eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
299 دنبال‌کننده
843 عکس
891 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از علامه طباطبایی پرسیدند : چه کنیم که در مسیر انسانیت بِدویم؟! فرمودند : قرائت قرآن‌ ، توسل به امام حسین«ع» و توجه به امیرالمومنین«ع» . ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
یکی بغل دستم میگه سنت حسنه یعنی چی؟😄 سنت حسنه یعنی؛ روش و کار خوبی که انسان پایه‌گذاری یا زنده می‌ک
آفرین به شما دختر خوش فکر و شجاع!😍 به نظرم قشنگ‌ترین قسمت حرفت اینه که گفتی «خودمون انتخاب کردیم»؛ چون وقتی یک انتخاب از روی آگاهی و باور باشه، دیگه فقط یک ظاهر نیست، تبدیل می‌شه به بخشی از شخصیت آدم. 🌱 و چه زیبا که انتخاب خوبت، چند نفر دیگه رو هم با خودش همراه کرده... شاید همین، واقعاً یک سنت حسنه باشه. 🌷 و ممنونم که سنت حسنه خودتو با ما باشتراک گذاشتی ✨✨✨
❇️ گفتار انس بن مالک در مورد اخلاق نیکوی پیامبر (ص) ☑️ انس می‌گوید: ▫️ هرگاه رسول خدا (ص) سه روز یکی از مسلمین را ملاقات نمی‌کرد، جویای حال او می‌شد؛ اگر اطلاع می‌یافت که او به مسافرت رفته، برایش دعا می‌کرد؛ و اگر اطلاع می‌یافت که او در وطن است به دیدار او می‌رفت؛ و اگر می‌فهمید که او بیمار است، از او عیادت می‌نمود. ☑️ و نیز انس می‌گوید: ▫️ هرگاه کسی با پیامبر (ص) معانقه می‌کرد و صورت به صورت او می‌گذاشت، حضرت سرش را دور نمی‌کرد تا آن شخص سرش را دور نماید، و هیچ‌کس با آن حضرت دست نمی‌داد که آن حضرت زودتر از او دستش را بکشد، و با هیچ‌کس ننشست که جلوتر از او برخیزد، و هیچ‌گاه زانوانش را نزد کسانی که کنارش نشسته بودند، جلوتر نمی‌برد، و در سلام کردن از دیگران سبقت می‌گرفت، و جلوتر با اصحاب خود مصافحه می‌کرد، هرگز دیده نشد که پاهایش را نزد اصحابش دراز کند، آنان را که بر او وارد می‌شدند، احترام می‌کرد، و چه بسا فرش زیر پایش را برای آنها پهن می‌کرد و خود روی خاک می‌نشست، و تأکید می‌کرد که آنها روی فرش بنشینند، و اصحاب خود را با کنیه (نام بزرگشان) صدا می‌زد و آنها را با محبوبترین نامشان می‌خواند، تا احترام آنها را رعایت کرده باشد. آن حضرت هیچ‌گاه سخن شخصی را در وسط قطع نمی‌کرد بلکه صبر می‌کرد تا سخن او تمام شود. ⬅️ سیرت پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله و مهربان جلد ۱، صفحه ۱۶۲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂بعضی خانما در غذاهاشون🍲 از کشمش یا خرما استفاده میکنن؛ آیا سرخ کردن کشمش و خرما برای غذا اشکال داره یا خیر⁉️ اگه آب داخل اینها بریزیم یا در خورشت بریزیم که بجوشند, آیا جوشیدن آنها اشکال داره یا خیر⁉️ ❇️رهبری شهید و آیت الله سیستانی سرخ کردن و جوشاندن کشمش و خرما اشکالی ندارد. ❇️نظر آیت الله مکارم ❇️ در مورد کشمش👇👇👇 سرخ کردن و دم کردن مویز و کشمش در برنج، اشکالی نداره. اما جوشاندن کشمش نه❌بعضی خانما که در بعضی خورشت ها از کشمش استفاده میکنن؛ اگه مویز و كشمش را در غذا بریزید و بجوشه، به طوری که آب به داخل آنها نفوذ کنه و آب داخلشون هم بجوشه حرام می شود، امّا نجس نیست و می توانید کشمش ها را از داخل غذا جدا کنید و غذا را بخورید. در مورد خرما 👇👇👇 در موردسرخ کردن و نفت دادن کم خرما اشکالی نداره. اما جوشاندن آن نه❌اگر آب آن در غذا وارد شود و بجوشد و مستهلک شود(یعنی کاملا در غذا ناپدید بشه😊)مانعی ندارد. اما اگر مقدار خرما بقدری باشد که بجوشد ولی در غذا از بین نرود، اصلا نمی توان آن غذا را خورد. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد محمد: با اصرار ریحانه راضی شدم که بریم دنبال دوستش‌ به محض اینکه نشستیم ت
