🌹پیامبر اکرم صلّیاللهعلیهوآله:
🔹"تَنَاكَحُوا تَنَاسَلُوا تَكْثُرُوا فَإِنِّي أُبَاهِي بِكُمُ اَلْأُمَمَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ وَ لَوْ بِالسِّقْطِ؛
🔸ازدواج کنید تا صاحب فرزند شوید و نسل شما زیاد گردد. من در روز قیامت به زیادی افراد امتم بر امتهای دیگر مباهات میکنم؛ حتی به فرزندان سقط شده از آنها".
📗جامع الأخبار ص101
#پیامبر_اکرم | #ازدواج
از علامه طباطبایی پرسیدند :
چه کنیم که در مسیر انسانیت بِدویم؟! فرمودند :
قرائت قرآن ، توسل به امام حسین«ع» و توجه به امیرالمومنین«ع» .
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
یکی بغل دستم میگه سنت حسنه یعنی چی؟😄 سنت حسنه یعنی؛ روش و کار خوبی که انسان پایهگذاری یا زنده میک
آفرین به شما دختر خوش فکر و شجاع!😍
به نظرم قشنگترین قسمت حرفت اینه که گفتی «خودمون انتخاب کردیم»؛ چون وقتی یک انتخاب از روی آگاهی و باور باشه، دیگه فقط یک ظاهر نیست، تبدیل میشه به بخشی از شخصیت آدم. 🌱
و چه زیبا که انتخاب خوبت، چند نفر دیگه رو هم با خودش همراه کرده...
شاید همین، واقعاً یک سنت حسنه باشه. 🌷
و ممنونم که سنت حسنه خودتو با ما باشتراک گذاشتی ✨✨✨
#مخاطب
❇️ گفتار انس بن مالک در مورد اخلاق نیکوی پیامبر (ص)
☑️ انس میگوید:
▫️ هرگاه رسول خدا (ص) سه روز یکی از مسلمین را ملاقات نمیکرد، جویای حال او میشد؛
اگر اطلاع مییافت که او به مسافرت رفته، برایش دعا میکرد؛
و اگر اطلاع مییافت که او در وطن است به دیدار او میرفت؛
و اگر میفهمید که او بیمار است، از او عیادت مینمود.
☑️ و نیز انس میگوید:
▫️ هرگاه کسی با پیامبر (ص) معانقه میکرد و صورت به صورت او میگذاشت، حضرت سرش را دور نمیکرد تا آن شخص سرش را دور نماید،
و هیچکس با آن حضرت دست نمیداد که آن حضرت زودتر از او دستش را بکشد،
و با هیچکس ننشست که جلوتر از او برخیزد،
و هیچگاه زانوانش را نزد کسانی که کنارش نشسته بودند، جلوتر نمیبرد،
و در سلام کردن از دیگران سبقت میگرفت،
و جلوتر با اصحاب خود مصافحه میکرد،
هرگز دیده نشد که پاهایش را نزد اصحابش دراز کند،
آنان را که بر او وارد میشدند، احترام میکرد، و چه بسا فرش زیر پایش را برای آنها پهن میکرد و خود روی خاک مینشست، و تأکید میکرد که آنها روی فرش بنشینند،
و اصحاب خود را با کنیه (نام بزرگشان) صدا میزد و آنها را با محبوبترین نامشان میخواند، تا احترام آنها را رعایت کرده باشد.
آن حضرت هیچگاه سخن شخصی را در وسط قطع نمیکرد بلکه صبر میکرد تا سخن او تمام شود.
⬅️ سیرت پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله و مهربان جلد ۱، صفحه ۱۶۲
#عید_بیعت
Mohsen Chavoshi - Download1Music.IR 20 Hezar Arezoo - Mohsen Chavoshi - Download1Music.IR.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
بیست هزار آرزو🎼
محسن چاووشی
#موسیقی
🙇♂بعضی خانما در غذاهاشون🍲 از کشمش یا خرما استفاده میکنن؛ آیا سرخ کردن کشمش و خرما برای غذا اشکال داره یا خیر⁉️ اگه آب داخل اینها بریزیم یا در خورشت بریزیم که بجوشند, آیا جوشیدن آنها اشکال داره یا خیر⁉️
❇️رهبری شهید و آیت الله سیستانی
سرخ کردن و جوشاندن کشمش و خرما اشکالی ندارد.
