🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸
📌کارهایی که عمر را زیاد می کند:
🚨البته راههای افزایش طول عمر منحصر در موارد ذیل نیست و آنچه بیان خواهد شد مشتی از خروار است.
❶ «نیکی به والدین و صلهرحم»
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند :
ای فرزند آدم! به پدر و مادرت نیکی کن و صلهرحم داشته باش تا خداوند، کارت را آسان و عمرت را طولانی بگرداند.
پروردگارت را فرمان ببر تا خردمند به شمار آیی و از او نافرمانی نکن که نادان شمرده میشوی.
📚الفردوس، جلد ۵ ، صفحه ۲۸۲
❷🔺 «خوش خویی و حسن خلق»
امام صادق (علیهالسلام) میفرماید :
نیکوکاری و خوش اخلاقی، خانهها را آباد و عمرها را طولانی میکنند.
📚کافی، جلد۲ ، صفحه ۱۰۰
❸🔺 «زیارت امام حسین علیه السلام»
در این باره امام صادق(ع) فرموده است: زیارت امام حسین(علیهالسلام) را رها نکن و دوستان خود را هم به آن سفارش کن که در این صورت، خداوند عمرت را طولانی و روزیات را زیاد میکند
و زندگیات را همراه با سعادت میکند
و جز سعادتمند نمیمیری و نام تو را در شمار سعادتمندان، ثبت میکند.
📚کامل الزیارات، صفحه ۲۸۶
❹🔺 «نیکی به خانواده»
امام صادق(علیهالسلام) میفرماید :
هر کس به شایستگی در حق خانوادهاش نیکی کند، خداوند بر عمرش میافزاید.
📚کافی، جلد ۸ ، ص۲۱۹
❺🔺 «شاد کردن والدین»
امام صادق(علیهالسلام) میفرماید :
اگر دوست داری که خداوند عمرت را زیاد کند، پدر و مادرت را شاد و مسرور کن.
📚بحارالانوار، جلد ۷۴ ، ص۸۱
❻🔺 «شستن دست پیش و پس از غذا خوردن»
امام صادق (علیهالسلام) میفرماید :
دستهایتان را قبل و بعد از غذا خوردن بشوئید، که فقر را میبرد و بر عمر میافزاید.
📚محاسن، جلد ۲، صفحه ۲۰۲
❼🔺 «صدقه دادن»
صدقه شامل دادن واجبات و مستحبات مالی از سوی شخص است و اختصاص به زکات و خمس ندارد. هر کسی به هر میزان که صدقه به ویژه به سائل و محروم دهد، از برکات آن بهرهمند خواهد شد که از جمله آنها افزایش عمر است.
امام باقر (علیهالسلام) فرمود :
کار خیر و صدقه، فقر را میبرد، بر عمر میافزاید و هفتاد مرگ بد را از صاحب خود دور میکند.
📚ثواب الاعمال، صفحه ۱۴۱
❽🔺 «وضو گرفتن»
طهارت بدنی: پیامبر(ص) میفرماید :
وضو زیاد بگیر تا خداوند، عمرت را زیاد کند.
📚امالی مفید، صفحه ۶۵، حدیث ۵
❾🔺 «گرفتن ناخن در روز جمعه»
پیامبر (ص) میفرماید :
هر کس در روز جمعه ناخنهایش را کوتاه کند، عمر و مالش زیاد میشود.
📚جامعالاخبار، صفحه ۳۳۳
❿🔺 «اعمال سهگانه»
امام صادق(ع) میفرماید:
سه چیز است که اگر مؤمن از آنها مطلع شود، باعث طول عمر و دوام بهرهمندی او از نعمتها میشود:
🔻طول دادن رکوع و سجده ،
🔻زیاد نشستن بر سر سفرهای که در آن دیگران را اطعام میکند
🔻و خوش رفتاریاش با خانواده.
📚کافی، جلد ۴ ، ص۴۹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️شغل عجیب یک زن در فارس؛ کمکرسان چوپانها در دل طبیعت
🔹یکی از عجیبترین، ترسناکترین و هیجان انگیزترین مشاغل در ایران مربوط به این خانم است که در استان فارس زندگی میکند و به چوپانها کمک میکند.
🙄😐
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀در این عصر معنوی
☕️براتون آرزوی سلامتی دارم
🥀#عصر_بخیر
● آقاجانمون امام حسن عسکری علیه السلام می فرمایند: بِئْسَ اَلْعَبْدُ عَبْدٌ يَكُونُ ذَا وَجْهَيْنِ وَ ذَا لِسَانَيْنِ يُطْرِي أَخَاهُ شَاهِداً وَ يَأْكُلُهُ غَائِباً إِنْ أُعْطِيَ حَسَدَهُ وَ إِنِ اُبْتُلِيَ خَذَلَهُ.
●● چه بد بنده اي است آن بنده كه دو روي و دو زبان است؛ در حضور برادرش او را مي ستايد و در غيابش با غيبت كردن، گوشت او را مي خورد. اگر به او عطايي شود حسد میبرد و اگر گرفتار گردد او را وانهد.
🍃تحف العقول، ج ۲، ص ۴۸۸.
پ.ن: چند درصد از جامعهٔ مذهبی ما، مبتلابه این روایت هستند!؟
#تلنگر
0c7d31da4876400af1647f3d5b7f1d81.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
فایل صوتی #صلوات_ابوالحسن_ضراب_اصفهانی
استاد فرهمند
🌹فایل پی دی اف #صلوات_ابوالحسن_ضرّاب_اصفهانی
💢یکی از اعمالی که مرحوم آیتالله بهجت قدسسره مقید بودند عصرهای#جمعه به آن بپردازند، خواندن صلوات ضراب اصفهانی است که از امام عصر علیهالسلام روایت شده است.
📚 (بهجتالدعاء، ص١٧٧)
📌 این دعا در ابتدای مفاتیحالجنان در اعمال روز جمعه آمده است.
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂وقتی قصد داریم بریم مسافرت و طبق نظر مرجعمون مسافتی رو طی کنیم که در اونجا نمازمون شکسته میشه؛ حالا از کجای مسیر نمازمون شکسته میشه و باید نمازهای چهار رکعتی رو شکسته بخونیم⁉️
❇️نظر مراجع❇️
اگه قصد پیمودن مسافت شرعی رو طبق نطر مرجعمون که قبلا بیان کردیم (رهبری:41 کیلومتر؛ آیت الله مکارم: 43کیلومتر؛ آیت الله سیستانی:44 کیلومتر )رو داریم همینکه به حد ترخص رسیدیم، از اونجا به بعد نمازهای چهار رکعتی مون شکسته میشه.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_سوم شب قدر بود مامانم حال وروزم وکه میدید هرکاری که میخواستم رو انجام م
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصت_و_چهارم
چون تعدادشون زیاد بود سریع ظرفا روشستن
با ریحانه برگشتیم مسجدوکنار مامانم نشستیم
تاآخرشب خیلی سبک شده بودم هیچ شب قدری خدارواینجوری و با عمق وجودم قسم نداده بودم
انقدر خسته بودمکه همچیو سپردمبه خودش وگفتم اصن هرچی خودت میخوای همون شه فقط محمد با تمام وجود طعم خوشبختیو بچشه.زمان برگشتمون ندیدمش گذاشتم پای حکمت خدا همینکه امشب تونستم یه بار دیگه
ببینمش هم خیلی بود تو ماشین که نشستیم یادم افتاد بهش سلامم نکردم یه لبخند که بیشتر شبیه پوزخند شده بود نشست رو لبام مامانم از اینکه میدید بهتر از قبلم مدام با لبخند روی صورتش نگاممیکرد و پاشو رو پدال گاز فشار میداد
محمد:
رفتم که دوربین رو از ریحانه بگیرم. معلوم نیست تا کجا با خودش برده..!دوییدم تا آشپزخونه.میخواستم بگم یا الله و وارد بشم که دیدم یکی با ی صدای ضعیف صدام میکنه:
+آقای دهقان فرد!
عجله داشتم باید عکسا رو منتقل میکردم تو سیستم.برگشتم سمت صدا با تعجب خیره شدم به آدمی که رو به روم بود.قدش تقریبا تا شونم میرسید.چشم ازش برداشتم و منتظر شدم حرف بزنه.خیلی جدی گفت
+ریحانه دستش بند بود
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم.این کی بود.سرمو آوردم بالا عه این همون دوستِ ریحانس که.اینجا چیکار میکنه.چرا این ریختی شده.داشتم به چادری که ناشیانه تو دستش جمع شده بود نگاه میکردم یه قسمت از چادرو تو مشتاش گرفته بود و هی فشارش میداد از کارش خندم گرفت که سعی کردم مخفیش کنم.با نگاش اشاره زده بود به کیف دوربینم.
این دفعه کیف رو ازش گرفتم و با عجله ازش دور شدم.خدارو شکر کردم از اینکه هیچ حرفی نزدم.رفتم تو حسینیه و چند تا عکس دسته جمعی از بچه ها ک منتظرم بودن گرفتم.همش منتظر بودم ریحانه بیاد بپرسم دوستش چرا چادری شده و چیشده ک تغییر کرده.شاید ازدواج کرده بود شایدم..شایدم ریحانه بهش اصرار کرده بود..ولی حالا هر چی..خیلی خانومشده بود.حیف بود آدمای امثال این میدونستن چقدر با چادر خوب و با وقارن ولی از خودشون دریغ میکردن.کاش میتونستم باهاش صحبت کنم..کاش میتونستم قسمش بدم که حالا به هر دلیلی که چادر سرش کرده از این به بعد درش نیاره.
مراسم هیئت تموم شده بود و مشغول جمع کردن شدیم.رضا شروع کرد به جارو برقی کشیدن و من و روح الله هم تو اتاق سیستم صوتی نشسته بودیم و محسن دونه دونه باندا رو جمع میکرد و میاورد تو.پامو انداخته بودم رو پام و داشتم عکسا رو ادیت میکردم که بزارم کانال هیات.که روح الله ریکوردر و از رو یکی از باندا در اورد و گذاشت کنارم.
+بیا کارت تموم شد این مداحیا رو هم درست کن بزار کانال.
_برو بابا منخودم کار دارم وظایفتو گردن من ننداز.
+عه محمد من باید برم کار دارم.
_کجا؟
+خالمو برسونم.
_عهههه خالتم مگه اومده؟
+اینجوریاس دیگه آقا محمد؟باید اسم خالمو بیارم..؟اره؟
_باشه حالا! برو!خداحافظ
+خداحافظ دادا.
خواست بره بیرون که همزمان یه نفر درو از بیرون باز کرد و اومد تو.سرم تو کار خودم بود که دیدم صدای یه دختره!برگشتم سمت صدا ببینم کیه که با دیدن پرنیان خشکم زد.از جام پا شدم.نگاش به من نبود.داشت با روح الله حرف میزد.
+کجایی پسرخاله؟بیا دیگه زشته دوتا خانوم ایستادیم گوشه ی خیابون.
چشاش ک ب من خورد یه قدم رفت عقب.
اروم سلام کرد.منم سلام کردم. نگامو از روش برداشتم ونشستم. دوباره مشغول کار خودم شدم
بعد از رفتن پرنیان روح الله برگشت سمت منو:
+چیشددد؟؟؟موش شدی برادر خانم گرام؟
اینو گفت و با شتاب از اتاق سیستم رفت بیرون. منم سعی کردم لبخندی ک رو لبم جا خشک کرده بود و مخفی کنم.که محسن گفت
+بله بله؟چیشده اقا محمد!!جریان چیه؟عاشق شدی؟به ما نمیگی دیگه نه!!باشه آقا باشه.
_هنوز چیزی نشده ک میگم برات.
اینو ک گفتم از اتاق رفت بیرون.منم رو زمین دراز کشیدم و مشغول کارام با لپ تاپ شدم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور