Mohsen Chavoshi4_5771842313839976310.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
#موزیک
🎙محسن چاوشی
🎼رود سوخته
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 قلقلکش دادن😂
❤️
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌱 روز سوم | گاهی مشکل ما این نیست که حرف نمیزنیم؛ این است که بلد نیستیم حرف بزنیم 💭 تا اینجا دربار
🌱 روز چهارم | وقتی عصبانی هستیم، تصمیم نگیریم
💭 تا اینجا از سه قدم مهم صحبت کردیم: اختلاف را بشناسیم، خوبیهای همسرمان را ببینیم و یاد بگیریم به جای حمله کردن، با هم گفتوگو کنیم.
🔥 اما یک چیز میتواند تمام این مهارتها را در چند دقیقه کنار بزند: خشم.
😔 خیلی از حرفهایی که بعدها بابتشان پشیمان میشویم، در زمانی گفته شدهاند که واقعاً قصد نداشتیم رابطهمان را خراب کنیم؛ فقط عصبانی بودیم.
🗣️ در لحظه عصبانیت ممکن است بگوییم: «دیگه نمیخوامت»، «هر کاری میخوای بکن»، «اصلاً به درد هم نمیخوریم» و چند دقیقه بعد که آرام شدیم، خودمان بمانیم و حرفی که ایکاش نگفته بودیم.
📖 قرآن وقتی از ویژگیهای اهل ایمان سخن میگوید، میفرماید:
«وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ»
📖 آلعمران، ۱۳۴
🌸 مؤمنان کسانی هستند که خشم خود را فرو میبرند و از مردم درمیگذرند.
💭 «کظم غیظ» یعنی عصبانی نشدن؟ نه. اتفاقاً ممکن است انسان کاملاً عصبانی شود؛ هنر این است که اجازه ندهد خشم، زبان و رفتار او را مدیریت کند.
🌱 عصبانی شدن طبیعی است؛ اما هر چیزی که هنگام عصبانیت به ذهنمان رسید، لزوماً نباید به زبانمان بیاید!
😅 چون ذهن آدم عصبانی گاهی یک آرشیو خیلی عجیب دارد؛ از اختلاف امروز شروع میکند و ناگهان پرونده سال ۱۳۹۷ را هم باز میکند!
📂 «راستی اون روز هم همین کارو کردی... یادته فلان مهمونی چی گفتی؟!»
😂 و دعوایی که قرار بود درباره یک موضوع کوچک باشد، تبدیل میشود به بررسی کامل تاریخچه زندگی مشترک!
🌿 یکی از مهمترین کارها در زمان خشم این است که موضوع فعلی را با تمام گذشته قاطی نکنیم.
🗣️ اگر از یک رفتار امروز ناراحتیم، درباره همان رفتار صحبت کنیم؛ نه اینکه تمام خوبیها و بدیهای سالهای گذشته را وسط بکشیم.
📖 خداوند در سوره فصلت میفرماید:
«ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»
🌸 بدی را با بهترین شیوه دفع کن.
💭 یعنی اگر طرف مقابل با تندی صحبت کرد، لازم نیست ما هم برای اینکه کم نیاوریم، تندتر جواب بدهیم.
🔥 چون وقتی هر دو نفر بخواهند ثابت کنند چه کسی بلندتر حرف میزند، معمولاً مشکل حل نمیشود؛ فقط صدای دعوا بیشتر میشود!
🌱 گاهی قویترین واکنش، این است که بگوییم:
«الان خیلی عصبانی هستم؛ نمیخوام حرفی بزنم که بعداً ازش پشیمون بشم. بذار کمی آروم بشیم، بعد صحبت کنیم.»
🤍 این جمله به معنای بیتوجهی به مسئله نیست؛ اتفاقاً یعنی مسئله آنقدر مهم است که نمیخواهیم با عصبانیت خرابش کنیم.
💭 یک نکته مهم دیگر هم هست: در اوج خشم، تصمیمهای بزرگ نگیریم.
🌱 تصمیمهایی مثل قهر طولانی، ترک خانه، تهدید به جدایی یا گفتن جملههایی که طرف مقابل را از آینده زندگی ناامید میکند، نباید ابزار تخلیه خشم باشند.
⚖️ تصمیم مهم را باید در زمان آرامش گرفت؛ نه در چند دقیقهای که احساسات شدید شدهاند.
🌸 و اینجا دوباره به همان «مودت و رحمت» برمیگردیم که قرآن درباره زن و شوهر فرمود:
«وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً»
📖 روم، ۲۱
💚 زندگی مشترک فقط برای روزهایی نیست که همه چیز خوب پیش میرود. ارزش «رحمت» دقیقاً در روزهایی معلوم میشود که یکی از دو نفر حال خوبی ندارد.
🌿 یعنی وقتی همسرم عصبانی است، من هم لزوماً مجبور نیستم عصبانیتر شوم.
🌿 وقتی او اشتباه کرده، لازم نیست برای تنبیه کردنش، زخم دیگری ایجاد کنم.
🌿 وقتی خودم عصبانی هستم، میتوانم چند قدم عقب بروم تا بعد با آرامش برگردم.
🧠 یک تمرین خیلی ساده برای امروز:
📌 قانون «توقف» را امتحان کنیم.
هر وقت احساس کردیم خشممان بالا رفته:
✋ توقف کنیم.
🌬️ چند نفس آرام بکشیم.
🤐 چند دقیقه حرف نزنیم.
🧠 از خودمان بپرسیم:
«اگر الان این جمله را بگویم، فردا هم حاضر هستم مسئولیتش را بپذیرم؟»
🌱 اگر جوابمان «نه» بود، احتمالاً بهتر است فعلاً نگوییم.
💭 و یک نکته مهم: کنترل خشم به معنای تحمل هر نوع رفتار نادرست یا خشونت نیست. اگر مسئلهای جدی وجود دارد، باید در زمان مناسب و با کمک گرفتن از فرد متخصص و قابل اعتماد، برای حل آن اقدام کرد.
❤️ هدف این است که خشم را مدیریت کنیم، نه اینکه مشکل را انکار کنیم.
🤔 سؤال امروز:
اگر قرار باشد فقط یک چیز را در زمان عصبانیت تغییر بدهیم، کدام رفتار بیشترین کمک را به زندگیمان میکند؟
🌱 شاید جواب خیلی ساده باشد:
«حرفی را که در اوج عصبانیت میخواهیم بزنیم، کمی دیرتر بزنیم.»
💚 گاهی همین چند دقیقه فاصله، اجازه میدهد چیزی که میتوانست یک زخم باشد، تبدیل شود به یک گفتوگوی قابل حل.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
عشقِ خدا یعنی..
دلت آنقدر روشن باشد که حتی آرزوهایت هم با لبخند به سمتِ تو بیایند. ✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا....
دعایی از عمق جان❤️🤲❤️
💞#آرامشالهی 💞
اَللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🤲💚🤲
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهل روزه که بوی گل نیومد...
😭😔
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂ کسی که قصد داشته باشه جایی به مسافت 8 فرسخ بره باید نمازهای چهار رکعتی رو شکسته بخونه؛ حالا منظور از این 8 فرسخ یعنی چند کیلومتر باید طی کنه⁉️
❇️نظر رهبری شهید ❇️
هشت فرسخ یعنی 41 کیلومتر باید مسافت طی کند یا اینکه مسیر رفت و برگشت روی هم 41 کیلومتر یا بیشتر بشه یعنی مسیر رفت 20و نیم کیلومتر و مسیر برگشت 20و نیم کیلومتر.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
هشت فرسخ یعنی 44 کیلومتر باید مسافت طی کند یا اینکه مسیر رفت و برگشت روی هم 44کیلومتر یا بیشتر بشه؛ یعنی مسیر رفت 22کیلومتر و مسیر برگشت هم 22کیلومتر.
