🍃آوای رویش🍃
🌱 روز چهارم | وقتی عصبانی هستیم، تصمیم نگیریم 💭 تا اینجا از سه قدم مهم صحبت کردیم: اختلاف را بشناسیم
🌱 روز پنجم | زندگی مشترک را فقط در روزهای سخت نمیسازیم
💭 در چهار جلسه گذشته، کمکم از یک مسیر عبور کردیم؛ از شناخت اختلافها شروع کردیم، به دیدن خوبیهای همسر رسیدیم، بعد درباره شنیدن و گفتوگو صحبت کردیم و دیروز هم رسیدیم به مدیریت خشم.
❤️ اما یک سؤال مهم باقی میماند: آیا برای خوب شدن زندگی فقط باید هنگام بحران کاری انجام بدهیم؟
🌿 واقعیت این است که رابطه خوب، بیشتر از اینکه با واکنشهای بزرگ در روزهای بحرانی ساخته شود، با رفتارهای کوچک و مداوم در روزهای عادی ساخته میشود.
💭 خیلی وقتها منتظریم یک اتفاق بیفتد تا بفهمیم باید بیشتر مراقب زندگیمان باشیم؛ یک دعوای جدی، یک دلخوری بزرگ یا فاصلهای که احساس میکنیم زیاد شده است.
🌱 در حالی که مراقبت از خانواده باید قبل از رسیدن به بحران شروع شود.
📖 قرآن وقتی از زندگی زن و شوهر سخن میگوید، یک تعبیر بسیار زیبا دارد:
«وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»
📖 نساء، ۱۹
🌸 یعنی با همسرانتان به شایستگی و نیکی معاشرت کنید.
💭 این آیه فقط برای روزهای بحرانی نیست؛ «معروف» باید وارد زندگی روزمره ما شود.
🌱 در نحوه سلام کردن.
🌱 در تشکر کردن.
🌱 در توجه کردن.
🌱 در نحوه حرف زدن.
🌱 در کمک کردن.
🌱 حتی در اینکه وقتی همسرمان وارد خانه میشود، چطور با او برخورد میکنیم.
💚 گاهی فکر میکنیم برای بهتر شدن زندگی باید کار خیلی بزرگی انجام بدهیم؛ در حالی که شاید یک پنج دقیقه گفتوگوی بدون تلفن همراه بیشتر از خیلی کارهای بزرگ به رابطه کمک کند.
📱 گاهی دو نفر در یک خانه زندگی میکنند، کنار هم غذا میخورند، کنار هم مینشینند، اما هرکدام در دنیای خودش است!
😅 یکی در گوشی، یکی در تلویزیون؛ فقط گاهی برای هماهنگی شام با هم ارتباط برقرار میکنند!
💭 زندگی مشترک فقط «کنار هم بودن» نیست؛ با هم بودن است.
📖 خداوند در سوره روم میفرماید:
«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً»
🌸 از نشانههای او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما محبت و رحمت قرار داد.
💭 دقت کنیم؛ قرآن هدف مهمی برای این رابطه بیان میکند:
«لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا»
🌿 یعنی قرار است رابطه زن و شوهر، محل آرامش باشد.
🤍 حالا بد نیست هرکدام از خودمان بپرسیم:
آیا من برای همسرم بیشتر مایه آرامشم یا مایه اضطرابم؟
🌱 البته این سؤال را نباید فقط از همسرمان بپرسیم؛ اول باید از خودمان بپرسیم.
💭 آیا وقتی همسرم از سر کار یا یک روز سخت برمیگردد، خانه برایش احساس امنیت دارد؟
💭 آیا میتواند بدون ترس از سرزنش، درباره نگرانیهایش با من حرف بزند؟
💭 آیا وقتی اشتباه میکند، میداند که میتواند درباره آن با من صحبت کند؟
🌸 اینها همان چیزهایی هستند که به مرور زمان امنیت عاطفی را در خانواده ایجاد میکنند.
🌿 و امنیت عاطفی با یک رفتار بزرگ ساخته نمیشود؛ با صدها رفتار کوچک ساخته میشود.
❤️ یک تشکر.
❤️ یک عذرخواهی.
❤️ یک گفتوگوی آرام.
❤️ یک فرصت دوباره.
❤️ یک فنجان چای وقتی همسرمان خسته است.
❤️ و گاهی فقط این جمله:
«من کنارت هستم.»
💭 شاید ساده به نظر برسد، اما آدمها در زندگی مشترک بیشتر از آنچه تصور میکنیم، به همین اطمینانهای ساده نیاز دارند.
📖 قرآن در سوره بقره میفرماید:
«وَلَا تَنسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ»
🌸 بزرگواری و نیکی میان خودتان را فراموش نکنید.
💚 چه جمله زیبایی برای زندگی مشترک!
🌱 حتی وقتی ناراحتیم، همه خوبیهای گذشته را فراموش نکنیم.
🌱 حتی وقتی اختلاف داریم، زحمات همسرمان را انکار نکنیم.
🌱 حتی وقتی از یک رفتار دلخوریم، تمام شخصیت طرف مقابل را زیر سؤال نبریم.
💭 چون اگر قرار باشد هر اختلافی، تمام خوبیهای گذشته را از بین ببرد، هیچ رابطهای دوام نمیآورد.
🌿 شاید یکی از رازهای ماندگاری زندگی این باشد که مشکل را ببینیم، اما خوبیها را هم فراموش نکنیم.
🪴 و حالا یک تمرین ساده برای پایان این پنج جلسه:
📌 امروز هرکدام از ما یک کاغذ برداریم و سه چیز بنویسیم:
🌱 یک ویژگی خوب همسرم که شاید کمتر به زبان آوردهام.
🌱 یک رفتاری که خودم باید برای بهتر شدن رابطه اصلاح کنم.
🌱 یک کار کوچک که از فردا برای آرامتر شدن فضای خانه انجام خواهم داد.
💭 نه قرار است همسرمان را عوض کنیم، نه قرار است یکشبه زندگیمان کامل شود.
❤️ فقط قرار است از خودمان شروع کنیم.
🌸 شاید اگر هرکدام از ما به جای اینکه مدام بپرسیم «همسرم برای بهتر شدن زندگی چه کار باید بکند؟»، یک بار بپرسیم:
🍃آوای رویش🍃
🌱 روز چهارم | وقتی عصبانی هستیم، تصمیم نگیریم 💭 تا اینجا از سه قدم مهم صحبت کردیم: اختلاف را بشناسیم
«من چه کاری میتوانم انجام بدهم؟»
🌱 خیلی چیزها از همانجا تغییر کند.
💚 و شاید تمام حرف این پنج روز را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:
خانواده خوب، خانوادهای نیست که هیچ مشکلی ندارد؛ خانوادهای است که آدمهایش برای بهتر شدن رابطه، دست از تلاش نمیکشند.
🤍 اختلاف میآید؛ گفتوگو میکنیم.
🤍 دلخوری پیش میآید؛ اصلاح میکنیم.
🤍 عصبانی میشویم؛ مکث میکنیم.
🤍 اشتباه میکنیم؛ عذرخواهی میکنیم.
🤍 و مهمتر از همه، قبل از اینکه فاصله زیاد شود، دوباره به سمت هم برمیگردیم.
🌱 شاید خیلی از زندگیها نه به یک معجزه بزرگ، بلکه به همین چند تغییر کوچک اما مداوم نیاز داشته باشند...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سیاهپوشی حرم رضوی در سوگ شهادت امام حسن عسکری (علیهالسّلام)
97.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا تنها آرزویی بود که بعد از برآورده شدنش دوباره آرزو کردم
#شب_جمعه
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه فیش غذای حضرتی، بین کتاب دعا گذاشته تا ببینه روزی کدوم یک از زائرا میشه ...
🙏
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت امام حسن عسکری علیه السلام تسلیت باد.
#مخاطب
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_دوم محمد: از حموم اومدم بیرون و مشغول سشوار کردن موهام بودم داد زدم _ری
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصت_و_سوم
شب قدر بود مامانم حال وروزم وکه میدید
هرکاری که میخواستم رو انجام میداد.هنوز کامل نا امید نشده بودم میخواستم بازم تلاش کنم.هنوز که ازدواج نکرده بود..مامانم راضی شده بودبریم هیات لباس مشکیام وتنم کردم.روسری مشکیم و سرم کردم وبا مدل قشنگی بستمش.تمام موهام رو داخل ریخته بودم.در کمد رو باز کردم،ازته کمدم چادر تا شدم رو برداشتم.از اخرین دفعه ای که رفته بودیم مشهدسرش نکرده بودم.گذاشتمش رو سرم و تنظیمش کردم.
ازاینکه داشتم شبیه به دخترایی میشدم که محمدازشون خوشش میومدخوشحال بودم.با اینکه زیر چشامگودافتاده بود و صورتم لاغرشده بودهیچی به صورتم نزدم ساعتم و دستم کردم ورفتم پایین مامان تاچشمش بهم خوردیه لبخند ملیح صورتش روپرکرد خوشحال شده بود
بدون حرف نشستم تو ماشین رفتیم سمت هیئت
حتی وقتی که یه درصد احتمال میدادم باشه وببینمش از شدت هیجان دستام میلرزید.الان خیلی بیشتر از همیشه دوستش داشتم.
رفتار ریحانه روالگوم قرار دادم و تصمیم گرفتم مثل اون آروم وشمرده حرف بزنم ورفتارکنم جایی ونگاه نکنم سربه زیرومتین باشم.وقتی رسیدیم یه بسم الله گفتم و پیاده شدم.سرم رو هم طرف مردانچرخوندم.مامانم ماشین وپارک کرد و باهام هم قدم شد.دنبال چندتا خانوم رفتیم واز در پشتی حسینیه ک واسه عبور خانوما بودداخل شدیم حسینیه نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک یخورده جلوتر رفتم تاریحانه رو پیداکنم وقتی پیداش نکردم ناچار یه گوشه نشستم.گوشیم و برداشتم وشمارشو گرفتم بعد چندتا بوق جواب داد:
+سلام جانم؟
_سلام کجایی؟
+آشپزخونه حسینیه. توکجایی؟چرا افطاری نیومدی؟
_منم هیاتم.هیچی دیگه دیر شد.
+یخورده زودتر میومدی میرسیدی خب بیا پیشم داریم ظرفا روجمع میکنیم.
_باشه فعلا.
به مادرم گفتم وازجام بلندشدم یخورده ک گشتم بیرون محوطه آشپزخونه روپیدا کردم از شانس بد من چندتا مرد نزدیک در آشپزخونه ایستاده بودن سعی کردم با خودم تمرین کنم ویادم بیارم ریحانه چطور جلوی چادرش رو نگه میداشت یه اخم رو پیشونیم نشوندم سرم رو صاف کردم،جلوی چادرم روبستم و بدون نگاه کردن به اطراف مسقیم رفتم آشپزخونه.ریحانه تا چشمش بهم خوردبا دستای کفیش بهم نزدیک شد و منو بوسیدوگفت:
+وای چه ماه شدی تو!
جوابش رو با یه لبخندگرم دادم
عادت کرده بودن به کم حرفیم
حس میکردم آزارشون میده ولی نمیتونستم کاری کنم داخل آشپزخونه چندتاخانوم ایستاده بودن و مشغول ظرف شستن ریحانه دستم رو گرفت و گفت:
+بیا عزیزم اگه دوست داری کمکمون کن اگه هم نه که یه گوشه جاپیدا کن بشین تاکارم تموم شه
چیزی نگفتم مثل خودش آستینام رو دادمبالا.خواستم یه ظرف بردارم که گوشی ریحانه زنگ خورد ریحانه که دستش کفی بود گفت گوشی و بزارم دم گوشش چیزی نفهمیدم از صحبتش
که یهو گفت:
+عه باشه
سرش روکه بردعقب
گفتم:چیشد؟
+فاطمه جونم دوربین محمددستم بود پیداش نکردم با خودمآوردم اینجا میشه یک دقیقه ببری بهش بدی؟
تا اسم محمد اومددوباره تپش قلب گرفتم.
مکثم رو که دید گفت:
+ول کن دستم ومیشورم میبرم خودم.
قبل اینکه شیر آب رو باز کنه گفتم :کجاست دوربین؟به یه نقطه ای خیره شدرد نگاهش روگرفتم رفتم طرف صندلی ای که کیف دوربین روش بودآستینامو دوباره دادم پایین.برداشتمش یه نفس عمیق کشیدم تا قلبم آروم شه جلوی چادرمو محکم گرفتم در رو باز کردم و چند قدم جلو رفتم.خیلی جدی چپ وراستم رو نگاه میکردم تا پیداش کنم
یخورده جلوتر که رفتم دیدم یکی به حالت دو داره میاد سمت آشپزخونه دقت که کردم متوجه شدم محمده قلبم به شدت خودشو به قفسه سینم میکوبید سرم و انداختم پایین و صبر کردم نزدیک شه.یه دور دیگه تو ذهنم مرور کردم چجوری باید حرف بزنم.سرم و اوردم بالا و دیدم بافاصله تقریبازیادی ازکنارم ردشدوبه سمت درآشپزخونه تغییرمسیرداد وقتی ایستادرفتم پشت سرش با فاصله ایستادم.سعی کردم لرزش صدام روکنترل کنم،آروم گفتم:
_آقای دهقان فرد!
با شنیدن فامیلیش سریع برگشت عقب
یه چند ثانیه مکث کرد .حدس زدم اول منو نشناخته یاشایدانتظار نداشت منو با این چهره ببینه.وقتی چشام به چشمش خورد تو یه لحظه تمام قول وقرارایی که باخودم بسته بودم پاک از ذهنم رفت.
سرش و که انداخت پایین تازه یادمافتاد نباید فرصتای آخرم رو اینطوری هدر بدم. اخم کردم ونگاهم و از صورتش برداشتم.ته کیف روگرفتم طرفش تابه راحتی بتونه دستَشو بگیره بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم با یه لحن محکمی که نفهمیدم تو اون موقعیت ازکجا پیداش شد گفتم:
_ ریحانه دستش بندبود
دوباره سرش و آورد بالا چون نگاهم رو به کیف دوخته بودم نفهمیدم حالت چهره اش چجوری بودوقتی دیدم کیف رونمیگیره سرم و بالا آوردم وبا غرور ساختگیم بهش نگاه کردم کیف وبرداشت ورفت منم دیگه نموندم و دوباره رفتم توآشپزخونه.
ادامه دارد..
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🖤 جمعه است... اما این جمعه، دلِ امام زمان(عج) داغدار است.
امروز، سالروز شهادت پدر بزرگوارتان، امام حسن عسکری علیهالسلام است؛
و چه خوب که در چنین روزی، سلاممان را به فرزندی برسانیم که ادامهدهنده راه اوست:
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ،
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيِّ،
عَظَّمَ اللَّهُ لَكَ الْأَجْرَ فِي مُصَابِ أَبِيكَ.
آقاجان...
امروز در سوگ پدرتان، ما هم آمدهایم تا بگوییم:
ما را در غم خود شریک بدانید و دعا کنید راهی را برویم که پدرتان از ما میخواست.
خداوندا، به حق امام حسن عسکری(ع)،
دل امام زمانمان را به فرج شاد و ما را از یاران واقعیاش قرار بده. 🤲
اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ. 🖤
#شهادت_امام_حسن_عسکری
#امام_زمان
#جمعه
#آوای_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」