#حدیث
موضوع: شاد کردن کودکان
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله):
🌱 در بهشت خانهای است به نام «دارُ الْفَرَح»؛
کسی وارد آن نمیشود مگر آنکه کودکان را شاد کند.
📚 کافی، ج۶، ص۴۹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#حدیث موضوع: شاد کردن کودکان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله): 🌱 در بهشت خانهای است به نام «دارُ الْفَ
🔖 برنامه عملیاتی حدیث
_ کودکان خانه را شاد کنیم. با کوچکترین چیزها؛ مثل مشارکت در بازی آنها. قصهگویی. همراه شدن با برنامه تلویزیونی کودکان در بعضی موارد. بردن آنها به خرید و خریدن چیزهای ارزان و خوشمزه برای آنها
_ با کودکان فامیل بی تفاوت نباشیم و آنها را تحویل بگیریم.
_ با کودکان کوچه و همسایه بیتفاوت نباشیم و با آنها خوش و بش کنیم.
_ بعضی وقتها شکلاتی چیزی همراه داشته باشیم و به کودکان بدهیم.
_ به کودکان سلام کنیم و آنها را بزرگ بشماریم.
_ نسبت به جنب و جوش بچهها صبور باشیم و زود از کوره در نرویم.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✨
کاش میشد کودکی را بارها تمدید کرد
باز خندید از ته دل غصه را تبعید کرد
در خمار قصههای کودکانه خواب رفت
روزها هم صحبتی با زهره و ناهید کرد
زندگی را طرح زد با شش مداد رنگ رنگ
روی بوم آسمان نقاشی خورشید کرد
پای تخته شعر فرزندان ایران را نوشت
وقت املا بین ضاد و ذال و ظا تردید کرد
روی لوح جان نوشت آزاد باش ازاد باش
دشمن این سرزمین را بازهم نومید کرد .
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔💔
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_دو #پارت_دوم داشتن سلفی میگرفتن سرم رو چرخوندم یه سمت دیگه گوشی ریحانه
#رمان
#قسمت_نود_و_سه
#پارت_اول
بهت زده به کار های عجیبم نگاه میکرد
+فاطمه چیشده؟؟؟
_وایییی هیچی مامان هیچی
بوسش کردم و هلش دادم بیرون
در اتاقم رو هم بستم
دوباره رفتم سر گوشیم
بیشتر از ۱۰ بار خوندم اون شعرو
(زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
سبزه ها در بهار مي رقصند
من در کنار تو به آرامش مي رسم
و با گرمي نفسهايت ، جاني دوباره می گيرم
دوستت دارم،
با همه هستي خود ، اي همه هستي من
و هزاران بار خواهم گفت
دوستت دارم را )
از تصور اینکه حتی یخورده ازم خوشش اومده باشه گریم گرفت
وایی خدا یعنی ممکنه ؟
رفتم سراغ کتابام
همه کلمه های کتاب رو محمد میدیدم
هرکاری کردم نتونسم واسه فردا درس بخونم
انقدرم حالم خوب بود هیچ استرسی نداشتم
از همین الان دلم براش تنگ شده بود دیگه کی میتونستم ببینمش؟
مامان و بابام عجیب نگام میکردن.لبخندی که یه لحظه از لبام کنار نمیرفت براشون سوال برانگیز بود
احساس کردم مامانم دستم رو خونده
مخصوصا با اون جیغی که کشیدم و نگاه های ضایعم به محمد تو بیمارستان.
ترجیح دادم برای فرار از نگاهشون برگردم تو اتاقم
برای صدمین بار شعره رو خوندم و لبخندم غلیظ تر شد
مامانم اومد تو اتاق
کتاب رو گذاشتم پایین و نگاهش کردم :
نشست رو صندلی جلوی تختم
نگاه نافذش رو به چشم هام دوخت و گفت:
+فاطمه من فقط برای تو یه مادرم؟
با ذوق جواب دادم:
_نه .شما عشق منی!
+دارم جدی میگما
_خو منم جدی گفتم قربونت برم.شماهم برام مادری هم خواهر هم رفیق هم همه ی وجودم
+خب پس به رفیقت بگو چیزی و که داری ازش پنهون میکنی
سرم رو انداختم پایین
نمیدونستم گفتنش به مادرم درسته یا نه
ولی اگه بهش میگفتم مطمئنا کمکم میکرد
تو فکر بودم که یکدفعه گفت:
+فاطمه لبخندات خیلی برام آشناست .خیلی وقته منتظرم بهم بگی
فقط نگاش کردم که ادامه داد:
+میدونی بچه ها برا مادرشون مثه یه دفتر، بازن؟
خیلی راحت میتونم بخونمت
با خجالت نگاهش کردم که گفت:
+اونم دوستت داره ؟
نگاهم دوباره رنگ نگرانی گرفت و با ترس گفتم:
_نمیدونم مامان
اومد نشست کنارم رو تخت
دستم رو گرفت
به شونش تکیه دادم و از تمام نگرانی هام براش گفتم
از تمام چیزهایی که مثل خوره افتاده بود به جونم ...
گریه ام گرفت
اشکامو پاک کرد و گفت :
+آدمی که انتحاب کردی خیلی درسته
ولی فاطمه
مسیر سختی پیش روته آماده ای براش؟عشق امتحان سختیه.
چیزی نگفتم ودوباره بهش تکیه کردم
مامانم درست میگفت.
راه پیش روم خیلی سخت بود....
خیلی سخت تر از چیزی که فکرش رو میکردم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #قسمت_نود_و_سه #پارت_اول بهت زده به کار های عجیبم نگاه میکرد +فاطمه چیشده؟؟؟ _وایییی هیچی
#رمان
#ناحله
#قسمت_نود_و_سه
#پارت_دوم
محمد:
دکمه های پیرهن سورمه ایم رو بستم.
یه کت تک همرنگش برداشتم و پوشیدم.
کمربند شلوارم رو هم سفت کردم و جلوی آینه به خودم خیره شدم.
سشوار و از تو کشو در اوردم و مشغول حالت دادن به موهای پر پشتم شدم.
کارم که تموم شد رفتم پیش روح الله که آماده تو هال نشسته بود.
منتظر ریحانه بودیم تا حاضر شه و بریم تالار
از صبح که با محسن اینور و اونور رفته بودیم خسته شدم.
کنار روح الله نشستم از تو جیبم پاکت و در اوردم و
_میگم روحی
+بله
_چقد باید کادو بدیم؟
+نمیدونم والله.
دوتا تراول از تو جیب شلوارم در اوردم و گذاشتم تو پاکت که ریحانه با کفشای پاشنه دار تو دستش اومد.
+بریم داداش
روحی پاشو.
از خونه رفتیم بیرون.
تو ماشین من نشستیم و قرار شد روح الله رانندگی کنه.
_
رسیدیم دم تالار ریحانه روشو با چادر گرفت و رفت سمت زنونه.
من و روح الله هم تو حیاط با بقیه بچه ها ایستاده بودیم تا محسن برسه.
تلفنم زنگ خورد.
محسن بود.
با اشتیاق جواب دادم و
_بح بح ماه داماد!!!
کجایی تو پسر؟
+سلام داداش.
هیچی نزدیک تالاریم.
همه چی راست و ریسه؟
_بله خیالت راحت داداش.
خندیدو:
+مخلصم داداش.ایشالله عروسی تو جبران کنم
تو دلم یه پوزخند زدم و گفتم
_ان شالله.
بعدش هم تماس رو قطع کردیم.
نزدیک تموم شدن مراسم بود
شام رو خورده بودیم و بچه هادور هم میخندیدن.
تو حیاط تالار منتظر ریحانه بودیم.
محسن خوشحال تر از همیشه بود.
خدا رو شکر که سرو سامون گرفت و با یه خانم همه چی تموم ازدواج کرد.
یه آه از ته دلم کشیدم که باعث شد روح الله بگه:
_چیه؟حسودی میکنی؟
انقد حسودی کن تا بمیری پیرمرد پرحاشیه.
در جوابش فقط یه لبخند زدم.
بدبخت راستم میگفت.
واقعا چی میتونستم جوابشو بدم.
حرف حق تلخه دیگه
واقعا دیگه پیر شده بودم.
اخرین دوست مجردم هم ازدواج کرده بود
فقط خودم موندم و خودم.
خدایی راست میگن که تا خودت نخوای هیچی جور نمیشه...
ولی خب من که خواستم چند بار...
شاید خدا نخواسته
قسمت نبوده.
__
فاطمه: ترم اولمون تموم شده بود.
منتظر نتایج امتحان ها بودم.
خسته و کوفته رو تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوش میکردم و با گوشی ور میرفتم که هانیه اس ام اس داد
+نمره بیوشیمی۱ اومد.
چند شدی؟
با حرفش از جا پریدم.
فوری
لپ
تاپمو باز کردم و رفتم تو سایت دانشگاه.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🌱 صبح دوشنبهمون رو با سلام به صاحب این روزها شروع کنیم...
گاهی فقط یک سلام کافیست تا دلمان یادش بیفتد که در این دنیا، تنها نیستیم... 🤍
آقاجان...
امروز هم سلاممان را مهمان دل شما میکنیم؛
شاید همین سلام، شروع یک روز آرامتر و یک قدم محکمتر باشد. 🌿
🌸 اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ،
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ الرَّحْمٰنِ،
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمَانَ أَهْلِ الْأَرْضِ.
مولا جان...
برای این هفته، دلهایی آرام، قدمهایی محکم، تصمیمهایی درست و عاقبتی خیر از خدا میخواهیم. 🙏🏻
کمکمان کن طوری زندگی کنیم که اگر امروز نگاهت به ما افتاد،
بگویی: «اینها برای ظهور من، خودشان را آماده کردهاند.» 🌱
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲🏻💚
#سلام_به_امام_زمان
#صبح_دوشنبه
#آوای_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨✨
🔻وَيَوْمَ يُعْرَضُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ عَلَى ٱلنَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَٰتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ ٱلدُّنْيَا وَٱسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَٱلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ ٱلْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ وَبِمَا كُنتُمْ تَفْسُقُونَ
🔺و روزى كه كافران را بر آتش عرضه كنند [به آنان گويند:] نعمت هاى پاكيزۀ خود را [كه مى توانست وسيلۀ آبادى آخرتتان باشد] در زندگى دنيايتان مصرف كرديد و [همان جا] از آن برخوردار شديد؛ بنابراين امروز به سبب اينكه به ناحق در زمين تكبّر مى ورزيديد و در برابر اينكه همواره نافرمانى مى كرديد با عذاب خفّت بار كيفر مى يابيد
📚سوره احقاف، آیه ۲۰
#امام_خامنه_ای
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」