هیچ داراییای
ارزشمندتر از دل آرام نیست...
الهی همیشه
حال دلتون خوب باشه
با بهترین آرزوها تقدیم
به دلهای مهربونتون
💜
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂ مثلا من میخوام برم مسافرت و قصد دارم ده روز یا بیشتر بمونم که نمازم رو کامل بخونم این ده روز رو چطوری باید حساب کنیم⁉️ شروع و پایان ده روز از چه موقع تا چه زمانی هست⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اگه شب به مقصد رسیدیم باید ده روز رو از اذان صبح روز بعد تا غروب یک روز حساب کنیم مثلا امشب میرسیم مشهد ده روز رو باید از اذان صبح فردا شروع کنیم فردا چهارشنبه میشه روز اول و پایان ده روز میشه غروب جمعه آینده ده روزشون کامل میشه از غروب جمعه اجازه داریم برگردیم وطنمون؛البته اگه بیشترم بخواهیم بمونیم دیگه لازم نیست دوباره قصد 10 کنیم بازم باید نمازمو کامل بخونم
حالا اگه وسط روز رسیدیم مقصد هر ساعتی رسیدیم تا همون ساعت از روز بعد میشه یک روز مثلا ساعت 10صبح امروز رسیدیم مشهد تا ساعت 10صبح فردا میشه یک روز و پایان ده روز میشه ساعت 10صبح روز جمعه آینده.یعنی از 10صبح جمعه آینده که ده روز کامل میشه اجازه داریم برگردیم وطنمون؛ البته بیشتر هم بخواهیم بمونیم لازم نیست دوباره قصد 10 روز کنیم بازم باید نمازمو کامل بخونم.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_هشتم چند دقیقه گذشت تا ورقه ها رو پخش کردن خودکارمو گرفتم و شروع کردم به
#رمان
#ناحله
#قسمت_پنجاه_و_نهم
"فاطمه "
فردا دهم تیر مهمترین روز زندگیم بود این همه سال درس خونده بودم تا برسم به اینجا.انقدر این مدت سختی کشیده بودم که از زندگی؛خوبی خوشی و شادی سیر شدم.واقعا دیگه چیزی برام اهمیت نداشت.مامان اینا بعد از افطار آوردنم بیرون تا به قول خودشون روحیه ام باز بشه.ولی نمیدونستن انقدر خسته ام که بیرون رفتن هم هیچ فایده ای نداره.شیشه رو آوردم پایین تا باد به صورتم بخوره خیلی وزن کم کرده بودم و زیر چشام گود افتاده بود اصرار میکردن روزه نگیرم ولی به حرفشون گوش نمیکردم یکم که دور زدیم خسته شدم بهشون گفتم برگردیم.
دیگه مطمئن شدم افسردگی گرفتم.رفتیم خونه تصمیم گرفتم تا فردا دیگه طرف کتابام نرم
چون هرچی که بلد بودمو یادم میرفت.کارت ورود به جلسه، سنجاق قفلی؛کارت ملی؛شناسنامه و چندتا مداد و پاکن برداشتم و گذاشتم رو میز
پسته وکشمش رو از تو کشوم برداشتم چندتاشو که خوردم.خوابیدم رو تختم هرچقدر پهلو عوض کردم و آیت الکرسی و حمد و توحید خوندم فایده ای نداشت.بدترین شب زندگیم بود انگار یکی داشت مچالم میکرد.سرم و با دستام فشردم
دلم میخواست از شدت کلافگی جیغ بزنم هرکاری کردم بخوابم نتونستم.
انقدر تو همون حالت موندم که صدای اذان به گوشم خورد پاشدم رفتم سمت دستشویی و بعد از اینکه وضو گرفتم نماز خوندم و دعا کردم لباسام رو از تو کمد برداشتم طول و عرض اتاقم رو با قدم هام شمردم تا هوا روشن شه.رفتم سمت آشپزخونه و کامل ترین صبحانه ی زندگیم رو خوردم.مامان واسم عدسی درست کرده بود
حس کردم انرژی گرفتم.مامان و بابا هم حاضر شدن و با توکل بر خدا حرکت کردیم سمت سالن آزمون.با نگاه مضطربم نوشته های تو خیابونو دونه دونه رد میکردم.حس میکردم نفسام منظم نیست.واقعا هم نبود.
ترس و اضطراب و بغض وجودمو گرفته بود.پشت هم نفسای عمیق میکشیدم تا جریان خونم عادی بشه.بالاخره این خیابون هولناک به پایان رسید.بابا نزدیک دانشگاه نگه داشت.پیاده شدم.برام آرزوی موفقیت کردن و رفتم داخل
جو واقعا استرس زا بود.مادر و پدرایی که به بچه هاشون انرژی میدادن به چشم میخوردن.کارت ورود به جلسه و کارت ملی ام رو گرفتم تو دستام.شماره صندلیم و با هر زوری که شد پیدا کردم و نشستم کارت ورود به جلسه رو متصل کردم به مقنعه ام.نفهمیدم چقدر گذشت که دفترچه سوالای عمومیوپخش کردن یه خورده گذشت یه چیزایی پشت میکروفون گفتن که با دقت گوش دادم
بعد چند دقیقه گفتن که میتونیم شروع کنیم
خم شدم و دفترچه رو از رو زمین برداشتم نگاه به ساعت انداختم و وقتم رو کنترل کردم یه آیت الکرسی خوندم و شروع کردم اضطرابم کمتر شده بود خداروشکر سوالای عمومی رو خیلی خوب زدم و ۶ دقیقه وقت اضافه هم آوردم براش یه بار دیگه چک کردم سوالایی رو که شک داشتم.دفترچه رو از ما گرفتن و دفترچه ی تخصصی رو پخش کردن.یه زمان کوچولو دادن برای تنفس.دوباره تنظیم وقت کردم.تا گفتن شروع کنید دفترچه رو برداشتم.خیلی از سوالا رو شک داشتم استرسم دوباره برگشت و دستام میلرزید به هزار زحمتی که بود سوالا رو زدم.
داشتم سکته میکردم از ترس و اضطراب
در گیر سوال هایی بودم که بی جواب مونده بودن نفهمیدم اصلا چیشد که گفتن تمام.با بهت سرمو آوردم بالا.آقایی که پاسخ نامه رو جمع میکرد هر لحظه بهم نزدیک تر میشد.گفتم تا به من برسه شاید بتونم یه سوال دیگه رو جواب بدم مشغولش شدم که چهره جدی و اخمالودش رو دیدم که با صدای مردونه ی بمی گفت:
وقت تمومه
به ذهنم هم خطور نمیکرد که انقدر زود وقتمون تموم شه.سرگیجه گرفته بودم.دستم رو روی صندلی ها گرفتم و رفتم بیرون مامان و بابا که منتظر ایستاده بودن با دیدنم اومدن سمتم
بدوناینکه چیزی بپرسن راجع به آزمون تا ماشین با لبخند همراهیم کردن.
نشستیم تو ماشین بی اراده گریم گرفت نمیدونستم دلیلشوخوشحال بودم یا ناراحت..!
فقط تا جایی که میتونستم اشک ریختم
احساس کردم بدنم میلرزه همینجور بی صدا اشکمیریختم.رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدمو رفتم تو اتاقم. پتومو پیچیدم دور خودم
دندونام بهم میخوردحس میکردم دارم میسوزم
ولی نمیدونستم چرا سردمه.چشام سیاهی رفت و دیگه متوجه چیزی نشدم.با صداهای اطرافم چشمامو باز کردم تار میدید یه تصویر محوی از مامانم رو دیدم چند بار پلک زدم که شاید بهتر ببینم ولی فایده ای نداشت دوباره پلکای داغ و سنگینم رو روهم فشردم و باز کردم.به سقف سفید بالای سرم خیره شدم سرم و چرخوندم
دیگه چشمام تار نمیدیدیه سرم بالای سرم دیدم
وقتی با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که تو بیمارستانم یه پرستاری اومد تواتاقم و با سرنگ یه مایعی و تو سرمم خالی کرد.چشمای بازم رو که دید گفت: چه عجب بیدارشدی؟ شوهرت دق کرد که دختر جون..
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_نهم "فاطمه " فردا دهم تیر مهمترین روز زندگیم بود این همه سال درس خونده
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصتم
همون موقع مامان اومد تو اتاقو بغلم کرد.با چشم های پر از اضطراب گفت: خوبی مامان؟اصن غلط کردم بهت سخت گرفتم دورت بگردم الهی
بابا همپشت سرش اومد تو:
دختر لوسمون چطورهه؟
با تعجب نگاهشون میکردم و حرفی واسه زدن نداشتم مصطفی پشت سرشون با لبخند وارد شد و گفت:
بح بح خانوم افتخار دادن بیدار شن؟ تو چقدر نازنازویی آخه؟گفتن کنکور بدین نگفتن خودکشی کنین که بابا..
چیزی نگفتم فقط چشمام رو بستم وجودش منو یاد نبود همیشگی محمد مینداخت و باعث میشد حالم بدتر شه یه نایلون پر از آبمیوه گذاشت تو یخچال کنار تختم ساعد دستم رو گذاشتم رو پیشونیم که مامان گفت:از صبح تا حالا دوستت ۲۰ بار زنگ زد.جوابشو دادمو و گفتم بیمارستانی قراره بیاد پیشت.
دهنم خشک شده بود به سختی گفتم:
_ریحانه؟
+اره ریحانه
_عه چرا گفتی اینجام براش زحمت میشه.
راستی ساعت چنده؟
+۸و ۴۵دقیقه ی شب.
تعجب نکردم،انتظارشو داشتم واقعا خودمو نابود کرده بودم.خداروشکر که تموم شد.دیگه مهم نیست چی میشه من تلاشم رو کرده بودم.چقدر خوشحال بودم که پدر و مادرم راجع به کنکور چیزی نمیگفتن.دلم میخواست باز هم بخوابم ولی سر و صداها این اجازه رو بهم نمیداد.تختم بالاتر اومد چشامو باز کردم و مصطفی رو دیدم که رو به روم ایستاده بود.اومد طرفم وبالش زیر سرم رو هم درست کرد و گفت:
+اونجوری گردنت درد میگرفت
سکوت کردو زل زد به چشمام نگاه سردو برفیم و به چشماش دوختم تا شاید بفهمه که دوستش ندارم و بیخیال شه.بر خلاف انتظارم انگار طور دیگه ای برداشت کرد لبخندرو لبش غلیظ تر شد و نگاهشو رو کل اجزای صورتم چرخوند.با حالت بدی ایستاده بود و نگاهم میکرد.بود و نبود بابا هم براش فرقی نمیکرد
اخم کردم تا شاید از رو بره که با صدای بلند سلام یه دختری نگاهم و چرخوندم.با دیدن قیافه خندون ریحانه یه لبخند رو لبام نشست وقتی که جلو تر اومد متوجه شدم کسی همراهشه.تا چشم هام به سر خم شده محمد خورد حس کردم جریان خون تو بدنم متوقف شد.کلی سوال ذهنم رو مشغول کرده بود.اینجا چیکار میکرد؟یعنی واسه من اومده؟مگه میشه؟خواب نیستم؟
محمد یا الله گفت وبعد رفت طرف پدر و مادرم ریحانه پرت شد بغلم و منو بوسید و گفت:
+دق کردم از دست تو دختر سکته ام دادی از صبح.چرا این ریختیی شدیی آخه؟؟چیکار کردی با خودت؟
یه ریز حرف میزد که محمد گفت:
+ریحانه جان!!
و با چشم هاش به مامانم اشاره کرد ریحانه شرمنده با مادرم روبوسی کرد و گفت:
+ ای وای ببخشید سلام خوبین؟
مشغول صبحت شدن و من تازه تونستم نگاهم رو سمت محمد برگردونم با یه نایلون که تو دستاش بود اومد سمتم سرش پایین بود شالم رو،رو سرم درست کردم و همه ی موهامو ریختم تو با صدای آرومی گفت:
+سلام
نایلون رو گذاشت رو کمد کنارم
اصلا حواسم نبود به مصطفی که کنارم ایستاده بود و بانگاهش داشت محمد و میبلعید
محمد بهش نگاه کرد از طرز نگاه کردنشون بهم فهمیدم شناختن همو سعی کردم به هیچی جز حس خوبه حضور محمد کنارم فکر نکنم زیر چشمی نگاهش میکردم ریحانه اومد کنارم دوباره
یه صندلی آورد نزدیک و نشست روش دستموگرفت تازه انرژی گرفته بودم که محمد یه با اجازه ای گفت و رفت طرف در.به ریحانه هم گفت:
+پایین منتظرم
ریحانه شروع کرد مثل همیشه با هیجان حرف زدن.در جوابش گاهی لبخند میزدم و یه وقتایی هم بلند میخندیدم.الان بیشتر از قبل دوستش داشتم.
از همه حرفاش ساده گذشتم حتی حرف هایی که راجع به دلبری های فرشته کوچولو بود ولی تا به این قسمت از حرفاش رسید گوشام تیز شد
با آب و تاب گفت:راستی فاطمه بلاخره میخوایم واسه این داداش سرتقم زن بگیریم
یه لحظه حس کردم جمله اشو اشتباه شنیدم
مات نگاهش کردم و با خودم فکر کردم ریحانه چندتا داداش مجرد داشت
که ادامه داد:
+خداروشکر ایندفعه انقدر که بهش اصرار کردیم داداش محمد رضایت داد براش بریم خواستگاری
با شوق ادامه میداد و من تمام حواس پنجگانم پی کالبد شکافیه جمله اولش بود
ادامه داد:
+واییی دختره خیلی خوشگله به داداشم هم میاد.خیلی هم با ادب و با کلاسه امیدوارم ایندفعه رو محمد بهانه نیاره تا یه عروسی بیفتیم.دستم و فشرد و گفت:
+تو دلت پاکه دعا کنن همچی درست شه!
حس کردم یکی قلبم و تو مشتش گرفته
دنیا دور سرم چرخید دعا کنم؟چه دعایی؟از خدا چی بخوامم؟ازش بخوام دامادیه قشنگ ترین مخلوق خدا که همه ی دنیای من شده بود رو ببینم؟ نگاهم به ریحانه بود فکر کنم بحثش و عوض کرده بود و از چیزای دیگه ای حرف میزد ولی من هیچی نمیفهمیدم فقط این جمله اش(راستی فاطمه بلاخرهه میخوایم واسه این داداش سرتقم زن بگیریم)هی تو ذهنم تکرار میشد
ریحانه بلند شد بهم نزدیک شد،آروم تکونم داد و گفت:
+فاطمه چرا یخ زدی؟!
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🌿🌺سلام حضرت گره گشا، مهدی جان🌺🌿
▫️السَّلامُ عَلَیْكَ فى آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ..
☀️سلام بر تو در تمام ساعات شب و روز
📚فرازی از زیارت آل یاسین
🌺سلام بر تو ای مولایی که در شب تیره غیبت، همه از تو نور میجویند؛
و در روز ظهورت، همه با آفتاب تو راه بندگی را میپویند.
💚مولای من 💚
🌸تو تمام هستی مایی
امید و پناه و مامن و آقای مایی
🌸 تو یادمان دادهای که با یادت
از هیچ چیز نهراسیم
و در پناهت هرگز ناامید نشویم
🌸تو یادمان دادهای
در اوج اضطراب و اضطرار،
به پشتوانهی نام زیبایت آرام شویم 🌺🌼🌺
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
❤️ الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج❤️💫
#امام_زمان
#ظهور
✅ رزق چیست؟
زمانی که خواب هستی و ناگهان، به تنهایی و بدون زنگ زدن ساعت بیدار میشوی؛ این بیداری، رزق است، چون بعضیها بیدار نمیشوند.
زمانی که با مشکلی رو به رو میشوی، خداوند صبری به تو می دهد که چشمانت را از آن بپوشی، این صبر، رزق است.
زمانی که در خانه لیوانی آب، به دست پدر یا مادرت میدهی، این فرصت نیکی کردن، رزق است.
گاهی اتفاق میافتد که در نماز حواست با گفتههایت نباشد. ناگهان به خود میآیی و نمازت را با خشوع میخوانی. این تلنگر، رزق است.
یک باره یاد کسی میفتی که مدتهاست از او بیخبری و دلتنگش میشوی و جویای حالش. این یادآوری، رزق است.
رزق واقعی، رزق خوبیهاست.
نه ماشین، نه درآمد. این ها رزق مال است که خداوند به همهی بندگانش میدهد. اما رزق خوبیها را، فقط به دوستدارانش میدهد.
و در آخر... همین که عزیزانتان هنوز در کنارتان هستند و نفسشان گرم است و سلامت؛ این بزرگترین رزق خداوند است.
علامه حسن زاده آملی
#مهارتهای_زندگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」