eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
850 عکس
905 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
همیݩ الاݩ برای حال خوب خودت یه دمنوش فوق العاده بذار اونم بابــــــــــونہ حال دلت رو خوب میکنہ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تو در میان غزل‌های ما نمی‌گُنجی ، مفصّلی تو و این بیت‌ها چه مختصرند ‌. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥روایت داماد رهبر شهید انقلاب از توجه و اهتمام روزانه امام مجاهد شهید برای تقدیم کاری به ساحت مقدس امام زمان(عج) 🔸شهید مصباح‌الهدی باقری: حضرت آقا در طول روز، حتماً یک کاری برای حضرت حجت صلوات‌الله‌علیه انجام می‌دهند. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه زیباست...😍😍😍❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یکم زیبایی ببینیم ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂انواع آرایش های ابرو مثل تتو، هاشور، میکرو، فیبروز و... آیا مانع وضو و غسل هستند⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ همه این آرایش ها اگه زیر پوستی باشند مانع وضو و غسل نیستند؛ اما بعضی هاشورها که روی پوست انجام می شوند؛ چون روی پوست هستند مانع وضو و غسل می شوند. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_یکم انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم.چی؟بابای محمد مرد؟؟شوک بدی بهم وارد
اینو ک گفتم رفت از حیاط بیرون و گفت: +یک دقیقه صبر کن.الان میام. منتظر شدم تا برگرده. ایستاده بودم که دیدم با کیفش داره میاد تو.اتاق ریحانه رو بهش نشون دادم و خودم گوشیمو گرفتم و زنگ زدم به ریحانه که بیاد اینجا‌.از استرس تمام تنم میلرزید.چیزی هم نمیتونستم بگم.اگه گریه هم میکردم مامان میفهمید. سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و جلوی اشکام رو بگیرم. به تن بی جون محمد خیره شدم. مامان دست گذاشت رو پیشونیش و +وای خیلی داغه ! تب داره ! اینو گفتو کیفشو باز کرد که دستشو کشیدم عقب. دستمو گذاشتم رو کیفشو با نگرانی گفتم: _مامان صبر کن ریحانه بیاد بعد مامان با این حرفم دستمو پرت کرد و گفت: +تا اون بیاد این تشنج میکنه میمیره. از اون موقع که تو رو بستری کردیم داروهات تو کیفم مونده‌ چندتا تب بر و تقویتی. سوییچ ماشینشو پرت کرد سمتم و ادامه داد: +یه سرم تو صندوق عقب هست. برو بیارش. چادرمو در اوردم و رفتم سمت ماشین. یه کیف خیلی بزرگ بود که همیشه توش دارو بود.از استرس سرم به اون گنده ای به چشمام نخورد.ناچار کیفو برداشتم و صندوق رو بستم. خواستم برم داخل که ریحانه اومد. رو بهش گفتم: _حال داداشت بده ،به مامانم گفتم.میخواد بهش سرم بزنه. اینو گفتم و باهم رفتیم بالا. ریحانه باعجله رفت سمت محمد و اول به مامان سلام کرد. بعد دوباره ‌شروع کرد به گریه و زاری کردن.با گریه هاش محمد پلکشو باز کرد. حس کردم انقدر حالش بده ک نمیتونه چشم هاشو باز نگه داره.با دیدن قیافش دلم میخواست بزنم زیر گریه.نمیتونستم اینجوری ببینمش. مامان سرم رو از تو کیف در اوردو به من اشاره زدو گفت سرم و اویزون کنم به در کمد. منم همین کار رو کردم. بعدش هم از اتاق رفتم بیرون‌ پشت من ریحانه اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه‌.نگاهم دنبالش بود. یه پارچه خیس کردو دوباره رفت تو اتاق. کلافه سرمو لای دوتا دستم گرفتم و منتظر موندم. محمد از سر خاک برگشته بودم خونه.حالم خیلی بد بود. رفته بودم زیر دوش آب سرد.انقدر حالم بد بود حس میکردم دارم آتیش میگیرم. چپیدم تو اتاق ریحانه و زیر پتو دراز کشیدم از درون داغ بودم ولی نمیدونستم چرامیلرزم. میخواستم یه خورده استراحت کنم و دوباره برم مراسم.احساس ضعفم مانع میشد رو پاهام بایستم.حتی جون باز و بسته کردن پلکای داغم روهم نداشتم. ادامه دارد... نویسندگان: و