دیر میشه
پتو رو از روم کنار زدم و نشستم رو تخت.وقتی چشام به ساعت افتاد داد زدم
_یا خدا چرا بیدارم نکردین؟
+خیلی خسته بودی. بیدارت کردم ولی نشدی.
محکم زدم تو سرم و
_بدبخت شدم بدبخت شدم وایییی...
من دوره نکردم این کتاب کوفتیو.
بابا همونجور که از اتاق خارج میشد گفت:
+بسه دیگه یه ساله داره میخونی هر روز.چرا انقدر سخت میگیری..!؟
جوابی ندادم.فرم مدرسمو تو پنج دیقه پوشیدم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
💚سلام حضرت گره گشا، مهدی جان💚
مشتاق دیدارتان هستم...
همچون شاخساران که به باران ...
یا تشنه که به آب ...
یا کبوتر که به پرواز ...
یا شب زدگان که به سپیده ...
یا زمین که به بهار مشتاق است.
💫💖 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💫
📎 #امام_زمان
📎 #ظهور
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
♥️🍃
🌸بِالتَّوَدُّدِ تَتَأكَّدُ المَحَبَّةُ
💎امام علی علیه السلام فرمودند :
📌با اظهار دوستى، رشته محبّت استوار مى شود....
👈غرر الحكم ،حدیث 4341
💞 زبانِ رابطه رو بیاموزیم 🌱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ زیبای "من وخدا"
حضور کلام خدا در زندگی ✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#دوشنبه ۲۶ #مرداد#ماه یادآور چه #روزی هست؟😊
✨✨✨✨
انتظار... 🕊️
آن روزها، وقتی تلفن خانه زنگ میخورد، دل خیلیها میریخت...
شاید خبری آمده باشد.
شاید کسی چیزی شنیده باشد.
شاید بعد از مدتها، چند کلمهای از یک عزیز به خانه رسیده باشد. 📞
نامهها برای بعضی خانوادهها فقط چند خط نوشته نبودند؛
گاهی همان چند خط، تمام سهم یک مادر، یک همسر یا یک فرزند از صدای عزیزش بود. ✉️
عکسهایی بود که سالها در قاب خانه مانده بود...
چهرهای که برای بعضی بچهها، بیشتر از آنکه یک آدمِ کنارشان باشد، تبدیل شده بود به عکس روی دیوار و خاطرهای در ذهن مادر. 🖼️
مادرهایی بودند که با هر صدای در، ناخودآگاه نگاهشان به سمت ورودی خانه میرفت...
پدرهایی که سعی میکردند محکم بمانند، اما نگرانی را نمیشد از چشمهایشان پنهان کرد.
و کودکانی که بزرگ شدند؛
مدرسه رفتند، قد کشیدند، جوان شدند...
اما جای یک نفر در زندگیشان همچنان خالی بود. 💔
زندگی ادامه داشت؛
اما بعضی خانهها، انگار همیشه یک صندلی خالی داشتند...
و بعد، روزی رسید که آن «انتظار» شکل دیگری پیدا کرد.
خیابانها شلوغ شد...
چشمها به جاده دوخته شد...
مردم منتظر بودند و هر لحظه، خبر نزدیکتر میشد. 🇮🇷
خیلیها سالها برای همان لحظه صبر کرده بودند؛
لحظهای که دیگر قرار نبود فقط یک عکس را ببینند...
قرار بود یک عزیز، دوباره از راه برسد. 🥹❤️
امروز، در تقویم فقط یک تاریخ نیست.
پشت این روز، سالها چشمانتظاریِ مادران، دلتنگیِ همسران، کودکیهایی که بدون حضور پدر گذشت و صبری بزرگ ایستاده است...
✍ادامه دارد...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
✨✨✨✨ انتظار... 🕊️ آن روزها، وقتی تلفن خانه زنگ میخورد، دل خیلیها میریخت... شاید خبری آمده باشد.
🌼🌸🌼🌸
امروز، ۲۶ مرداد، یادآور روزی است که پس از سالها چشمانتظاری، درهای اسارت به روی جمعی از عزیزان این سرزمین گشوده شد و آزادگان سرافراز قدم بر خاک میهن گذاشتند. 🇮🇷🕊️
روزی که برای خیلی از خانوادهها، فقط یک خبر نبود؛
پایان سالها انتظار، دلتنگی و چشمبهراهی بود. 🥹❤️
چه مادرانی که فرزندشان را دوباره دیدند...
چه همسرانی که پس از سالها چشمانتظاری، دوباره کنار عزیزشان ایستادند...
و چه فرزندانی که شاید برای نخستینبار، پدر را نه در قاب عکس، که در آغوش خود دیدند... 🤍
🌹 ۲۶ مرداد، روز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی گرامی باد.
این روز را به همه آزادگان عزیز، خانوادههای صبورشان و همه کسانی که در آن سالهای سخت، چشمانتظار عزیزانشان بودند، صمیمانه تبریک عرض میکنم.
🙏🏻 به احترام صبر، استقامت و سربلندی آزادگان سرزمینمان. 🇮🇷🌷
🍃آوای رویش🍃
🌼🌸🌼🌸 امروز، ۲۶ مرداد، یادآور روزی است که پس از سالها چشمانتظاری، درهای اسارت به روی جمعی از عزیزان
✨✨✨✨
اما چند خاطره از دوران اسارت آزاده سرافراز شهرمون...
✨✨✨✨