همیݩ الاݩ
برای حال خوب خودت
یه دمنوش فوق العاده بذار
اونم بابــــــــــونہ
حال دلت رو خوب میکنہ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قاب_فیروزه_ای
#ریلز🎥
تو در میان غزلهای ما نمیگُنجی ،
مفصّلی تو و این بیتها چه مختصرند .
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥روایت داماد رهبر شهید انقلاب از توجه و اهتمام روزانه امام مجاهد شهید برای تقدیم کاری به ساحت مقدس امام زمان(عج)
🔸شهید مصباحالهدی باقری: حضرت آقا در طول روز، حتماً یک کاری برای حضرت حجت صلواتاللهعلیه انجام میدهند.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه زیباست...😍😍😍❤️
یکم زیبایی ببینیم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂انواع آرایش های ابرو مثل تتو، هاشور، میکرو، فیبروز و... آیا مانع وضو و غسل هستند⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
همه این آرایش ها اگه زیر پوستی باشند مانع وضو و غسل نیستند؛ اما بعضی هاشورها که روی پوست انجام می شوند؛ چون روی پوست هستند مانع وضو و غسل می شوند.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_یکم انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم.چی؟بابای محمد مرد؟؟شوک بدی بهم وارد
#رمان
#ناحله
#قسمت_هفتاد_و_دوم
اینو ک گفتم رفت از حیاط بیرون و گفت:
+یک دقیقه صبر کن.الان میام.
منتظر شدم تا برگرده.
ایستاده بودم که دیدم با کیفش داره میاد تو.اتاق ریحانه رو بهش نشون دادم و خودم گوشیمو گرفتم و زنگ زدم به ریحانه که بیاد اینجا.از استرس تمام تنم میلرزید.چیزی هم نمیتونستم بگم.اگه گریه هم میکردم مامان میفهمید.
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و جلوی اشکام رو بگیرم.
به تن بی جون محمد خیره شدم.
مامان دست گذاشت رو پیشونیش و
+وای خیلی داغه ! تب داره !
اینو گفتو کیفشو باز کرد که دستشو کشیدم عقب. دستمو گذاشتم رو کیفشو با نگرانی گفتم:
_مامان صبر کن ریحانه بیاد بعد
مامان با این حرفم دستمو پرت کرد و گفت:
+تا اون بیاد این تشنج میکنه میمیره.
از اون موقع که تو رو بستری کردیم داروهات تو کیفم مونده
چندتا تب بر و تقویتی.
سوییچ ماشینشو پرت کرد سمتم و ادامه داد:
+یه سرم تو صندوق عقب هست. برو بیارش.
چادرمو در اوردم و رفتم سمت ماشین.
یه کیف خیلی بزرگ بود که همیشه توش دارو بود.از استرس سرم به اون گنده ای به چشمام نخورد.ناچار کیفو برداشتم و صندوق رو بستم.
خواستم برم داخل که ریحانه اومد.
رو بهش گفتم:
_حال داداشت بده ،به مامانم گفتم.میخواد بهش سرم بزنه.
اینو گفتم و باهم رفتیم بالا.
ریحانه باعجله رفت سمت محمد و اول به مامان سلام کرد. بعد دوباره شروع کرد به گریه و زاری کردن.با گریه هاش محمد پلکشو باز کرد.
حس کردم انقدر حالش بده ک نمیتونه چشم هاشو باز نگه داره.با دیدن قیافش دلم میخواست بزنم زیر گریه.نمیتونستم اینجوری ببینمش.
مامان سرم رو از تو کیف در اوردو به من اشاره زدو گفت سرم و اویزون کنم به در کمد.
منم همین کار رو کردم.
بعدش هم از اتاق رفتم بیرون
پشت من ریحانه اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه.نگاهم دنبالش بود.
یه پارچه خیس کردو دوباره رفت تو اتاق.
کلافه سرمو لای دوتا دستم گرفتم و منتظر موندم.
محمد
از سر خاک برگشته بودم خونه.حالم خیلی بد بود.
رفته بودم زیر دوش آب سرد.انقدر حالم بد بود حس میکردم دارم آتیش میگیرم.
چپیدم تو اتاق ریحانه و زیر پتو دراز کشیدم از درون داغ بودم ولی نمیدونستم چرامیلرزم.
میخواستم یه خورده استراحت کنم و دوباره برم مراسم.احساس ضعفم مانع میشد رو پاهام بایستم.حتی جون باز و بسته کردن پلکای داغم روهم نداشتم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور