eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
299 دنبال‌کننده
845 عکس
895 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_دو #پارت_دوم داشتن سلفی میگرفتن سرم رو چرخوندم یه سمت دیگه گوشی ریحانه
بهت زده به کار های عجیبم نگاه میکرد +فاطمه چیشده؟؟؟ _وایییی هیچی مامان هیچی بوسش کردم و هلش دادم بیرون در اتاقم رو هم بستم دوباره رفتم سر گوشیم بیشتر از ۱۰ بار خوندم اون شعرو (زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد سبزه ها در بهار مي رقصند من در کنار تو به آرامش مي رسم و با گرمي نفسهايت ، جاني دوباره می گيرم دوستت دارم، با همه هستي خود ، اي همه هستي من و هزاران بار خواهم گفت دوستت دارم را ) از تصور اینکه حتی یخورده ازم خوشش اومده باشه گریم گرفت وایی خدا یعنی ممکنه ؟ رفتم سراغ کتابام همه کلمه های کتاب رو محمد میدیدم هرکاری کردم نتونسم واسه فردا درس بخونم انقدرم حالم خوب بود هیچ استرسی نداشتم از همین الان دلم براش تنگ شده بود دیگه کی میتونستم ببینمش؟ مامان و بابام عجیب نگام میکردن.لبخندی که یه لحظه از لبام کنار نمیرفت براشون سوال برانگیز بود احساس کردم مامانم دستم رو خونده مخصوصا با اون جیغی که کشیدم و نگاه های ضایعم به محمد تو بیمارستان. ترجیح دادم برای فرار از نگاهشون برگردم تو اتاقم برای صدمین بار شعره رو خوندم و لبخندم غلیظ تر شد مامانم اومد تو اتاق کتاب رو گذاشتم پایین و نگاهش کردم : نشست رو صندلی جلوی تختم نگاه نافذش رو به چشم هام دوخت و گفت: +فاطمه من فقط برای تو یه مادرم؟ با ذوق جواب دادم: _نه .شما عشق منی! +دارم جدی میگما _خو منم جدی گفتم قربونت برم.شماهم برام مادری هم خواهر هم رفیق هم همه ی وجودم +خب پس به رفیقت بگو چیزی و که داری ازش پنهون میکنی سرم رو انداختم پایین نمیدونستم گفتنش به مادرم درسته یا نه ولی اگه بهش میگفتم مطمئنا کمکم میکرد تو فکر بودم که یکدفعه گفت: +فاطمه لبخندات خیلی برام آشناست .خیلی وقته منتظرم بهم بگی فقط نگاش کردم که ادامه داد: +میدونی بچه ها برا مادرشون مثه یه دفتر، بازن؟ خیلی راحت میتونم بخونمت با خجالت نگاهش کردم که گفت: +اونم دوستت داره ؟ نگاهم دوباره رنگ نگرانی گرفت و با ترس گفتم: _نمیدونم مامان اومد نشست کنارم رو تخت دستم رو گرفت به شونش تکیه دادم و از تمام نگرانی هام براش گفتم از تمام چیزهایی که مثل خوره افتاده بود به جونم ... گریه ام گرفت اشکامو پاک کرد و گفت : +آدمی که انتحاب کردی خیلی درسته ولی فاطمه مسیر سختی پیش روته آماده ای براش؟عشق امتحان سختیه. چیزی نگفتم ودوباره بهش تکیه کردم مامانم درست میگفت. راه پیش روم خیلی سخت بود.... خیلی سخت تر از چیزی که فکرش رو میکردم. ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #قسمت_نود_و_سه #پارت_اول بهت زده به کار های عجیبم نگاه میکرد +فاطمه چیشده؟؟؟ _وایییی هیچی
محمد: دکمه های پیرهن سورمه ایم رو بستم. یه کت تک همرنگش برداشتم و پوشیدم. کمربند شلوارم رو هم سفت کردم و جلوی آینه به خودم خیره شدم. سشوار و از تو کشو در اوردم و مشغول حالت دادن به موهای پر ‌پشتم شدم. کارم که تموم شد رفتم پیش روح الله که آماده تو هال نشسته بود. منتظر ریحانه بودیم تا حاضر شه و بریم تالار از صبح که با محسن اینور و اونور رفته بودیم خسته شدم. کنار روح الله نشستم از تو جیبم پاکت و در اوردم و _میگم روحی +بله _چقد باید کادو بدیم؟ +نمیدونم والله. دوتا تراول از تو جیب شلوارم در اوردم و گذاشتم تو پاکت که ریحانه با کفشای پاشنه دار تو دستش اومد. +بریم داداش روحی پاشو. از خونه رفتیم بیرون. تو ماشین من نشستیم و قرار شد روح الله رانندگی کنه. _ رسیدیم دم تالار ریحانه روشو با چادر گرفت و رفت سمت زنونه. من و روح الله هم تو حیاط با بقیه بچه ها ایستاده بودیم تا محسن برسه. تلفنم زنگ خورد. محسن بود. با اشتیاق جواب دادم و _بح بح ماه داماد!!! کجایی تو پسر؟ +سلام داداش. هیچی نزدیک تالاریم. همه چی راست و ریسه؟ _بله خیالت راحت داداش. خندیدو: +مخلصم داداش.ایشالله عروسی تو جبران کنم تو دلم یه پوزخند زدم و گفتم _ان شالله. بعدش هم تماس رو قطع کردیم. نزدیک تموم شدن مراسم بود شام رو خورده بودیم و بچه هادور هم میخندیدن‌. تو حیاط تالار منتظر ریحانه بودیم. محسن خوشحال تر از همیشه بود. خدا رو شکر که سرو سامون گرفت و با یه خانم همه چی تموم ازدواج کرد. یه آه از ته دلم کشیدم که باعث شد روح الله بگه: _چیه؟حسودی میکنی؟ انقد حسودی کن تا بمیری پیرمرد پرحاشیه. در جوابش فقط یه لبخند زدم. بدبخت راستم میگفت. واقعا چی میتونستم جوابشو بدم. حرف حق تلخه دیگه واقعا دیگه پیر شده بودم. اخرین دوست مجردم هم ازدواج کرده بود فقط خودم موندم و خودم. خدایی راست میگن که تا خودت نخوای هیچی جور نمیشه... ولی خب من که خواستم چند بار... شاید خدا نخواسته‌ قسمت نبوده. __ فاطمه: ترم اولمون تموم شده بود. منتظر نتایج امتحان ها بودم‌. خسته و کوفته رو تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوش میکردم و با گوشی ور میرفتم که هانیه اس ام اس داد +نمره بیوشیمی۱ اومد. چند شدی؟ با حرفش از جا پریدم. فوری لپ تاپمو باز کردم و رفتم تو سایت دانشگاه. ادامه دارد... نویسندگان: و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 صبح دوشنبه‌مون رو با سلام به صاحب این روزها شروع کنیم... گاهی فقط یک سلام کافی‌ست تا دلمان یادش بیفتد که در این دنیا، تنها نیستیم... 🤍 آقاجان... امروز هم سلاممان را مهمان دل شما می‌کنیم؛ شاید همین سلام، شروع یک روز آرام‌تر و یک قدم محکم‌تر باشد. 🌿 🌸 اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ الرَّحْمٰنِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمَانَ أَهْلِ الْأَرْضِ. مولا جان... برای این هفته، دل‌هایی آرام، قدم‌هایی محکم، تصمیم‌هایی درست و عاقبتی خیر از خدا می‌خواهیم. 🙏🏻 کمکمان کن طوری زندگی کنیم که اگر امروز نگاهت به ما افتاد، بگویی: «این‌ها برای ظهور من، خودشان را آماده کرده‌اند.» 🌱 اللهم عجل لولیک الفرج 🤲🏻💚 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨✨ 🔻وَيَوْمَ يُعْرَضُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ عَلَى ٱلنَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَٰتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ ٱلدُّنْيَا وَٱسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَٱلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ ٱلْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ وَبِمَا كُنتُمْ تَفْسُقُونَ 🔺و روزى كه كافران را بر آتش عرضه كنند [به آنان گويند:] نعمت هاى پاكيزۀ خود را [كه مى توانست وسيلۀ آبادى آخرتتان باشد] در زندگى دنيايتان مصرف كرديد و [همان جا] از آن برخوردار شديد؛ بنابراين امروز به سبب اينكه به ناحق در زمين تكبّر مى ورزيديد و در برابر اينكه همواره نافرمانى مى كرديد با عذاب خفّت بار كيفر مى يابيد 📚سوره احقاف، آیه ۲۰ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
شهید حمید محمودی 🌺یه نوجوان 16ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابانداشت خیلی بدتربیت شده بود. خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم. تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر و رویش کرد.بلند شد اومد جبهه. یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا (علیه السلام ) نرفتم.می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم.یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا (ع) زیارت کنم و برگردم ... اجازه گرفت و رفت مشهد.دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه. 🕌توی وصیت نامه اش نوشته بود:در راه برگشت از حرم امام رضا (علیه السلام) ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم.آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت... یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود.نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبرگریه می کرد و می گفت:یا امام رضا (علیه السلام) منتظر وعده ام..آقا جان چشم به راهم نذار... توی وصیتنامه ساعت شهادت،روزشهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود.شهید که شد،دیدیم حرفاش درست بوده.دقیقاتوی روز،ساعت و مکانی شهیـد شدکه تووصیت نامه اش نوشته بود! راوی: همرزم شهید، حاج مهدی سلحشور ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيلَ وَالنَّهارَ إِنَّ في ذٰلِكَ لَعِبرَةً لِأُولِي الأَبصارِ 📜 خداست كه شب و روز را جابه‌جا می‌كند. به راستی در این برای صاحبان بصیرت درس عبرتی است‌. 📚 سوره نور آیه ۴۴ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🌱 مهر امسال را چطور شروع کنیم؟ این روزها که کم‌کم بوی باز شدن مدرسه‌ها می‌آید، خیلی از پدر و مادرها یک نگرانی مشترک دارند: 🎒 «برای مدرسه بچه‌ام چه چیزهایی بخرم؟» 💰 «با این قیمت‌ها چطور از پس هزینه‌ها بربیایم؟» 😔 «نکند فرزندم چیزی کم داشته باشد و احساس خوبی نداشته باشد؟» اما شاید امسال، بیشتر از اینکه به دنبال خرید بیشتر باشیم، لازم باشد هوشمندانه‌تر انتخاب کنیم. 🔸 اول خانه را بگردیم، بعد بازار را! قبل از اینکه راهی خرید شویم، همه وسایل سال قبل را یک‌جا جمع کنیم. دفترهای نیمه‌استفاده، مداد و خودکار، مدادرنگی، خط‌کش، جامدادی، کوله و حتی لباس‌هایی که هنوز سالم‌اند. گاهی چیزی که فکر می‌کنیم «باید بخریم»، همین حالا در خانه داریم. ✨ امسال قرار نیست همه‌چیز نو باشد؛ قرار است همه‌چیز به‌اندازه و عاقلانه باشد. 🔸 خرید را به «ضروری» و «غیرضروری» تقسیم کنیم یک کاغذ برداریم و دو ستون بنویسیم: ✅ واقعاً لازم است ⏳ فعلاً لازم نیست اول سراغ ضروری‌ها برویم. قرار نیست چون یک وسیله زیباست، تخفیف خورده یا دوستِ بچه‌مان آن را دارد، حتماً آن را بخریم. 🔸 «نو بودن» را با «لازم بودن» اشتباه نگیریم اگر کیف سال قبل سالم است، چرا عوضش کنیم؟ اگر جامدادی هنوز قابل استفاده است، چرا فقط به خاطر یک مدل جدید آن را کنار بگذاریم؟ به فرزندمان هم یاد بدهیم: 🌱 «هر چیزی که قدیمی شده، لزوماً بی‌ارزش نشده.» 🔸 با بچه‌ها درباره شرایط مالی صحبت کنیم؛ اما نه با ایجاد ترس لازم نیست کودک را درگیر نگرانی‌های اقتصادی بزرگ‌ترها کنیم. می‌توانیم خیلی ساده بگوییم: 💬 «امسال می‌خواهیم با دقت خرید کنیم؛ هر چیزی که لازم نباشد، نمی‌خریم و پولمان را برای چیزهای مهم‌تر نگه می‌داریم.» این جمله هم واقع‌بینانه است، هم به کودک مدیریت کردن را یاد می‌دهد. 🔸 مقایسه را از مهر امسال حذف کنیم ممکن است دوستش کیف جدید داشته باشد. یکی کفش گران‌تری پوشیده باشد. یکی وسایل رنگارنگ‌تری آورده باشد اما این‌ها نباید تبدیل شوند به معیار ارزشمندی بچه‌ها. ❤️ به فرزندمان یاد بدهیم: «تو به خاطر وسایلت ارزشمند نیستی؛ خودت ارزشمندی.» 🔸 یک سقف برای هزینه مدرسه تعیین کنیم قبل از خرید، بودجه مشخصی برای وسایل مدرسه در نظر بگیریم. بعد هر خرید را از همان مبلغ کم کنیم. این کار یک فرصت عالی است تا فرزندمان از همین سن با مفاهیمی مثل: 💰 بودجه 🧮 اولویت‌بندی 🛍️ انتخاب ✋ «نه گفتن به خرید غیرضروری» آشنا شود. 🔸 وسایل سالم، می‌توانند دوباره زندگی کنند! در خانواده، فامیل یا بین دوستان می‌توان وسایل سالمی را که دیگر مورد استفاده یک دانش‌آموز نیست، به دانش‌آموز دیگری رساند. یک کیف سالم، چند دفتر نیمه‌استفاده، کتاب‌های قابل استفاده یا بعضی لوازم‌التحریر... گاهی چیزی که برای ما اضافه است، برای یک خانواده دیگر واقعاً کمک بزرگی است. 🤍 🔸 و یک نکته مهم برای معلم‌ها... گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، هزینه‌هایی به خانواده‌ها تحمیل می‌کنیم. یک کاردستی با وسایل خاص، یک وسیله تزئینی غیرضروری یا اصرار بر تهیه مدل و برند خاص... قبل از اینکه بگوییم: «این را تهیه کنید» یک لحظه از خودمان بپرسیم: ❓ «آیا واقعاً برای یادگیری لازم است؟» اگر نیست، شاید بتوانیم از امکانات موجود در خانه استفاده کنیم. 🌿 مهر امسال می‌تواند یک درس بزرگ برای بچه‌ها باشد: اینکه زندگی همیشه با «بیشتر داشتن» بهتر نمی‌شود. گاهی با کمتر خریدن، بهتر انتخاب کردن، مراقبت از داشته‌ها و قانع بودن به اندازه نیاز می‌توان زندگی آرام‌تری ساخت. و شاید زیباترین کاری که می‌توانیم برای فرزندمان انجام دهیم، این نباشد که بهترین و گران‌ترین وسایل مدرسه را برایش بخریم؛ بلکه این باشد که کاری کنیم روز اول مدرسه را با احساس کمبود و مقایسه شروع نکند؛ با آرامش، عزت‌نفس و امید شروع کند. 🌱 🎒 مهر قرار نیست مسابقه‌ی «چه کسی بیشتر دارد؟» باشد. قرار است دوباره فرصتی باشد برای یاد گرفتن، رشد کردن، دوست پیدا کردن و ساختن آینده. بیایید امسال، قبل از اینکه کیف بچه‌ها را پر کنیم، دلشان را از آرامش پر کنیم. ❤️ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه دانش آموزان گرامی 😃 .