❇️نظر آیت الله مکارم ❇️
در مورد کشمش👇👇👇
سرخ کردن و دم کردن مویز و کشمش در برنج، اشکالی نداره.
اما جوشاندن کشمش نه❌بعضی خانما که در بعضی خورشت ها از کشمش استفاده میکنن؛ اگه مویز و كشمش را در غذا بریزید و بجوشه، به طوری که آب به داخل آنها نفوذ کنه و آب داخلشون هم بجوشه حرام می شود، امّا نجس نیست و می توانید کشمش ها را از داخل غذا جدا کنید و غذا را بخورید.
در مورد خرما 👇👇👇
در موردسرخ کردن و نفت دادن کم خرما اشکالی نداره.
اما جوشاندن آن نه❌اگر آب آن در غذا وارد شود و بجوشد و مستهلک شود(یعنی کاملا در غذا ناپدید بشه😊)مانعی ندارد. اما اگر مقدار خرما بقدری باشد که بجوشد ولی در غذا از بین نرود، اصلا نمی توان آن غذا را خورد.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد محمد: با اصرار ریحانه راضی شدم که بریم دنبال دوستش به محض اینکه نشستیم ت
#رمان
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_یک
چاره ای هم نداشتم میخواستم زودتر این روزای کسل کننده بگذره.
روزا پشت هم به کندی میگذشت
یه روز مثل تمام این چند هفته اخیرمنتظر موندم مامان اینا نهار بخور و برن تا من بیافتم به جون غذاها
تمام این مدت از بابام و نگاه سرزنش آمیزش فرار کردم
دلم براش تنگ شده بود
برای اون مهربونی همراه با جدیتش.
تو اتاق نشسته بودم و عکسای آلبومم رو نگاه میکردم
تا چشم هام به عکس های قشنگم میافتاد قربون صدقه خودم میرفتم
و دلم میخواست واسه یه بارم که شده میتونستم خودمو وقتی انقدی بودم بغل کنم
محو عکسا بودم که در اتاقم با شدت باز شد
از ترس آلبوم رو محکم بستم و رفتم عقب
قیافه شاد و شنگول مادرم بعد از این همه مدت جلو چشمام ظاهر شد.
یهو داد زد:+فاطمه جونم
و پرید سمتم و بغلم کرد
مات و مبهوت نگاش میکردم
پشت سرش بابا اومد تو و یه لبخند پیروزمندانه هم رو لباش بود.
دلم میخواست بدونم چیشده!
که یهو مامان گف
+الهی قربونت برم دختر قشنگم من میدونستم بالاخره زحمتات به بار میشینه.
دیدی گفتم؟
نمیفهمیدم منظورشو.
دقت کردم که گفت
+مژده بده که قبول شدی !!!!
این حرف و ک زد دلم هری ریخت.
دیگه نفهمیدم ادامه حرفش چیه
فقط صداش تو سرم اکو میشد
"مژده بده که قبول شدی "
وای خدا باورم نمیشد.
یعنی میشد یه درصدحرفش راست بوده باشه؟
ینی میشد این همه زحمتم به باد فنا نرفته باشه؟
من واقعا قبول شده بودم؟
وای یا حضرت زهرا
مامان هولم داد و
+هییی تبریک میگم بت قشنگم
تازه به خودم اومدم
بابا چند قدم اومد نزدیک تر
نشست پیشم دستشو دراز کرد سمتم که روم رو برگردوندم
صورتم از ترس جمع شده بود
دوباره میخواست بزنه؟
صورتمو بین دوتا دستاش گرفت
برگشتم سمتش
چشامو بستم که نبینم چجوری میزنه
دیدم داره رو گونمو نوازش نیکنه
دقیقا همونجایی که زده بود
دست دراز کرد سمتم
+مبارکت باشه دخترم بهت تبریک میگم
وای خدایا باورم نمیشد
این بابام بود؟
همونی که دیروز مثل پشه زیر دست و پاش له شدم؟
خم شد سمت صورتم
منو بوسید
+ببخشید خانم دکتر
من ازتون عذر میخام بابت رفتارم
مامان رفت بیرون اتاق و چند دقیقه بعد با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی برگشت
هنوز تو بهت بودم
گل رو گذاشت رو تختم و در جعبه شیرینی و باز کردو
+تو باعث افتخار مایی عزیزکم
عجب
تا دیروز مایه سرافکندگیشون بودم
یهو شدم مایه افتخار
یه پوزخند یواشکی زدم
بابا پا شد و از اتاقم رفت بیرون
مامان خم شد و سرمو بوسید
یه شیرینی گذاشت تو دهنم
خواست از اتاق بره که جیغ زدم
_وایییی منننن قبول شدمممم
پا شدم و خودم رو پرت کردم رو تخت
تخت بالا پایین شد
وایستادم و دو سه بار پریدم روش
مامان با تعجب داشت نگام میکرد
+وای یا موسی بن جعفر احمدآقا بیا ببین بچت داره چیکار میکنه خدا رو شکر جوابِ اقا مصطفی رو اونجوری دادی وگرنه ابرومون میرف پیششون
با شنیدن اسم مصطفی دوباره بدبختیام یادم اومد
ولی بدون توجه بهشون دوباره پریدم رو تخت
صدای خنده های بابا از پایین شنیده میشد
با خنده هاش منم میخندیدمو جیغ میزدم
اومدم جلوی اینه و چهارتا حرکت موزون در اوردم که مامان گف
+یا لَل عجب تو چرا انقد خلی؟
جوابشو با صدای خنده های بلندم دادم
وای خدایا شکرت
من دوباره شدم همون فاطمه ی خل و چل
همون که صدای خنده هاش گوش دنیا رو کر میکرد
بیخیال خل بازی شدم
لپ تاپمو باز کردم و رفتم سایت سازمان سنجش
شماره و رمز ورود و بقیه ی چیزا رو وارد کردم تا صفحم بالا بیاد
با دیدنش دوباره کلی ذوق کردمو جیغ کشیدم
رفتم ببینم درصدا رو چجوری زدم که تلفنم زنگ خورد
جواب دادم
ریحانه بود
_الو سلام ریحوننن!
+سلام خوبی؟خودتی فاطمه؟کبکت خروس میخونه؟چیشده؟
نکنه قبول شدی؟
جیغ کشیدم و
_ارههههه ریحوننن جونمم ارهههه عشقممم اره الهی فدات بشم
قبوللل شدممممم
تو چیکار کردی!.؟
+بح بح چه کردی تو دختر
مبارکت باشه الهی
هیچی منم تقریبا همونی ک میخواستم قبول شدم
_علوم آزمایشگاهی؟
+اره دیگه چه کنیم
مثل شما خرخون نیسیم که
البته شبانه قبول شدما
_اها منم تبریک میگم بهت
الهی همیشه موفق باشی
میای بریم بیرون؟
+میای مگه
_ارره بریم سر مزار بابات
+عه؟باشه
_با کی میای؟
+من تنها دیگه
_داداشت چی پس؟
+نه اون تهرانه ک
از جوابش پکر شدم ولی سعی کردم ضایع بازی در نیارم ادامه دادم
_خیلی خب
کی بریم؟
+پنج عصر خوبه؟
_عالی
+باشه پس میبینمت
_حتما پس فعلا
+فعلا عزیزم. خدانگهدار
_خداحافظ
تلفن رو قطع کردم و دراز کشیدم رو تخت ومشغول چک کردن رتبه و درصدام شدم
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور