eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
849 عکس
900 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃آوای رویش🍃
ولادت پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله ) در واقع شروع یک دورهٔ‌ی جدید در زندگی بشر است. 🔺گزیده بیانا
🌱 روز اول | وحدت از کجا شروع می‌شود؟ در آستانه ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، قرار است در پنج روز آینده کمی درباره وحدت با هم فکر کنیم؛ اما نه فقط به عنوان یک مناسبت، بلکه به عنوان مسئله‌ای که در زندگی خودمان هم حضور دارد. وقتی می‌گوییم «وحدت»، اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد چیست؟ اینکه همه مثل هم فکر کنیم؟ همه یک سلیقه داشته باشیم؟ یا هیچ اختلافی بین ما نباشد؟ واقعیت این است که وحدت به معنای نبودن اختلاف نیست. قرآن می‌فرماید: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا «همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.» آل‌عمران، ۱۰۳ پس مسئله این نیست که همه شبیه هم باشیم؛ مسئله این است که با وجود تفاوت‌ها، چه چیزی ما را کنار هم نگه می‌دارد؟ شاید اولین قدم وحدت این باشد که بفهمیم: قرار نیست همه مثل من فکر کنند؛ قرار است یاد بگیریم با کسی که مثل من فکر نمی‌کند، چگونه رفتار کنم. و شاید سؤال امروز همین باشد: چند نفر را فقط به خاطر اینکه با ما متفاوت‌اند، از دایره محبت و احتراممان بیرون گذاشته‌ایم؟ 🌱 ✍ادامه دارد... ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😄 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Barrane_eshghنماهنگ جان جانانم_۲۰۲۵_۱۰_۲۹_۰۹_۵۷_۵۴_۸۰۵.mp3
زمان: حجم: 3.8M
رمز عشق ما لیاقت ما نیست محبت و آقایی شماست مولای‌ من..💔!' 🎤علی کوهکن ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂بعضی خانما میگن ما روی مژه ها، مژه کاشتیم آیا بازم این کاشت مژه مانع وضو و غسل هست یا نه⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ در وضو و غسل مژه ها هم باید شسته بشن پس کلا کاشت مژه؛ چه روی مژه باشه چه روی پلک باشه در هر صورت چون از چسب استفاده میشه، مانع وضو و غسل هست و نماز خوندن با اینها باطله. علاوه بر اینها چون زینت هم هستند باید از نامحرم پوشیده بشن. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتاد_و_سوم با صدای ریحانه پلک زدم.حس میکردم یه غریبه تو خونمونه.ولی نمیتونست
نمیدونم چرا..واقعا نمیدونم چرا اینجوری شیفتش شده بودم!چند روز گذشته بود.دیگه نشد تو مراسم های بابای ریحانه شرکت کنم.از وقتی هم که کنکورم رو دادم خانواده ی آقا رضا هر روز زنگ میزدن و کلی سوال پیچم میکردن.مصطفی هم ۱۲ بار از صبح تا الان زنگ زده بود.از شدت بیکاری و دلتنگی فقط میتونستم به خواب پناه ببرم.کلافه ب گوشی روی میز خیره بودم و آرزو میکردم دیگه اسم مصطفی رو رو‌ی صفحه نبینم وقتی چند دقیقه گذشت و خبری نشد خوشحال کف اتاق لم دادمو سعی کردم چهره خندون محمد رو تو ذهنم ترسیم کنم. چشام رو بسته بودم و تمام‌حواسم به حالت چشماش بود ک در اتاق با شدت باز شد و مامان تلفن به دست با اخم بهم‌نزدیک شد تلفن و چسبوند به پاش و با همون اخم که حالا غلظتش بیشتر شده بود گفت : +مصطفی است چرا جوابشو نمیدی؟؟ با نگاهی که پر از درد شده بودتلفن رو ازش گرفتم چند ثانیه بعد اروم گفتم _سلام +سلام فاطمه خانم.چطوری؟ خوشحال شدم از اینکه لحن صمیمی قدیم رو نداشت فکر ‌کنم‌دلخور شده بود _خوبم شما خوبید؟ +صدای شمارو بشنومو خوب نشم؟ پووفف خیال کرده بودم حرف زدنش درست شده! سکوتم باعث شد خودش ادامه بده: +میخوام حرف بزنم باهات.از بابات اجازه گرفتم شام بریم بیرون. با کف دستم زدم رو پیشونیم.سعی کردم بهانه بتراشم با یه خورده من و من گفتم: _باشه واسه یه وقت دیگه حالم خوب نیست زیاد. +حس نمیکنی زیادی انتظار کشیدم؟! راست میگفت باید جوابش و میدادم و همچی رو تموم میکردم ولی مشکل این بود که چجوری میگفتم اصلا چی میگفتم؟ بگم یکی دیگه رو میخوام؟ته نامردی نیست؟ هست! ولی اگه بهش نگمو سر خونه زندگی ک رفتیم تمام حواسم جای دیگه میبود بیشتر در حقش نامردی کرده بودم. قبول کردم باهاش برم بیرون تمام فکرم پیش محمد بود الان خوبه؟کجاست؟چیکارمیکرد؟تونسته با نبود پدرش کنار بیاد؟تنهاست یا ریحانه پیششه؟ به مامانم گفتم و مامان با ذوق گفت: +فاطمه مراقب باش رفتار زشتی از خودت نشون ندی اگه چیزیم بهت داد، ندید بدید بازی در نیار.سنگین و متین باش،بی ادبی هم نکن.پوکر نگاش کردم و ترجیح دادم نگم که چه جوابی میخوام بهش بدم. رفتم تو اتاقم و رو تختم نشستم پاهامو تو بغلم جمع کردمو به ساعت خیره موندم.داشتم تمرین میکردم با چه جمله ای بهش بگم چجوری بعدش میتونم به چشماش نگاه کنم؟فرصت داشتم هنوز. رفتم مفاتیح و باز کردم و روبه قبله نشستم نذر کرده بودم هر روز زیارت عاشورا بخونم این اواخر ناخودآگاه وقت خوندنش گریم میگرفت نماز مغربم رو که خوندم شونه گرفتم و موهامو شونه زدم وبا گیره پشت سرم جمعشون کردم مانتو سرمه ایم رو که بلندیش تا بالای زانوم بود و پوشیدم شال بلند مشکیم رو هم سرم کردم‌ شلوار لیم رو هم پوشیدم نگاهم به چادرم قفل بود مردد بودم بعد چند ثانیه با فکر به محمد تردیدم از بین رفت و چادرم و سرم کردم جیب مانتوم بزرگ بود گوشیمو تو جیبم گذاشتم کمتر از همیشه عطر زدم برق اتاقم و خاموش کردم و رفتم بیرون. در جواب لبخند گرم مادرم یه لبخند ساختگی تحویلش دادم حدس میزدم بعد این ملاقات با مصطفی شاید برای مدتی طولانی این لبخند گرمو رو صورتشون نبینم.یه لیوان آب ریختم ویه نفس خوردم استرس زیاد مانع آرامشم بود دلم برای خودمو مصطفی کباب بود اون دلش با من بود من دلم با محمد شایدم محمد دلش با یکی دیگه کاش زمونه باماها انقدر بد تا نمیکرد ولی این قانون طبیعت بود! یه لبخند با چاشنی پوزخند رو لبام نشست کاش میتونستم کاری کنم واسه مصطفی کاش میتونستم مثل محمد دوستش داشته باشم کاش منی وجود نداشت که اینهمه بدبختی درست میکرد با صدای بوق ماشین مصطفی با مامان خداحافظی کردم کفش مشکی تختم رو پوشیدمو رفتم بیرون مصطفی از ماشین پیاده شد پیراهن چهار خونه با زمینه ی زرد که چهارخونه هاش به رنگ سبز چریکی بود پوشیده بود یه تیشرت مشکی هم زیر پیراهنش داشت وچون پیراهنش باز بود مشخص بود شلوار کتان مشکی هم پاش بود ترکیب رنگ لباساش قشنگ بود در ماشین روباز کردتابشینم نزدیکش که شدم بدون نگاه کردن بهش سلام کردم مثل خودم بهم جواب داد نشستم توماشین ماشین دور زد و نشست بدون اینکه چیزی بگه پاش رو گذاشت روگازوشیشه هارو آورد پایین برگشتم سمتش زل زدم به چهرش تا ببینم تو چه حالتیه یه نیمچه لبخندی رولباش نشسته بود بادستگاه ور میرفت و تراک رویکی یکی عوض میکرد یه آهنگ شادگذاشت وسرعتش رو زیادکرد سرم رو ازپنجره بردم بیرون از برخوردبادباصورتم حس خوبی بهم دست میداد یه لبخند زدم وسعی کردم فعلافراموش کنم پیش کی نشستم و قراره چی بهش بگم با توقف ماشین چشم هام رو باز کردم وبرگشتم سمتش با لبخندی که قبلنا تو اوج ناراحتی باعث خندم میشد نگام میکرد الانا این لبخندش باعث میشد اشک تو چشام پر شه.. ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هفتادو_چهارم نمیدونم چرا..واقعا نمیدونم چرا اینجوری شیفتش شده بودم!چند روز گذشت
یه محوطه سرسبز بود ک کلی آلاچیق با چراغای رنگی داشت خیلی رمانتیک بود دنبالش رفتیمو تو یکی از آلاچیقا که از همه دور تر و واطرافشم خلوت بود نشستیم تا نشستیم بدون اتلاف وقت شروع کرد به گفتن خاطرات بچگیمون از بلاهایی ک سرش آوردم میگفت +فاطمه یادته بچه که بودیم قرصا رو خالی میکردم و قایمشون میکردم و الکی میگفتم خوردمشون،بعد خودم و به مردن میزدم توهم باور میکردی و زار زار گریه میکردی؟الهی بمیرم چقدر اذیتت کردم. وایی یادته وقتی که میخواستیم از خیابون رد شیم میگفتم اگه زیگزاگی رد شی ماشینا نمیزنن بهت؟توهم جدی میگرفتی؟ اینارو میگفت و میخندید ادامه داد: یادته داشتم از کنار جوب رد میشدم گریه میکردی و میگفتی میفتی تو جوب میمیری آخه کی افتاد تو جوب مرد من دومیش باشم؟ انقدر گفت و گفت که دیگه نتونستم خنثی نگاش کنم و باهم زدیم زیر خنده +فاطمه،میشه الانم همونقدر دوستم داشته باشی؟ جوابی ندادم با سفارش مصطفی برامون دوتا قهوه آوردن +تا قبل کنکورت هر زمان که چیزی گفتیم گفتی فعلا نمیشه و باید کنکور بدم وقتی کنکور دادی حالت بد شد گفتیم شاید واسه همین جواب زنگامو نمیدی الان که میبینم خداروشکر سالمو سرحالی میخوام بدونم چیشده که انقدر میپیچونیم؟! تا الان اعتراضی نکردم یا اگه کردم به شوخی بود ولی الان میخوام برام دلیل بیاریو بهم جواب بدی،چون دیگه خسته شدم چرا جوابمو نمیدی؟چی شده که به من نمیگی؟ خودمو واسه این لحظه آماده کرده بودم ولی نمیدونم چرا انقدر هل شده بودم گلوم خشک شده بود نمیدونستم جمله هامو چجوری بسازم واسه اینکه از استرسم کم شه دستاو توهم گره کردمو به چشماش نگاه کردم صدام میلرزید: ببین مصطفی نمیدونم چجوری بگم توخیلی خوبی.من خیلی دلم میخواست همچی یه جور دیگه ای بود تا مجبور نمیشدم امشب اینارو بهت بگم،من دوستت دارم مثه همیشه،ولی برداشت تو اشتباهه علاقه من به تو مثه علاقه یه خواهر به برادر بزرگ ترشه! +به کسی علاقه داری؟ چیزی نگفتموفقط بهش نگاه کردم نگاهش اونقدر نافذ بود که نتونستم تاب بیارم و سرم و پایین انداختم نمیتونستم بگم میخواستم بگما ولی زبونم قفل میشد خواستم بحثو عوض کنم _ببین مصطفی ربطی ندا... حرفم و قطع کرد و دوباره پرسید: کسیو دوست داری؟ ابروهام گره خورد و سرم وپایین انداختم همین زمان خدمتکار غذاهایی که مصطفی سفارش داده بود و آورد تا آب و گذاشت لیوانو برداشتمو پرش کردم ویه قلپو به هزار زحمت قورت دادم یه پوزخند زد و گفت: دلم نمیخواست به تو بدبین باشم،ولی از اونجایی که تو این اواخر باپسری جز برادر دوستت ارتباط نداشتی..از تعجب چشام ۴تا شد نگاهم افتاد به گردنش! رگ گردنش متورم شده بود و صورتش سرخ بود از ترس زبونم بند اومد ترسیدم یه کلمه نا بجا بگم و محمد و واسه همیشه از دست بدم ترسمو که دید پوزخندش پر رنگ تر شد +چرا چیزی نمیگی؟چرا نمیگی دارم اشتباه میکنم؟ برام عجیب بود،بدون اینکه چیزی بگم مصطفی همچیو فهمیده بود! جوری دستشو مشت کرده بود که گفتم الان ناخناش دستشو پاره میکنه.تو همون حالت بود وفقط چمشاش سرخ تر میشد با دیدن این حالش به خودم لعنت فرستادم نگام به اولین قطره اشکی بود که از چشمش چکیدخیلی همچی خراب شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم با صدای لرزون گفتم: مصطفی جان خوشبختی تو آرزوی منه،تو با من خوشبخت نمیشی. +خفه شوو من نخوام تو برام دلسوزی کنی کیو باید ببینم؟ واقعا خفه شدم +هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بتونی تا این حد پست شی فاطمهه من دوستت داشتم اینهمه سال دوستت داشتم خودت که بهتر میدونسی؟مگه چ بدی کردم در حقت؟چرا زود تر نگفتی بهم؟چرا گذاشی الان که کلی برنامه چیدم..فاطمه اون شبم بخاطر این پسره رفتی هیاتت؟کاش پاهام میشکست و همراهت نمیومدم! چرا من الاغ نفهمیدم؟فاطمهه کی وقت کردی اینطوری شی؟ تو موهاش دست کشید دیگه نتونستم بغضمو حفظ کنم صدای هق هقم سکوت نفس گیر بینمونو شکست هی تو دلم میگفتم کاش همچی جور دیگه ای بود صداش آروم شد و گفت:اون گفت چادر سرت کنی؟ آخی چقدر خاطرش عزیزه برات..کاش حداقل به در و دیوار زدن منو هم میدیدی!کاش میدیدی چقدر حالم بد بود وقتایی که نبودی!کاش حداقل یه بارحالمو میپرسیدیو برات میگفتم از چیزایی که هیچ وقت نگفتمو توهم نخواستی بشنوی..من چی از اون پسره کم داشتم؟فاطمه بد کردی..حس میکنم یه چیزی گذاشتن تو گلوم تا نتونم خوب حرف بزنم نتونم داد بزنم نتونم بگم چقدر حالم بده نتونم بگم چطور شکستیم!گریه میکنی؟گریه چرا؟دلت سوخته برام؟چرا الان ؟چرا این همه مدت دل از جنس سنگت به حال من نسوخت؟خوشت میومد شاید،خوشت میومد وقتی میدیدی دارم برات میمیرم!خوشت میومد هی خوردم کنی.. ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا