🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد_و_یک چاره ای هم نداشتم میخواستم زودتر این روزای کسل کننده بگذره. روزا پشت
#رمان
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_دو
تازه تمام غم هام فراموش شده بود
با ریحانه از حسینیه بیرون اومدیم
چند دقیقه بعد
محمد هم اومد بیرون.
کفشش روپوشید و جلوتر از ما حرکت کرد
پشت سرش رفتیم
نشستیم تو ماشین
ریحانه به احترام من کنارم رو صندلی عقب نشست
خیره بودم به موهای محمد که روبه روم بود
خوشحال بودم از اینکه تو این حالت نمیتونه مچم رو بگیره
یخورده از مسیر رو که رفتیم دوباره گوشیم زنگ خورد
مامانم بود
ترجیح دادم جواب ندم تا وقتی نرسیدم خونه
محمد از تو آینه به ریحانه نگاه میکرد
عجیب شده بود
ریحانه برگشت سمتم وگفت:
+فاطمه جون آهنگ زنگت خیلی قشنگه میدونی کی خونده؟
بدون توجه به حضور محمد با ذوق گفتم:
+نه من خیلی مداحی گوش نکردم واسه همین مداح نمیشناسم جز یه نفر که پسر عموی بابامه
ریحانه شیرین خندید
برگشتم و یه نگاه به محمد انداختم تا ببینم اون چه واکنشی نشون داده که با لبخندش مواجه شدم
ادامه دادم :
+مداحی هم زیاد دوست نداشتم ولی نمیدونم چرا این یکی انقدر به دلم نشست.یه حس خوبی میده اصلا.با اینکه سوزناکه و انگار از ته دل خوندنش ولی بهم آرامش میده.خدا میدونه تا الان چند بار گوشش کردم.
هرچی بیشتر میگفتم لبخند ریحانه غلیظ تر میشد
دستم رو تو دستش گرفت و خوشگل نگام کرد
سکوت بینمون با صدای ذکر یا حسین شکسته شد
محمد مداحی پلی کرده بود
چند ثانیه بعد مداح شروع کرد به خوندن
سرم و تکیه دادم به پنجره ماشین و چشم هامو بستم
دلم میخواست حس خوبی که الان دارم رو جمع کنم تا همیشه باهام بمونه
یخورده که خوند حس کردم صداش آشناست
برگشتم سمت ریحانه و آروم گفتم :عه این همون نیست؟
ریحانه با خنده جواب داد:
+چی همون نیست
_این مداح همون مداحی که پرسیدی اسمش رو میدونی نیست؟
ریحانه نگاهش برگشت سمت محمد که پشت دستش و گذاشته بود جلوی دهنش و آرنجش رو به پنجره تکیه داده بود.
لبش مشخص نبود ولی حس کردم داره میخنده
نگاهش از ریحانه چرخید رو صورت متعجب من
تعجب و نگاه منتظرم روکه دید دوباره به روبه روش خیره شد
و دستش رو ازجلو دهنش برداشت
جدی بود
پرسید:
+از این طرف باید برم؟
محمد:
چرا باید بین این همه مداحی اینو بزاره آهنگ زنگش؟
ریحانه مثل همیشه فکرم روخوند و گفت:
+مطمئن باش نمیدونه تو خوندی !
نگاهش کردم و بعدچند ثانیه گفتم:
_ازش بپرس ولی حواست باشه اگه نمیدونست چیزی نگی بهش.
+واا محمد چی بپرسم ازش زشته.
_کجاش زشته .حالا خودش کجاست
باانگشت اشاره اش به سمتی اشاره کرد
رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به دختری که زل زده بود به سنگ قبر مزار شهدا
پشتش به من بود و قیافش رو نمیدیدم
چند ثانیه سر هر قبر می ایستاد و چندتا شاخه گل روشون میزاشت
به قسمت شهدای گمنام که رسید نشست.
نگاهم رو از روش برداشتم
شروع کردم به درد دل کردن با بابا
صدای قدم هایی باعث شد سرم رو بالا بیارم
چشمم خورد به دوتا چشم که کم مونده بود از کاسه بیرون بزنه
با دیدن قیافه گیجش خندم گرفت
هیچی تواین مدت نتونسته بود باعث لبخندم شه
داشتم به این فکر میکردم با اینکه این دختر با اولین باری که دیدمش خیلی خیلی تفاوت داره ولی هرکاری کنه بازم گیج میزنه
سلام کردم آروم جوابم روداد
داشتن باهم حرف میزدن حواسم به حرفاشون نبود که دوباره صدای زنگ موبایلش بلند شد
بهش نگاه کردم تا ببینم عکس العملش چیه.خیلی عادی بود.
از نوع حرف زدن و قیافه آویزونش فهمیدم قضیه چیه
طوری که متوجه نشه به ریحانه گفتم: _بهش بگو ما میرسونیمش.
ریحانه با تعجب نگاهم کرد حدس زدم براش عجیب بود چطور قبلنا زار میزد و التماس میکرد و الان خودم گفتم
تماسش که تموم شد ریحانه چیزی رو که گفتم و بهش گفت
دلم میخواست تنها باشم
چندتا شاخه گل و رو قبر بابا گذاشت و با ریحانه دور شدن
شخصیت این دختر فکرم رو مشغول کرده بود
دیگه حس بدی بهش نداشتم
برام جالب شده بود
وقتی رفتن فرصت پیدا کردم واسه خلوت کردن با بابا
بعد از چند دقیقه متوجه شدم دارن نزدیک میشن
اشکام رو پاک کردم و بلند شدم گفتم شاید میخوان برگردن
از ریحانه پرسیدم که گفت میخواد وضو بگیره
دستشویی از اینجا فاصله داشت و چون خلوت بود و هواهم تاریک شده بود نتونستم بزارم تنها برن
همراهشون رفتم و منتظر موندم تا وضو بگیرن و بیان
چند دقیقه گذشت وفاطمه اومد بیرون
با بهت زل زده بود به پشت سرم
فهمیدم داره به چی نگا میکنه
با دیدن قیافه ترسیدش دوباره خندم گرفت
اصلا دلم نمیخواست بخندم ولی خندم میگرفت دست خودم نبود
تونستم چهره جدیم رو حفظ کنم نگاهش برگشت سمتم که با اومدن ریحانه رفتیم سمت حسینیه
نمازم رو خوندم ومیخواستم زیارت عاشورا هم بخونم که یاد فاطمه افتادم.
پروردگارا ما را از امت پیغمبر قرار بده (1).mp3
زمان:
حجم:
381.6K
🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸
السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ
یا اباصالحَ المَهدي
یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران
ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ
سیِّدی و مَولای الاَمان الاَمان
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨✨✨✨✨
به یاد صاحبمان
🎙حجت الاسلام عالی
«به نبودنش عادت کردیم!!!»
متأسفانه غیبت #امام_زمان برای بعضی از شیعیان عادی شده....
#اللهمعجللولیکالفرج
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
موضوع: تفکر در خلقت
.
امام حسن بن علی العسکری علیهماالسلام
«لَيْسَتِ اَلْعِبَادَةُ كَثْرَةَ اَلصِّيَامِ وَ اَلصَّلاَةِ وَ إِنَّمَا اَلْعِبَادَةُ كَثْرَةُ اَلتَّفَكُّرِ فِي أَمْرِ اَللَّهِ»
عبادت به زيادی نماز و روزه نيست؛
همانا عبادت، تفكر بسیار در امر الهی است.
📚 بحار الأنوار، ج۶۸، ص۳۲۵
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
موضوع: تفکر در خلقت . امام حسن بن علی العسکری علیهماالسلام «لَيْسَتِ اَلْعِبَادَةُ كَثْرَةَ اَلصِّ
🔖 برنامه عملیاتی حدیث
_در شلوغی ذهن ها و برنامهها دقایقی هر چند کوتاه برای تفکر در امورات الهی بگذاریم.
_ با دیدن درختها، گلهای حیات و خانه و بوستان، حیوانات چرنده و پرنده، لحظهای هر چند کوتاه به تفکر در حقیقت آن بپردازیم.
_ دقایقی در روز به تفکر درباره ابدیت، آخرت، مرگ و قبر و قیامت بپردازیم.
_ با دیدن اعضای بدن، لحظهای کوتاه درباره اهمیت و ارزش آن تفکر کنیم.
_ با دیدن نعمت پدر و مادر، از نگاه عادی دست برداریم و لحظه ای در ارزش وجود آنان تفکر کنیم.
_در نعمت داشتن امامان، زندگی در کشور شیعه و تحت لوای ولی فقیه پاک و وارسته تفکر کنیم.
_خلاصه! زندگی در دنیای امروز، زندگی در غفلت، نگاههای سریع و بی تمرکز، نگاههای سطحی و کوتاه؛ بدون ژرف نگری و عاقبت اندیشی است. برای رهایی از آن، برنامه تفکر و تمرکز روزانه را داشته باشیم.
این ها همه تفکر در امر الهی است...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#حدیث_صبح
💠 امام صادق عليه السلام
🔹إِذَا اِتَّهَمَ اَلْمُؤْمِنُ أَخَاهُ اِنْمَاثَ اَلْإِيمَانُ مِنْ قَلْبِهِ كَمَا يَنْمَاثُ اَلْمِلْحُ فِي اَلْمَاءِ
🔸هرگاه مؤمن به برادر (دينى) خود تهمت بزند، ايمان در قلب او از ميان میرود، همچنان كه نمک در آب، ذوب میشود.
📗الکافي ج۲ ص۳۶۱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#حدیث_صبح 💠 امام صادق عليه السلام 🔹إِذَا اِتَّهَمَ اَلْمُؤْمِنُ أَخَاهُ اِنْمَاثَ اَلْإِيمَانُ م
💭 یک لحظه روی تشبیه امام فکر کنیم...
امام نمیفرمایند ایمانش ناگهان از بین میرود؛
میفرمایند مثل نمک در آب، ذوب میشود. 🧂💧
یعنی ممکن است آدم هنوز نماز بخواند،
قرآن بخواند، دعا بخواند...
اما آرامآرام درونش اتفاقی بیفتد
که خودش هم متوجهش نشود.
🔍 تهمت یعنی چه؟
یعنی بدون دلیل معتبر،
عیب یا کار نادرستی را به کسی نسبت بدهیم.
مثلاً یکی میگوید:
🗣️ «میگن فلانی این کار رو کرده...»
و ما هم سریع جواب میدهیم:
❌ «آره، منم فکر میکردم همچین آدمیه!»
صبر کن... 😶
🔸 ما واقعاً میدانیم؟
یا فقط شنیدهایم؟
📱 یک مثال خیلی امروزی:
در فضای مجازی پیامی میبینیم:
«میگن فلانی از فلان جا پول گرفته...»
و بهجای اینکه بگوییم:
🤔 «مطمئنی؟»
آن را برای چند نفر دیگر میفرستیم.
چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد؛
اما ممکن است آبروی یک انسان
مدتها آسیب ببیند. 💔
🌱 حتی در دوستیهای خودمان...
دوستمان امروز با ما سرد برخورد کرده.
ممکن است ناراحت باشد،
حواسش جای دیگری باشد،
یا مشکلی داشته باشد.
اما اگر سریع بگوییم:
❌ «خودش رو گرفته! فکر کرده از همه بهتره!»
یک برداشت را تبدیل به اتهام کردهایم.
اما اگر بگوییم:
💚 «شاید مشکلی داره؛
بذار اول از خودش بپرسم.»
هم آبروی او را حفظ کردهایم،
هم خودمان را از یک خطا نجات دادهایم.
💭 یک سؤال برای امروز:
قبل از اینکه درباره کسی چیزی بگوییم،
از خودمان بپرسیم:
❓ «من این را میدانم،
یا فقط حدس میزنم؟»
اگر جوابش «حدس میزنم» بود...
شاید بهترین کار،
همان سکوت باشد.🤐
چون گاهی فاصلهی بین
حفظ ایمان و آسیب زدن به آبروی یک نفر
فقط یک جمله است...
🌿 مراقب باشیم ایمانمان را
با حرفهایی که مطمئن نیستیم،
ذرهذره در آبِ بدگمانی و تهمت
حل نکنیم.
🤲 اللّٰهُمَّ احْفَظْ أَلْسِنَتَنَا
وَقُلُوبَنَا مِنَ الزَّلَلِ.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」