❇️نظر آیت الله مکارم ❇️
هشت فرسخ یعنی 43کیلومتر باید مسافت طی کند یا اینکه مسیر رفت و برگشت روی هم 43کیلومتر یا بیشتر بشه؛ یعنی مسیر رفت 21و نیم کیلومتر و مسیر برگشت هم 21و نیم کیلومتر.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصتم همون موقع مامان اومد تو اتاقو بغلم کرد.با چشم های پر از اضطراب گفت: خوبی
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصت_و_یکم
با شنیدن حرفاش دوباره همه دور سرم جمع شدن حس میکردم خیلی تنهام دلم هیچکسی رو نمیخواست میخواستم همه برن ولی جونی نداشتم که بگم.. به سقف خیره شدم و چشم هامو بستم حس میکردم صدام میکنن ولی تمام حواسم به محمدی بود که تصویرشو تو ذهنم ساخته بودم حتی تصور اینکه برای من بخنده حالم و بهتر میکرد.کاش همشون میرفتن و فقط یه نفر کنارم می ایستاد و میگفت:
+ فاطمه خوبی؟
چی میشد اگه یه بار دیگه از این در میومد داخل؟از اولش هم میدونستم سهم من نیست ولی انتطار نداشتم انقدر زود ماله یکی دیگه شه.کاش حداقل یک بار خود خودشو سیر نگاه میکردم
نفهمیدم چیشد چقدر گذشت که دیدم کسی پیشم نیست فرصت رو غنیمت شمردم وبه اشکام اجازه باریدن دادم ملافه ای ک روی تنم بود رو کشیدم رو سرم.حس میکردم تا عمق وجودم زخم شده.که دیگه هیچی نفهمیدم! از بس که چشم باز کردم بالای سرم سِرُم دیدم خسته شدم اصولا با کسی حرف نمیزدم با سکوت به یه نقطه خیره شده بودم.دکتر ها میگفتن به خاطر ضعف زیاد و شوک عصبی اینطور شده بودم مامان بیچارم هم تا چشم هاش بهم میفتاد گریه میکرد نمیدونم چی تو صورت دخترش میدید که اینطور نابودش میکرد.قرار بود امروز مرخصم کنن میگفتن حال جسمیم خوب شده ولی روحم..
با کمک مامان لباسم رو پوشیدم و از بیمارستان بیرون رفتیم.وقتی رسیدیم خونه پناه بردم به اتاقم سریع گوشیمو برداشتم و رفتم سراغ عکس هاش..در حال حاضر تنها چیزی که از محمد داشتم بود.حتی نگاه کردن به چشماش از پشت شیشه سرد موبایلم هیجان انگیز بود اشکایی که از گوشه چشم هام سر میخورد و میرفت تو گوشتم کلافم کرده بود هی به سرم میزد همچی رو بگم بعد پشیمون میشدم میرفتم چی میگفتم؟سرمو گذاشتم روتختو کنارش نشستم که مامانم در اتاقو باز کرد از صدای قدماشون میفهمیدم که مامانه یا بابا.
سرم و بالا نیاوردم که گفت:
_فاطمه جون بیا این قرصا رو بخور
سرمو آوردم بالا و نشستم رو تخت.به قرصای تو دستش نگاه کردم میدونستمهیچ فایده ای ندارن برام خیلی خوب میفهمیدم دردم چیه و دوای دردم کیه.ناچار برای اینکه مامان از اتاق بره و دوباره تنهاشم قرصارو ازش گرفتمو با لیوان آبی که برام آورده بود خوردم خیالش که راحت شد لبخندی زد و از اتاقم بیرون رفت.صدای اذان رو که شنیدم تازه یادم اومد چند روز رو نتونستم روزه بگیرم نشستم رو جانمازم نگاهم به مهر روی جانمازم قفل شده بود
تو دلم با خدا حرف میزدم هر یه جمله ای که تموم میشد یه قطره اشک از گوشه چشم هام سر میخورد یخورده که گذشت اشک هام به هق هق تبدیل شد از خدا میخواستم کارش بهم بخوره و ازدواج نکنه میگفتم اگه اینطور شه مثل خودش پاکه پاک میشم اصلا چادرم سر میکنم فقط..
اشکام اجازه کامل کردن جمله هام رو نمیداد نمیفهمیدم چم شده.اصلا نمیفهمدم چیشد که اینجوری شد.چرا انقدر زود با یه نگاه دلبستش شدم ک کار به اینجا بکشه..عاشق شدن تو این شرایط اشتباه بود..عاشق محمد شدن اشتباه تر..مثل بچه ها شده بودم که تا چیزی رو که میخوان بدست نیارن گریشون قطع نمیشه.
زار میزدم و گریه میکردم هیچ کاری از دستم بر نمیومد واقعا نمیتونستم کاری کنم.نه برای خودم..نه برای دلم..من نمیتونستم با ازدواج محمد کنار بیام به هیچ وجه.تا میخواستم به خودم اجازه نفس کشیدن بدم همه چی یادم می اومد و دوباره گریه رو از سر میگرفتم.چند روز به همین منوال گذشت.هی به خودم نهیب میزدم فاطمه پاشو یه کاری کن..ولی چه کاری!! کارم شده بود کز کردن یه گوشه ی اتاق.به ندرت با کسی حرف میزدم.حس میکردم الاناس که دیگه بمیرم.
دیگه مرگ واسم شیرین تر شده بود از زندگی..شده بودم مثل کسی که بین هوا و زمین معلقه.از صبح به یه نقطه خیره میشدم تا گریم بگیره.دیگه گریمم نمیگرفت کار شاقم این بود که پاشم وضو بگیرم و نماز بخونم و به حال خودم دعا کنم.بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم اجازه دادم از جام پاشمو یه تکونی بخورم.ساعت هفت و ربع صبح بود میخواستم برم بیرون.بالاخره باید یه کاری میکردم نباید میشستم و شاهد ذره ذره آب شدن وجودم باشم.یه مانتوی سورمه ای که تا رو زانوم میرسید با آستینای پاکتی ساده و یه شلوار لوله تفنگی برداشتم و پوشیدم شالم رو هم آزاد رو سرم انداختم.
کسی خونه نبود،اگه هم بود با دیدن اوضاع و احوالم مخالف بیرون رفتنمنبود و مانع نمیشد.یه مقدار پول گذاشتم تو جیبم یه کفش کتونی پوشیدم با گوشی تو دستم بدون هیچ هدفی از خونه زدم بیرون.الان باید دنبال چی میگشتم؟
باید کجا میرفتم؟
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_یکم با شنیدن حرفاش دوباره همه دور سرم جمع شدن حس میکردم خیلی تنهام دلم
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصت_و_دوم
محمد:
از حموم اومدم بیرون و مشغول سشوار کردن موهام بودم داد زدم
_ریحانه!!یه شونه فِر بهم بده بینم.
چند ثانیه بعد شونشو اورد و سمتم دراز کرد.
مشغول فرم دادن به موهام بودم که داد زد
+بیا کتت رو بگیر بپوش.
_من کت نمیپوشم.
+مگه دست خودته؟
_ن پس دست توعه.عروسیه مگ؟
با خشم گفت:
+محمد میام میزنمت صدا بز بدی به خدا.انقدر منو حرص نده.
مامان بیچاره ی من از دست تو دق کرد.
بابا داد زد:
+بس کنین دیگه از دست شماها.بریم دیر شد.پس علی کجاس؟ریحانه یه زنگ بزن بهشون بگو تند باشن دیگه.ریحانه رفت سمت تلفن وگفت
+چشم باباجون.
بابا اومد تو اتاق و گفت:
+توهم دل بکن از موهات پسرم.
خندیدم و گفتم
_چشم اقاجون چشم.
شلوار مشکی ای رو ک ریحانه اتو کشیده بود،از رو پشتی برداشتم و پوشیدم.یه پیرهن ساده سفید از تو کمد برداشتم و تنم کردم.ساعتمو بستم دستمو مشغول جوراب پوشیدن شدم.چند دقیقه که گذشت علی اینا رسیدن.بابا رفت پیششون.دوباره جلو آینه ایستادمو مشغول تماشای خودم شدم.یه عطر از تو کمد برداشتم و به چندتا فِش قناعت کردم.
دوباره به تیپم تو آینه خیره شدم ک ریحانه گفت
+محمد!!روح الله هم اومد تو هنوز حاضر نشدی؟؟کی میخای بری دسته گل و شیرینی بخری؟؟بیا دِ وا بده دیگه برادر من. اه.
+ انقدر غر نزن دیگه ریحانه.
کتم رو سمتم دراز کرد و گفت
+به خدا اگه نپوشیش باهات نمیام.
_تو نیا اصلا.
+وای محمد خواهش کردم ازت.
_نمیپوشمش ریحان به خدا نمیخواد.
+محمد من اخر میمیرم از دست تو.دستتو بلند کن داداشم بیا بپوشش.
دستمو بلند کرد که گفتم
_خیلی خوب.میپوشم.بده من.
ازش گرفتم و دوباره جلو آینه مشغول بر انداز خودم شدمکه بابا چراغو خاموش کرد
_عههه بابا.
+بابا و...استغفرالله.دختر شدی مگه هر دقیقه خودت رو چک میکنی بیا بریمدیگه دیر شدپسر.ما واسه ریحانه کمتر از تو زجر کشیدیم.
اومد سمتم.کتم رو کشید و منو برد سمت حیاط
_عه بابا سوییچمو نگرفتم.
+از دست تو.
برگشتم و سوییچو برداشتم و رفتم پایین.ترجیح دادم به نگاه خشمگینشون توجهی نکنم.بابا رو سوار ماشین کردمو خودم هم نشستم.ریحانه و روح الله ک راه بلد بودن افتادن جلو.بعدشون ما و پشت سرمون هم داداش اینا.قرار شد ریحانه و روح الله شیرینی بگیرن.من هم دم ی گل فروشی نگه داشتم و سفارش گلای رزِ سفید و صورتی دادم.تا ببنده حدودا یک ربع طول کشید.گلو گرفتم و گذاشتم عقبِ ماشین و راهی خونه ی دخترخاله ی روح الله شدیم.
فاطمه:
چند ساعتی بود که خبری از ریحانه نشده بود.نگران چشم به ساعت دوختم.دیگه نزدیکای دوازده شب بود.سرمو تو دستام گرفتمو.وای خدایاا..دراز کشیدم رو تخت و پتوم رو کشیدم رو سرم.صفحه ی تلگرام گوشیم باز بود و هر دقیقه منتظر پیام ریحانه بودم.فکر کنم دوباره تب کردم.تو افکار خودم بودمو مدام چهره ی محمد میومد تو ذهنم که با خیسی صورتم فهمیدم گریم گرفته.دوباره گوشیمو چک کردم خبری نبود.کاش میومد میگف محمد ازش خوشش نیومده.یا چه میدونم.هر چیزی غیر از اینکه..
همین لحظه بود که گوشیم صداش در اومد.با عجله پاشدمو نشستم رو تخت..چقدر امید داشتم.دلم به حال خودم سوخت
دیدم ریحانه پیام داده:
+مژدگونی بده دختر درست شد.یه عروسی افتادیم.
با این حرفش انگار همه ی بدنم یخ کرد احساسِ حالت تهوع بهم دست داد.دنیا رو سرم میچرخید.حس کردم با این جملش زندگی آوار شده رو سرم.چشمام خیره بود به صفحه گوشیم
که پی ام بعدی هم اومد
+واییی فاطی باید بودی و کنار هم میدیدشون انقده بهم میومدن که!خداروشکر اینبار داداشم نگفت لوسه نونوره،نازنازوعه،سبکه،جیغ جیغوعه، جلفه،خنگه!!فلانه بهمانه!!.. هیچ بهانه ای نتونست بیاره واقعا!
یه لبخند تلخ نشست رو لبام انقدر تلخ بود که دلم رو زد چقدر من همه ی این خصوصیات رو داشتم.محمد حق داشت از من بدش بیاد.کاش خدا یه فرصت دیگه بهم میداد کاش فقط یک بار دیگه..دلممیخواست جیغ بزنم ولی صدام در نمیومد.
گوشی رو به حال خودش رها کردم.من ضعیف شده بودم خیلی ضعیف پتوم رو بیشتر دور خودم پیچیدم حس میکردم گم شدم خودمو گم کرده بودم اهدافم، آرزوهام،انرژیم!! دیگه اشکی برامنمونده بود.حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم..پتومو بغل کردمو چشمامو بستم دیگه کارام شده بود تا صبح آهنگ گوش کنم
وبالشتم از اشکام خیس شه.نفهمیدم تا کی گریه کردم و خوابم برد..
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور