.
عصر خوبی داشته باشین🌼🌷🌺🍎
امروز از باغ محبت🌸🍃
یہ سبد مهر براتون آوردم
الهے عطر خوبش
مهمون دلهاتون باشه🌸🍃
درود عصرتون بہ زیبایے گلها 🌸🍃
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر بی کلاسی زیبا بود...
یادش بخیر قدیما که"بی کلاس"بودیم
بیشتر دور هم بودیم
و چقدر خوش میگذشت
و هر چقدر باکلاس تر میشیم
از همدیگه دورتر میشیم...
#نوستالژی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
یک کار کوچک هست که میتواند حالِ رابطه را عوض کند :
گاهی چیزی را که مخصوص خودتان است، بیدلیل استفاده کنید.
آن لیوانی که فقط برای مهمان نگه داشتهاید؟
امشب باهاش چای بخورید.
آن شیرینیای که همیشه میگویید «برای یک وقت خاص»؟
همین امشب بازش کنید.
آن عکس دونفرهای که سالهاست گوشهی گالری مانده؟
چاپش کنید و بزنید جایی که هر روز ببینیدش.
زندگی مشترک آنقدر منتظر «موقع مناسب» نمیماند؛
چون خیلی از لحظههای خوب،
قرار نیست از قبل اعلام کنند که مهماند.
گاهی یک زوج، با همین کارهای کوچک به زندگیشان یادآوری میکنند :
«قرار نیست خوشی را بگذاریم برای بعد.» 🌹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما هم از این کلیپهای طنز که باهاش گریه کنید دارید؟😢
.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂همه میدونیم خانمهایی که ناخن میکارن وضو و غسلاشون باطله و همچنین اگه وضو و غسل جبیره ای هم انجام بدن، درست نیست و باطله؛ حالا سوال این که میگن چون این خانما غسلاشون باطله؛ بدنشونم نجسه⁉️یا اگه غذایی درست کنه میشه از غذاشون استفاده کرد⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
درسته وضو و غسلاشون باطله؛ اما بدنشون نجاست باطنی داره(یعنی از نظر شرعی غسل باعث پاکی و طهارت باطنی میشه) چون این خانما غسلشون باطله نجاست باطنی دارن نه نجاست ظاهری؛ چون بالاخره دست و بدنشونو با آب شستشو میدن دست و بدنشون نجس نیستن و از غذاهاشون میشه استفاده کرد.
نجاست ظاهری: مثل اینکه دستم خونی شده و نجسه.
نجاست باطنی: مثل زمان هایی که غسل واجب میشه یعنی نجاست درونی و باطنی پیدا می کنیم و با غسل پاک و تطهیر میشیم.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد_و_دو تازه تمام غم هام فراموش شده بود با ریحانه از حسینیه بیرون اومدیم چ
#رمان
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_سه
میخواست خودش بره
توجهی به حرفش نکردم و رسوندمش جلو خونشون
پیاده شدن
ریحانه اومد و نشست رو صندلی کنارم
دوباره صدای ضعیفش به گوشم خورد
از اینکه دقتم روش زیاد شده بود کلافه شدم
بدون نگاه کردن بهش خداحافظی کردم و حرکت کردم سمت خونمون
یخورده از مسیر روکه رفتیم ریحانه برگشت سمتم و صدامکرد:
+محمد
_جان
+مشکوک میزنیا
_چطور؟
عجیب نگام میکرد
+محمد
_جان
برگشتم سمتش تا ببینم چرا سکوت کرد
با نگاهی که پر از سوال بود خیره بود بهم
میدونستم چی تو ذهنش میگذره که
گفت هیچی و نگاهش و برگردوند
انگار که چیزی یادش اومده بود دوباره برگشت سمتم:
+اگه بازم ازم پرسیدچی بگم بهش ؟نگم تو خوندی؟
اصلا چرا باید صدای تو باشه رو گوشیش؟
من خوشم نمیاد خب .
اه.
بی اراده لبخند زدم وجوابی ندادم داشتم به این فکر میکردم که چرا حالم بهتراز قبل شده؟
شاید بخاطر این بود که از پیش بابا برمیگشتم
ولی من که همیشه بعد از اینکه از مزار مامان و بابا برمیگشتم دلم بیشتر میگرفت
شاید بخاطر شهدا بود
ولی تهرانم که پیش شهدا بودم!
شاید از این خوشحال بودم که یکی که مثل ما نبود داره هم شکلمون میشه!
جوابی برای سوالم پیدا نکرده بودم
از این همه فکر سرم درد گرفته بود.
ترجیح دادم فعلا به چیزی فکر نکنم که ریحانه دوباره گفت:
+محمد با تواما اگه پرسید بازم چی بگم؟
نگاهم به جاده بود بعد یه مکث طولانی بهش نگاه کردم و گفتم:
_خب راستش روبگو
ریحانه یه لبخند شیطون زد
به قیافه بامزش خندیدم و لپش رو کشیدم
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_هشتاد_و_سه میخواست خودش بره توجهی به حرفش نکردم و رسوندمش جلو خونشون پیاده شدن
#رمان
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_چهار
قرار بود روح الله امشب بیاد خونه ی ما.
ریحانه آبگوشت بار گذاشته بود.
میخواستم یخورده استراحت کنم که دوباره برگردم تهران.
ناخودآگاه پرسیدم
_ریحانه دوستت چیزی نگفت دیگه؟
+نه چی بگه؟
_چه میدونم. نپرسید مداحش کیه؟
+نه نپرسید.
_عجب.
تشکرهم نکرد از اینکه رسوندیمش؟
+جلو خودت گفت دیگه چی بگه؟
_اها.دیگه چیزی نگفت؟
+اه چقد سوال میپرسی.
نه نگفت دیگه.اصن گفته باشه هم به تو چه.
جریان چیه؟؟مشکوک میزنی محمد!؟
اتفاقی افتاده؟
_ن. چ اتفاقی
+چ میدونم والله
_ب کارت برس بزار بخوابم
+وا.
چش غره داد و رفت تو آشپزخونه.
سرم درد گرفته بود دوباره.
یه استامینیوفن خوردم و چشامو بستم تا بخوابم.
_
فاطمه:
ریحانه اینا واسه چهلم باباش مراسم داشتن زنگ زده بودو منم دعوت کرد.
ولی ما دقیقا همون روز قرار بود واسه یه سفرِ یکی دو روزه با خاله جون سمیه اینا بریم کوه.
دلم نمیخواست باهاشون برم.
قطعا اگه منوبااین حجاب میدیدن مسخرم میکردن وسوال پیچ.
طبق قولم هم نمیتونستم چادر نزارم چون میشد پیمان شکنی با کسی که خیلی کارش درسته.
لباسام رو جمع کردم و ریختم تو ساک.
مامان اینا تقریبا اماده شده بودن.
چادرم رو سرم کردم و نشستم تو ماشین.
چند دقیقه بعد بابا و مامان با وسایلا اومدن و نشستن.
بابا استارت زدورفت از خونه بیرون.
دیتای موبایلمو روشن کردم و رفتم اینستاگرام.
اینکه اسم اون مداح چی بود خیلی ذهنمو درگیر کرده بود.
نمیدونم چرا ولی حس میکردم آشناست برام
اینستاگرامو بستم و رفتم تلگرام.
هنوز پیام های محسن رو حذف نکرده بودم
رفتم پی ویش و گفتم
_سلام
انگار منتظر بود یکی بهش پیام بده.
فورا سین کرد و گفت
+و علیکم. شما؟
_خسته نباشین. من همونیم که گفتم برام اون اهنگ و بفرستید
+اهنگ؟منظورتون مداحیه؟ بله امرتون؟
از سوتی خفنی که داده بودم حرصم گرف.
اه.
ازین خراب تر نمیشد یعنی.
_میشه بپرسم مداح اون مداحی کیه؟
+فکر نمیکنم بشناسید.
از بچه های هیئتمون.
بیشتر کنجکاو شدم
_میشه اسمش رو بگید؟
سین نکرد.
حدود نیم ساعت گذشت.همش تو فکر این بودم که کی میتونه باشه!!!
بعد از چهل دیقه پیام داد
_حاج محمد دهقان فرد
با این حرفش انگار رو صورتم آب داغ ریختن
یهو همه ی وجودم آتیش گرفت. محکم زدم وسط پیشونیم و بلند گفتم
_وای بدبخت شدم
بابا از تو آینه نگام کرد.
+چیشد؟
_هیچی
یخورده نگام کرد و بعد ازم چشم برداشت.
قلبم داشت از سینم میزد بیرون.
چرا من باید همیشه بدبخت باشم؟
چرا همیشه خودم همه چیو خراب میکنم؟
مگه داریم آدم بدشانس تر از من .لابد با اون حرفام وای....
محمد از من
متنفر تر شده...
وای خدای من .
من چقدر بدبختم اخه.
آبروم رفت.
ادامه دارد....
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹☀️🍃 🍃☀️🌹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#امام_زمان(عج )
خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد
ظـــهـور مــــهدی زهـــرا(ع) بـهـارمـان باشد
اَلّلهُمَّـعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج💚
برچهره ماه مهدی صلوات
برسجاده پر زنور مهدی صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」