در جهانی که زندگی میکنیم
کلمات بیشتر از گلولهها آدم کشتن
مراقب حرفها و نوشتههامون باشیم.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
چرا گاهی اموات به فکر ما می آیند؟
🍃حجت الاسلام #قرائتی:
اگر یکدفعه به یاد میتی افتادید بدونید داره به شما التماس میکنه که براش دعا کنید...
مرحوم آیت الله بها الدینی:
گاهی من برای #اموات صلوات را هدیه میکنم و اثرات عجیبی هم دیدم.
💠 خواب دیدم فردی به چند نوع عذاب گرفتار است، مقداری #صلوات برایش هدیه کردم دوباره در خواب دیدم، الحمدلله صلواتها او را #نجات دادهاند.
🌐 کسی میگفت: مادرم چندسال قبل مرده بود، یک شب خوابش را دیدم، گفت:
پسرم! هیچچیزی مثل صلوات روح من را شاد نمیکند؛ بهترین هدیه که به من می دهی، این ذکر است...💯🌻
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌈 يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند؛
اما بخاطر اعتماد به خدا و اميدبه او،
به سوي تمام درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ... !
🍄 اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند؛
تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او، به سوي درهاي بسته بدو،
چون:
🌹خــداي تــو و يوســف يکـي است ...!🌹
🦋 دکتر احمد لقمانے
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
در جهان ۲۶ درخت وجود دارند که عمرشان بیش از میلاد حضرت عیسی مسیح است؛
یکی از این درختان سرو ابرکوه یزد با قدمت ۴ هزار سال است...😍
@ایران_زیبا
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#حدیث
موضوع: شاد کردن کودکان
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله):
🌱 در بهشت خانهای است به نام «دارُ الْفَرَح»؛
کسی وارد آن نمیشود مگر آنکه کودکان را شاد کند.
📚 کافی، ج۶، ص۴۹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#حدیث موضوع: شاد کردن کودکان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله): 🌱 در بهشت خانهای است به نام «دارُ الْفَ
🔖 برنامه عملیاتی حدیث
_ کودکان خانه را شاد کنیم. با کوچکترین چیزها؛ مثل مشارکت در بازی آنها. قصهگویی. همراه شدن با برنامه تلویزیونی کودکان در بعضی موارد. بردن آنها به خرید و خریدن چیزهای ارزان و خوشمزه برای آنها
_ با کودکان فامیل بی تفاوت نباشیم و آنها را تحویل بگیریم.
_ با کودکان کوچه و همسایه بیتفاوت نباشیم و با آنها خوش و بش کنیم.
_ بعضی وقتها شکلاتی چیزی همراه داشته باشیم و به کودکان بدهیم.
_ به کودکان سلام کنیم و آنها را بزرگ بشماریم.
_ نسبت به جنب و جوش بچهها صبور باشیم و زود از کوره در نرویم.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✨
کاش میشد کودکی را بارها تمدید کرد
باز خندید از ته دل غصه را تبعید کرد
در خمار قصههای کودکانه خواب رفت
روزها هم صحبتی با زهره و ناهید کرد
زندگی را طرح زد با شش مداد رنگ رنگ
روی بوم آسمان نقاشی خورشید کرد
پای تخته شعر فرزندان ایران را نوشت
وقت املا بین ضاد و ذال و ظا تردید کرد
روی لوح جان نوشت آزاد باش ازاد باش
دشمن این سرزمین را بازهم نومید کرد .
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔💔
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_دو #پارت_دوم داشتن سلفی میگرفتن سرم رو چرخوندم یه سمت دیگه گوشی ریحانه
#رمان
#قسمت_نود_و_سه
#پارت_اول
بهت زده به کار های عجیبم نگاه میکرد
+فاطمه چیشده؟؟؟
_وایییی هیچی مامان هیچی
بوسش کردم و هلش دادم بیرون
در اتاقم رو هم بستم
دوباره رفتم سر گوشیم
بیشتر از ۱۰ بار خوندم اون شعرو
(زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
سبزه ها در بهار مي رقصند
من در کنار تو به آرامش مي رسم
و با گرمي نفسهايت ، جاني دوباره می گيرم
دوستت دارم،
با همه هستي خود ، اي همه هستي من
و هزاران بار خواهم گفت
دوستت دارم را )
از تصور اینکه حتی یخورده ازم خوشش اومده باشه گریم گرفت
وایی خدا یعنی ممکنه ؟
رفتم سراغ کتابام
همه کلمه های کتاب رو محمد میدیدم
هرکاری کردم نتونسم واسه فردا درس بخونم
انقدرم حالم خوب بود هیچ استرسی نداشتم
از همین الان دلم براش تنگ شده بود دیگه کی میتونستم ببینمش؟
مامان و بابام عجیب نگام میکردن.لبخندی که یه لحظه از لبام کنار نمیرفت براشون سوال برانگیز بود
احساس کردم مامانم دستم رو خونده
مخصوصا با اون جیغی که کشیدم و نگاه های ضایعم به محمد تو بیمارستان.
ترجیح دادم برای فرار از نگاهشون برگردم تو اتاقم
برای صدمین بار شعره رو خوندم و لبخندم غلیظ تر شد
مامانم اومد تو اتاق
کتاب رو گذاشتم پایین و نگاهش کردم :
نشست رو صندلی جلوی تختم
نگاه نافذش رو به چشم هام دوخت و گفت:
+فاطمه من فقط برای تو یه مادرم؟
با ذوق جواب دادم:
_نه .شما عشق منی!
+دارم جدی میگما
_خو منم جدی گفتم قربونت برم.شماهم برام مادری هم خواهر هم رفیق هم همه ی وجودم
+خب پس به رفیقت بگو چیزی و که داری ازش پنهون میکنی
سرم رو انداختم پایین
نمیدونستم گفتنش به مادرم درسته یا نه
ولی اگه بهش میگفتم مطمئنا کمکم میکرد
تو فکر بودم که یکدفعه گفت:
+فاطمه لبخندات خیلی برام آشناست .خیلی وقته منتظرم بهم بگی
فقط نگاش کردم که ادامه داد:
+میدونی بچه ها برا مادرشون مثه یه دفتر، بازن؟
خیلی راحت میتونم بخونمت
با خجالت نگاهش کردم که گفت:
+اونم دوستت داره ؟
نگاهم دوباره رنگ نگرانی گرفت و با ترس گفتم:
_نمیدونم مامان
اومد نشست کنارم رو تخت
دستم رو گرفت
به شونش تکیه دادم و از تمام نگرانی هام براش گفتم
از تمام چیزهایی که مثل خوره افتاده بود به جونم ...
گریه ام گرفت
اشکامو پاک کرد و گفت :
+آدمی که انتحاب کردی خیلی درسته
ولی فاطمه
مسیر سختی پیش روته آماده ای براش؟عشق امتحان سختیه.
چیزی نگفتم ودوباره بهش تکیه کردم
مامانم درست میگفت.
راه پیش روم خیلی سخت بود....
خیلی سخت تر از چیزی که فکرش رو میکردم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور