0c7d31da4876400af1647f3d5b7f1d81.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
فایل صوتی #صلوات_ابوالحسن_ضراب_اصفهانی
استاد فرهمند
🌹فایل پی دی اف #صلوات_ابوالحسن_ضرّاب_اصفهانی
💢یکی از اعمالی که مرحوم آیتالله بهجت قدسسره مقید بودند عصرهای#جمعه به آن بپردازند، خواندن صلوات ضراب اصفهانی است که از امام عصر علیهالسلام روایت شده است.
📚 (بهجتالدعاء، ص١٧٧)
📌 این دعا در ابتدای مفاتیحالجنان در اعمال روز جمعه آمده است.
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂وقتی قصد داریم بریم مسافرت و طبق نظر مرجعمون مسافتی رو طی کنیم که در اونجا نمازمون شکسته میشه؛ حالا از کجای مسیر نمازمون شکسته میشه و باید نمازهای چهار رکعتی رو شکسته بخونیم⁉️
❇️نظر مراجع❇️
اگه قصد پیمودن مسافت شرعی رو طبق نطر مرجعمون که قبلا بیان کردیم (رهبری:41 کیلومتر؛ آیت الله مکارم: 43کیلومتر؛ آیت الله سیستانی:44 کیلومتر )رو داریم همینکه به حد ترخص رسیدیم، از اونجا به بعد نمازهای چهار رکعتی مون شکسته میشه.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_سوم شب قدر بود مامانم حال وروزم وکه میدید هرکاری که میخواستم رو انجام م
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصت_و_چهارم
چون تعدادشون زیاد بود سریع ظرفا روشستن
با ریحانه برگشتیم مسجدوکنار مامانم نشستیم
تاآخرشب خیلی سبک شده بودم هیچ شب قدری خدارواینجوری و با عمق وجودم قسم نداده بودم
انقدر خسته بودمکه همچیو سپردمبه خودش وگفتم اصن هرچی خودت میخوای همون شه فقط محمد با تمام وجود طعم خوشبختیو بچشه.زمان برگشتمون ندیدمش گذاشتم پای حکمت خدا همینکه امشب تونستم یه بار دیگه
ببینمش هم خیلی بود تو ماشین که نشستیم یادم افتاد بهش سلامم نکردم یه لبخند که بیشتر شبیه پوزخند شده بود نشست رو لبام مامانم از اینکه میدید بهتر از قبلم مدام با لبخند روی صورتش نگاممیکرد و پاشو رو پدال گاز فشار میداد
محمد:
رفتم که دوربین رو از ریحانه بگیرم. معلوم نیست تا کجا با خودش برده..!دوییدم تا آشپزخونه.میخواستم بگم یا الله و وارد بشم که دیدم یکی با ی صدای ضعیف صدام میکنه:
+آقای دهقان فرد!
عجله داشتم باید عکسا رو منتقل میکردم تو سیستم.برگشتم سمت صدا با تعجب خیره شدم به آدمی که رو به روم بود.قدش تقریبا تا شونم میرسید.چشم ازش برداشتم و منتظر شدم حرف بزنه.خیلی جدی گفت
+ریحانه دستش بند بود
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم.این کی بود.سرمو آوردم بالا عه این همون دوستِ ریحانس که.اینجا چیکار میکنه.چرا این ریختی شده.داشتم به چادری که ناشیانه تو دستش جمع شده بود نگاه میکردم یه قسمت از چادرو تو مشتاش گرفته بود و هی فشارش میداد از کارش خندم گرفت که سعی کردم مخفیش کنم.با نگاش اشاره زده بود به کیف دوربینم.
این دفعه کیف رو ازش گرفتم و با عجله ازش دور شدم.خدارو شکر کردم از اینکه هیچ حرفی نزدم.رفتم تو حسینیه و چند تا عکس دسته جمعی از بچه ها ک منتظرم بودن گرفتم.همش منتظر بودم ریحانه بیاد بپرسم دوستش چرا چادری شده و چیشده ک تغییر کرده.شاید ازدواج کرده بود شایدم..شایدم ریحانه بهش اصرار کرده بود..ولی حالا هر چی..خیلی خانومشده بود.حیف بود آدمای امثال این میدونستن چقدر با چادر خوب و با وقارن ولی از خودشون دریغ میکردن.کاش میتونستم باهاش صحبت کنم..کاش میتونستم قسمش بدم که حالا به هر دلیلی که چادر سرش کرده از این به بعد درش نیاره.
مراسم هیئت تموم شده بود و مشغول جمع کردن شدیم.رضا شروع کرد به جارو برقی کشیدن و من و روح الله هم تو اتاق سیستم صوتی نشسته بودیم و محسن دونه دونه باندا رو جمع میکرد و میاورد تو.پامو انداخته بودم رو پام و داشتم عکسا رو ادیت میکردم که بزارم کانال هیات.که روح الله ریکوردر و از رو یکی از باندا در اورد و گذاشت کنارم.
+بیا کارت تموم شد این مداحیا رو هم درست کن بزار کانال.
_برو بابا منخودم کار دارم وظایفتو گردن من ننداز.
+عه محمد من باید برم کار دارم.
_کجا؟
+خالمو برسونم.
_عهههه خالتم مگه اومده؟
+اینجوریاس دیگه آقا محمد؟باید اسم خالمو بیارم..؟اره؟
_باشه حالا! برو!خداحافظ
+خداحافظ دادا.
خواست بره بیرون که همزمان یه نفر درو از بیرون باز کرد و اومد تو.سرم تو کار خودم بود که دیدم صدای یه دختره!برگشتم سمت صدا ببینم کیه که با دیدن پرنیان خشکم زد.از جام پا شدم.نگاش به من نبود.داشت با روح الله حرف میزد.
+کجایی پسرخاله؟بیا دیگه زشته دوتا خانوم ایستادیم گوشه ی خیابون.
چشاش ک ب من خورد یه قدم رفت عقب.
اروم سلام کرد.منم سلام کردم. نگامو از روش برداشتم ونشستم. دوباره مشغول کار خودم شدم
بعد از رفتن پرنیان روح الله برگشت سمت منو:
+چیشددد؟؟؟موش شدی برادر خانم گرام؟
اینو گفت و با شتاب از اتاق سیستم رفت بیرون. منم سعی کردم لبخندی ک رو لبم جا خشک کرده بود و مخفی کنم.که محسن گفت
+بله بله؟چیشده اقا محمد!!جریان چیه؟عاشق شدی؟به ما نمیگی دیگه نه!!باشه آقا باشه.
_هنوز چیزی نشده ک میگم برات.
اینو ک گفتم از اتاق رفت بیرون.منم رو زمین دراز کشیدم و مشغول کارام با لپ تاپ شدم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_چهارم چون تعدادشون زیاد بود سریع ظرفا روشستن با ریحانه برگشتیم مسجدوکنار
#رمان
#ناحله
#قسمت_شصت_و_پنجم
فاطمه:
همش داشتم به این فکر میکردم اگه ازدواج کنه من باید چیکار کنم؟میتونم بعدش ازدواج کنم؟یا اصلا میتونم روز عروسیش برم؟میتونم دست کس دیگه ای و تو دستش ببینم؟فکر کردن به این چیزا اشکامو روونه صورتم میکرد.رو کاناپه رو به روی تی وی نشسته بودم.یه قلپ از چاییمو خوردم و دوباره گذاشتمش روی میز.اشکمو با دستم پاک کردم و سعی کردم خودمو عادی جلوه بدم.
موبایلمو گرفتم دستم که دیدم ریحانه اس ام اس داده.
+سلام. کجایی؟ خابی یا بیدار؟
اگه بیکاری بیا بریم یه سر بیرون دور بزنیم.بهش پیام دادم:
_ بیکارم.کجا بریم؟
+چه میدونم بریم بیرون دور دور. خندیدم و:
_باشه.کی بریم؟
+اگه میتونی یه ساعت دیگه بیا تندیس.
_باش.
رفتم تواتاقم.از کمد یه مانتوی روشنِ کرم برداشتم با یه شلوار نخودی پوشیدم.یه لبخند نشست رو لبم.یه روسری تقریبا همرنگ مانتوم برداشتم.موهامو دم اسبی بستم که از روسریم نزنه بیرون.روسریم رو هم یه مدل جدید بستم.
یه قسمتشو بلندو قسمت دیگشو کوتاه تر گرفتم.
قسمت بلنده رو دور سرم دور زدم و روی روسری پاپیونی گره زدم.
میدونستم محمد رو نمیبینم ولی چادر رو از رو آویز برداشتم و سرم کردم.به مامان زنگ زدم و گفتم دارم میرم بیرون.اونم بدون هیچ مخالفتی قبول کردو نه نیاورد.با یه آژانس رفتم سمت بازار تندیس!رو یه نیمکت نشستم و منتظر ریحانه شدم.به ساعتم نگاه کردم.چهار و نیم بود.رو این نیمکتا همه دونفره مینشستن.دلم چقدر برای محمد تنگ شده بود.نمیدونم چرا انقد زود به زود دلم براش تنگ میشد.کاش الان اینجا بود...
ولی اون الان..!راستی ازدواج کرده!؟
زیاد اینجا خرید نمیکردیم ولی با این وجود وقتایی که می اومدیم دور بزنیم با مامان می اومدم..یه بارم با مصطفی اومده بودم روز دختر که برام یه شال زرشکی خرید و بستنی مهمونم کرده بود مثلا.هعی..تو افکار خودم غرق بودم که یکی از پشت چشامو گرفت.برگشتم ک دیدم ریحانس.
با ذوق گف:
+چطوری دختره؟
یه لبخندساختگی بهش تحویل دادمو:
_ممنون. تو خوبی؟
+هعی بدک نیستم.بیا بریم دور بزنیم.
از جام پاشدم و دنبالش رفتم.سعی کردم همه ی دقت و حواسم به ریحانه باشه تا کاراشو تقلید کنم.نمیدونستم فایده داره،بدرد میخوره یا نه..!
ولی احساس خوبی داشتم..
انگار از شب قدر از نو امید تو دلم جوونه زده بود.رسیدیم دم یه مغازه که سر درش نوشته بود "ملزومات حجاب"حجابم مگه ملزومات داشت..از نوشتش خندم گرفت که دیدم ریحانه رفت تو مغازه..!
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🌿🌸 سلام مولای من🌿🌸
چه سپیده دمان دلربایی است
وقتی آفتاب یادت بر آستان دلم میتابد
و گوشه گوشهی دلم پر از شکوفههای معطر
محبتت میشود ...انگار پر از امید میشود
پر از پرواز، پر از لبخند، پر از آرامش و زندگی...
من با تو بهاریام حتی در یخبندان زمستان ...
من با تو زندهام ...🌿🌺
.🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱.
💖 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💫
#امام_زمان
#ظهور
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿🌸 سلام مولای من🌿🌸 چه سپیده دمان دلربایی است وقتی آفتاب یادت بر آستان دلم میتابد و گوشه
سلام
صبح زیبای اولین روز هفته و آخرین روز
مرداد بخیر 🌹
🟢آغاز امامت آخرین ذخیره الهی، حضرت بقیةالله الاعظم، امام زمان (عجلالله تعالی فرجهالشریف)، بر عاشقان و منتظران آن حضرت مبارک باد.
باشد که در پرتو انتظار، دلهایمان به نور امید و عدالت روشن بماند.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عدالت در این جهان
نام دیگری دارد که با
"یا مهدی" آغاز میشود! 💥
☀️آماده باش که زمین، تشنهی آن شکوهِ بیمانند است.زمانی که وعدهی حق محقق شود، تمام ستونهای ظلم فرو خواهد ریخت و خورشیدِ عدالت، از افقهای هستی خواهد طلوع کرد.
یا صاحب الزمان، تمامِ دلها در انتظارِ توست♥️
✨آغاز امامت و ولایت مولایمان
امامزمان (عج) تهنیت باد✨
#اللهمعجللولیکالفرج
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」