eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
849 عکس
900 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
🌺🍃دهم ربیع الاول سالروز نورانی ترین پیوند ازدواج 🎊حضرت محمد مصطفی (صل الله علیه و آله) و حضرت خدیج
🌱🌱🌱🌱🌱 🌸 دهم ربیع‌الاول؛ سالروز پیوندی آسمانی 🌸 امروز، سالروز ازدواج پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها است؛ پیوندی که فقط یک ازدواج نبود؛ آغاز همراهی دو انسان بزرگ در مسیری بزرگ بود. 🤍 این روز عزیز را به همه خانواده‌ها، جوان‌ها و دل‌های آماده‌ی ازدواج تبریک می‌گوییم. 🌷 و اما... 🤲 دعای امروز برای جوان‌های مجرد! 😄 خدایا... همسر خوب نصیبشان کن؛ نه فقط کسی که عکس پروفایلش قشنگ باشد! 😂 کسی را نصیبشان کن که وقتی گفت: «هر جور راحتی!» واقعاً منظورش هر جور راحتی باشد! 😄 خدایا همسری نصیبشان کن که هم‌دل باشد، هم‌فکر باشد، هم‌راه باشد؛ و اگر اختلاف نظری پیش آمد، کار به «من دیگه حرفی ندارم!» و سه روز سکوت استراتژیک نکشد! 😂 🤲 خدایا... به پدر و مادرها هم چشم بصیرت بده؛ که همسر مناسب فرزندشان را ببینند، نه فقط شغل، مدرک، خانه و ماشین را! 😄 و به جوان‌ها هم عقل و آرامش بده که در انتخاب همسر، نه فقط با دل تصمیم بگیرند، نه فقط با حساب بانکی! 😅 🌱 و در نهایت: خدایا برای هر جوانی که آرزوی تشکیل یک زندگی خوب را دارد، همسری قرار بده که حضورش آرامش باشد، رفاقت باشد، رشد باشد و راهی برای نزدیک‌تر شدن به تو. آمین یا رب العالمین 🤲💚 🌸 دهم ربیع‌الاول مبارک؛ الهی سهم همه جوان‌ها از این روز، یک «خبر خوب» باشد! 😍
🌷عصرتـون 🌸پر از زیبایی 🌷پر از آسایش 🌸پر از حس خدایی 🌷پر از آرامش خوب 🌸الهی همیشه خدای مهربون 🌷هواتونو داشته باشه 🌸عصرتون پر از عطر خدا 🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میان این همه سنگ دردنیا، آنکه گوهری می شود دو خصلت دارد ... اول آنکه شفاف است کینه نمی گیرد... و دوم آنکه تراشه ی زندگی را تاب می آورد ... ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_هفتم +این بشر با این اخلاقش اخر روح الله رو هم مثل خودش میکنه‌.از حرفش خ
+کل حسرت زندگیم این بود که به شهادت برسم اما خب خدا نخاست وما لایقش نبودیم کلی از رفقام تو جبهه شهید شدن ولی ماسعادتشو نداشتیم بایه محبت خاصی نگام کرد،میدونستم این‌نگاه توی چشمای محمدم وجود داره ولی از آدم دریغش میکنه یه چیزی توی قلبم تیر کشید یه مدت گذشت و گرم صحبتای پدر ریحانه بودیم که موبایل ریحانه زنگ خورد از نگاهش میشد فهمید روح الله بهش زنگ زده معذرت خواهی کرد و رفت توی اتاق چند دیقه بعد بایه قیافه پریشون وناراحت از اتاق اومد بیرون‌ پدرریحانه ک متوجه حالتش شد گفت +چیزی شده دخترم؟کی بود؟ _ریحانه باناراحتی گفت روح الله بود گفت پرنیان نظرش عوض شده میگه منو محمد باهم خیلی تفاوت داریم!نمیتونم با محمد زندگی کنم وای باورم نمیشد خدایا!!! دوس داشتم جیغ بکشم کل ساختمونو بزارم رو سرم دلم میخاست ازخوشحالی گریه کنم قلبم داشت از شدت هیجان و ذوق قفسه سینمو پاره میکرد وای خدایاااااا مرسی مرسی باورم نمیشد انقدر ذوق زده بودم که اصلن متوجه نمیشدم ریحانه و پدرش دارن چیا باهم میگن خداروشکر کسی حواسش بمن نبود توی همین لحظه ها مامانم پیام داد داره میاد دنبالم وای چقد خوب شد میتونستم فرار کنم از اون جو و برم تا میتونم سجده شکر بزارم و شادی کنم بعد این همه مدت قلبم به این شادی نیاز داشت مثل یه تولد دوباره بودبرام.حالا وقتش رسیده بود به قول هام عمل کنم و واسه همیشه چادری شم و سر بقیه قرارام بمونم! ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_شصت_و_هشتم +کل حسرت زندگیم این بود که به شهادت برسم اما خب خدا نخاست وما لایقش
محمد: تو رخت خوابم دراز کشیده بودم.ریحانه هم کنارم نشسته بود و حرف میزدیم.داشت راجع به پرنیان میگفت که بی اراده گفتم: _عه راستی جریان این دوستت چیه ریحانه؟ +فاطمه رو میگی؟ _اها!چجوری چادری شد؟ +نمیدونم.نمیتونم بپرسم ازش‌ شاید دلیل شخصی داشته باشه‌. _ازدواج کرده؟ +نه بابا. ازدواج چیه‌؟اتفاقا از مخالفای سرسخت ازدواجه. _عه؟پس چیشده یهو؟ +نمیدونم والا‌! _آخه رفتارشم تغییر کرده.این جای تعجب داره. با تعجب گفت: +چطور؟تو از کجا میدونی رفتارش تغییر کرده؟ _اخه چ میدونم.مثلا دفعه های قبل زل میزد صاف تو صورتم.واسه یه سلام کردن یک دقیقه مکث میکرد خیلی عجیبه!حس میکنم خبراییه! +چه خبرایی؟ _نمیدونم.آرایش نمیکرد قبلا؟ +چرا اتفاقا آرایش میکرد ولی الان حتی دریغ از یه کرم پودر. _من از همون اول هم بهت گفتم عجیبه‌.تو نشنیده گرفتی‌ +اره عجیبه. خودم هم نمیدونم چیشد که اینجوری شد‌ ولی حالا واسه هر چی ک هست امیدوارم پایدار بمونه و همیشه چادر رو سرش کنه. _کاش بهش میگفتی چادر حرمت داره یاکاش حداقل میگفتی تا مطمئن نشده از خودش چادر نذاره با تشر گفت: +وا داداش!حرفا میزنیا.من ازش خجالت میکشم بعد تازه این چیزا رو هم بگم بهش؟عمرا! راستی!! _جانم +امروز که رفته بودم ساق و گیره بخرم واسه خودم فاطمه هم میخواست بخره _خب؟ +من بش گفتم چون اولین ساق دستو گیره ایه ک میخواد بخره من بهش هدیه میدم‌ _آفرین کار خوبی کردی اجی.ولی من بازم میگم دوستت خیلی عجیبه‌. اصلا اون پسره کی بود اون روز تو بیمارستان انقدر نزدیک بهش؟ +وا من چ میدونم. _دفعه ی قبلم با دوستت دیده بودمش! +کجا؟ _دم هیئت. +اها. _حالا بیخیالش.ریحانه جان من گرسنمه.میخوای بری چیزی درست کنی بریزیم تو این شکم وامونده؟ +عه.باشه باشه. صبر کن الان برات یه چیزی درست میکنم. از اتاق رفتم بیرون پیش بابا نشستم و گفتم: _حاج آقا خوبن؟ بابا سخت برگشت سمت من با یه صدای خیلی ضعیف گفت +نه محمدجان! قلبم درد میکنه بابا‌! رو پیشونیشو بوسیدم و _بازم درد دارین؟ +اره بابا جان. _شما ک سه ماهه عمل کردین که! +نمیدونم.دو سه روزی هست که حالم بده‌. با نگرانی گفتم: _پس چرا ب من نگفتین آقاجون‌؟ +الکی بگم نگرانت کنم که چی؟ _خب میبردمت تهران دوباره +نمیخواد پسر. از جام پاشدم و رفتم آشپزخونه. رو ب ریحانه ک مشغول آشپزی بود گفتم _قرصای بابا رو دادی؟ +اره چطور؟ _میگه چند روزه حالم بده.تو خبر داشتی؟ +نه.چیزی به من نگفته. _امروز تنهاش گذاشتی رفتی بیرون؟ +خب تو که پیشش بودی.فکر کنم فقط یک ربع تنها موند. قرصای قلب بابا رو گرفتم و از توش آرام بخشش رو در اوردم و بردم براش. صداش زدم: _اقاجون!بفرما قرصاتو بخور.فردا نیستما دارم میرم تهران‌ +بری تهران؟ _اره قرصشو گذاشت دهنش.کمک کردم از جاش پاشه‌.بردمش حموم.سعی کردم یه جوری آب و تنظیم کنم که بخار تو حموم نپیچه که حال بابا بدتر بشه.در و پنجره ی حموم رو هم باز گذاشتم. کارم که تموم شد کمک کردم موهاشو خشک کنه و لباساشو بپوشه.مثل ی بچه مظلوم شده بود.حس میکردم این بابا دیگه بابای قبلی نیس. از حموم بردمش بیرون و موهاشو با سشوار خشک و بعدشم شونه کردم که ریحانه داد زد +بیاین غذا حاضره‌.. دست بابا رو گرفتمو آروم نشوندمش تو رخت خوابش. _اقاجون حالتون بهتره؟ با بی حالی گفت: +نه پسر. نمیدونم چرا ولی دلم شور میزد.غذاشو بهش دادمو بدون اینکه خودم چیزی بخورم با ریحانه بردیمش بیمارستان.بابا کل راه گردنش کج بود سمت پنجره.هر چی میگفتم مث همیشه صاف بشین میگفت نمیتونم.خودمم از استرس دیگه قلبم درد گرفته بود. با کمک ریحانه بابا رو بردیم اورژانس.زنگ زدم به علی و گفتم خودشو برسونه‌.خودمم رفتم و کارای پذیرشش رو انجام بدم تا بستریش کنن. ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿🌺سلام مولای من، مهدی جان🌺🌿 والعصر قسم به عبور تک تک ثانیه‌های زندگی لحظه‌ای بی‌حضور تو خسران محض است.🌺🌿 می‌شود که با حضورت کمی تازه شویم؟🌿🌺 صبحم را با سلام به تو آغاز می‌کنم🌿 السلام علیک یا بقیّة اللّه✋🏻 صبح بخیر آقـــای مــن🌿🌺 💖 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💫 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزتون حسینی❤️ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」