چاره ای هم نداشتم میخواستم زودتر این روزای کسل کننده بگذره. روزا پشت هم به کندی میگذشت یه روز مثل تمام این چند هفته اخیرمنتظر موندم مامان اینا نهار بخور و برن تا من بیافتم به جون غذاها تمام این مدت از بابام و نگاه سرزنش آمیزش فرار کردم دلم براش تنگ شده بود برای اون مهربونی همراه با جدیتش. تو اتاق نشسته بودم و عکسای آلبومم رو نگاه میکردم تا چشم هام به عکس های قشنگم میافتاد قربون صدقه خودم میرفتم و دلم میخواست واسه یه بارم که شده میتونستم خودمو وقتی انقدی بودم بغل کنم محو عکسا بودم که در اتاقم با شدت باز شد از ترس آلبوم رو محکم بستم و رفتم عقب قیافه شاد و شنگول مادرم بعد از این همه مدت جلو چشمام ظاهر شد. یهو داد زد:+فاطمه جونم و پرید سمتم و بغلم کرد مات و مبهوت نگاش میکردم پشت سرش بابا اومد تو و یه لبخند پیروزمندانه هم رو لباش بود. دلم میخواست بدونم چیشده! که یهو مامان گف +الهی قربونت برم دختر قشنگم من میدونستم بالاخره زحمتات به بار میشینه. دیدی گفتم؟ نمیفهمیدم منظورشو. دقت کردم که گفت +مژده بده که قبول شدی !!!! این حرف و ک زد دلم هری ریخت. دیگه نفهمیدم ادامه حرفش چیه‌ فقط صداش تو سرم اکو میشد "مژده بده که قبول شدی " وای خدا باورم نمیشد. یعنی میشد یه درصدحرفش راست بوده باشه؟ ینی میشد این همه زحمتم به باد فنا نرفته باشه؟ من واقعا قبول شده بودم؟ وای یا حضرت زهرا مامان هولم داد و +هییی تبریک میگم بت قشنگم تازه به خودم اومدم بابا چند قدم اومد نزدیک تر نشست پیشم دستشو دراز کرد سمتم که روم رو برگردوندم صورتم از ترس جمع شده بود دوباره میخواست بزنه؟ صورتمو بین دوتا دستاش گرفت برگشتم سمتش چشامو بستم که نبینم چجوری میزنه دیدم داره رو گونمو نوازش نیکنه دقیقا همونجایی که زده بود دست دراز کرد سمتم +مبارکت باشه دخترم بهت تبریک میگم وای خدایا باورم نمیشد این بابام بود؟ همونی که دیروز مثل پشه زیر دست و پاش له شدم؟ خم شد سمت صورتم منو بوسید +ببخشید خانم دکتر من ازتون عذر میخام بابت رفتارم مامان رفت بیرون اتاق و چند دقیقه بعد با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی برگشت هنوز تو بهت بودم گل رو گذاشت رو تختم و در جعبه شیرینی و باز کردو +تو باعث افتخار مایی عزیزکم عجب تا دیروز مایه سرافکندگیشون بودم یهو شدم مایه افتخار یه پوزخند یواشکی زدم بابا پا شد و از اتاقم رفت بیرون مامان خم شد و سرمو بوسید یه شیرینی گذاشت تو دهنم خواست از اتاق بره که جیغ زدم _وایییی منننن قبول شدمممم پا شدم و خودم رو پرت کردم رو تخت تخت بالا پایین شد وایستادم و دو سه بار پریدم روش مامان با تعجب داشت نگام میکرد +وای یا موسی بن جعفر احمدآقا بیا ببین بچت داره چیکار میکنه‌ خدا رو شکر جوابِ اقا مصطفی رو اونجوری دادی‌ وگرنه ابرومون میرف پیششون با شنیدن اسم مصطفی دوباره بدبختیام یادم اومد ولی بدون توجه بهشون دوباره پریدم رو تخت صدای خنده های بابا از پایین شنیده میشد با خنده هاش منم میخندیدمو جیغ میزدم اومدم جلوی اینه و چهارتا حرکت موزون در اوردم که مامان گف +یا لَل عجب تو چرا انقد خلی؟ جوابشو با صدای خنده های بلندم دادم وای خدایا شکرت من دوباره شدم همون فاطمه ی خل و چل‌ همون که صدای خنده هاش گوش دنیا رو کر میکرد بیخیال خل بازی شدم لپ تاپمو باز کردم و رفتم سایت سازمان سنجش شماره و رمز ورود و بقیه ی چیزا رو وارد کردم تا صفحم بالا بیاد با دیدنش دوباره کلی ذوق کردمو جیغ کشیدم رفتم ببینم درصدا رو چجوری زدم که تلفنم زنگ خورد جواب دادم ریحانه بود _الو سلام ریحوننن! +سلام خوبی؟خودتی فاطمه؟کبکت خروس میخونه؟چیشده؟ نکنه قبول شدی؟ جیغ کشیدم و _ارههههه ریحوننن جونمم ارهههه عشقممم اره الهی فدات بشم قبوللل شدممممم تو چیکار کردی!.؟ +بح بح چه کردی تو دختر مبارکت باشه الهی هیچی منم تقریبا همونی ک میخواستم قبول شدم‌ _علوم آزمایشگاهی؟ +اره دیگه چه کنیم مثل شما خرخون نیسیم که البته شبانه قبول شدما _اها منم تبریک میگم بهت الهی همیشه موفق باشی میای بریم بیرون؟ +میای مگه _ارره بریم سر مزار بابات +عه؟باشه _با کی میای؟ +من تنها دیگه _داداشت چی پس؟ +نه اون تهرانه ک از جوابش پکر شدم ولی سعی کردم ضایع بازی در نیارم ادامه دادم _خیلی خب کی بریم؟ +پنج عصر خوبه؟ _عالی +باشه پس میبینمت _حتما پس فعلا +فعلا عزیزم. خدانگهدار _خداحافظ تلفن رو قطع کردم و دراز کشیدم رو تخت ومشغول چک کردن رتبه و درصدام شدم ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد_و_یک چاره ای هم نداشتم میخواستم زودتر این روزای کسل کننده بگذره. روزا پشت
تازه تمام غم هام فراموش شده بود با ریحانه از حسینیه بیرون اومدیم چند دقیقه بعد محمد هم اومد بیرون. کفشش روپوشید و جلوتر از ما حرکت کرد پشت سرش رفتیم نشستیم تو ماشین ریحانه به احترام من کنارم رو صندلی عقب نشست خیره بودم به موهای محمد که روبه روم بود خوشحال بودم از اینکه تو این حالت نمیتونه مچم رو بگیره یخورده از مسیر رو که رفتیم دوباره گوشیم زنگ خورد مامانم بود ترجیح دادم جواب ندم تا وقتی نرسیدم خونه محمد از تو آینه به ریحانه نگاه میکرد عجیب شده بود ریحانه برگشت سمتم وگفت: +فاطمه جون آهنگ زنگت خیلی قشنگه میدونی کی خونده؟ بدون توجه به حضور محمد با ذوق گفتم: +نه من خیلی مداحی گوش نکردم واسه همین مداح نمیشناسم جز یه نفر که پسر عموی بابامه ریحانه شیرین خندید برگشتم و یه نگاه به محمد انداختم تا ببینم اون چه واکنشی نشون داده که با لبخندش مواجه شدم ادامه دادم : +مداحی هم زیاد دوست نداشتم ولی نمیدونم چرا این یکی انقدر به دلم نشست.یه حس خوبی میده اصلا.با اینکه سوزناکه و انگار از ته دل خوندنش ولی بهم آرامش میده.خدا میدونه تا الان چند بار گوشش کردم. هرچی بیشتر میگفتم لبخند ریحانه غلیظ تر میشد دستم رو تو دستش گرفت و خوشگل نگام کرد سکوت بینمون با صدای ذکر یا حسین شکسته شد محمد مداحی پلی کرده بود چند ثانیه بعد مداح شروع کرد به خوندن سرم و تکیه دادم به پنجره ماشین و چشم هامو بستم دلم میخواست حس خوبی که الان دارم رو جمع کنم تا همیشه باهام بمونه یخورده که خوند حس کردم صداش آشناست برگشتم سمت ریحانه و آروم گفتم :عه این همون نیست؟ ریحانه با خنده جواب داد: +چی همون نیست _این مداح همون مداحی که پرسیدی اسمش رو میدونی نیست؟ ریحانه نگاهش برگشت سمت محمد که پشت دستش و گذاشته بود جلوی دهنش و آرنجش رو به پنجره تکیه داده بود. لبش مشخص نبود ولی حس کردم داره میخنده نگاهش از ریحانه چرخید رو صورت متعجب من تعجب و نگاه منتظرم روکه دید دوباره به روبه روش خیره شد و دستش رو ازجلو دهنش برداشت جدی بود پرسید: +از این طرف باید برم؟ محمد: چرا باید بین این همه مداحی اینو بزاره آهنگ زنگش؟ ریحانه مثل همیشه فکرم روخوند و گفت: +مطمئن باش نمیدونه تو خوندی ! نگاهش کردم و بعدچند ثانیه گفتم: _ازش بپرس ولی حواست باشه اگه نمیدونست چیزی نگی بهش. +واا محمد چی بپرسم ازش زشته. _کجاش زشته .حالا خودش کجاست باانگشت اشاره اش به سمتی اشاره کرد رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به دختری که زل زده بود به سنگ قبر مزار شهدا پشتش به من بود و قیافش رو نمیدیدم چند ثانیه سر هر قبر می ایستاد و چندتا شاخه گل روشون میزاشت به قسمت شهدای گمنام که رسید نشست. نگاهم رو از روش برداشتم شروع کردم به درد دل کردن با بابا صدای قدم هایی باعث شد سرم‌ رو بالا بیارم چشمم خورد به دوتا چشم که کم مونده بود از کاسه بیرون بزنه با دیدن قیافه گیجش خندم گرفت هیچی تواین مدت نتونسته بود باعث لبخندم شه داشتم به این فکر میکردم با اینکه این دختر با اولین باری که دیدمش خیلی خیلی تفاوت داره ولی هرکاری کنه بازم گیج میزنه سلام کردم آروم جوابم روداد داشتن باهم حرف میزدن حواسم به حرفاشون نبود که دوباره صدای زنگ موبایلش بلند شد بهش نگاه کردم تا ببینم عکس العملش چیه.خیلی عادی بود. از نوع حرف زدن و قیافه آویزونش فهمیدم قضیه چیه طوری که متوجه نشه به ریحانه گفتم: _بهش بگو ما میرسونیمش. ریحانه با تعجب نگاهم کرد حدس زدم براش عجیب بود چطور قبلنا زار میزد و التماس میکرد و الان خودم گفتم تماسش که تموم شد ریحانه چیزی رو که گفتم و بهش گفت دلم میخواست تنها باشم چندتا شاخه گل و رو قبر بابا گذاشت و با ریحانه دور شدن شخصیت این دختر فکرم رو مشغول کرده بود دیگه حس بدی بهش نداشتم برام جالب شده بود وقتی رفتن فرصت پیدا کردم واسه خلوت کردن با بابا بعد از چند دقیقه متوجه شدم دارن نزدیک میشن اشکام رو پاک کردم و بلند شدم گفتم شاید میخوان برگردن از ریحانه پرسیدم که گفت میخواد وضو بگیره دستشویی از اینجا فاصله داشت و چون خلوت بود و هواهم تاریک شده بود نتونستم بزارم تنها برن همراهشون رفتم و منتظر موندم تا وضو بگیرن و بیان چند دقیقه گذشت وفاطمه اومد بیرون با بهت زل زده بود به پشت سرم فهمیدم داره به چی نگا میکنه با دیدن قیافه ترسیدش دوباره خندم گرفت اصلا دلم نمیخواست بخندم ولی خندم میگرفت دست خودم نبود تونستم چهره جدیم رو حفظ کنم نگاهش برگشت سمتم که با اومدن ریحانه رفتیم سمت حسینیه نمازم رو خوندم ومیخواستم زیارت عاشورا هم بخونم که یاد فاطمه افتادم.
پروردگارا ما را از امت پیغمبر قرار بده (1).mp3
زمان: حجم: 381.6K
پروردگارا زیارت چهرهٔ پیامبر در قیامت را نصیب ما بفرما! 💬 او را به معنای واقعی کلمه اسوه ما قرار بده... ▫️رهبر شهید انقلاب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا