eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
298 دنبال‌کننده
839 عکس
889 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
Hazza-Al_Balushi l هزاع البلوشي056.mp3
زمان: حجم: 8.9M
🌱سوره حالِ‌خوب هدیه‌بدیم...💫❣️ ❣به عشق مادرمون سلام الله علیها ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌آوای‌رویش: 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌱سوره #واقعه حالِ‌خوب هدیه‌بدیم...💫❣️ ❣به عشق مادرمون #زهرا سلام الله علیها ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
با سلام خدمت شما عزیزان✨ شب جمعه که می‌رسد، حال‌وهوای قرآن و دعا هم برایمان دلنشین‌تر می‌شود. یکی از سوره‌هایی که شاید خواندنش در این شب، فرصت خوبی برای فکر کردن به خودمان باشد، سوره واقعه است. سوره با این جمله، ما را با یک تصویر مهم روبه‌رو می‌کند: ﴿وَكُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً﴾ «و شما سه گروه خواهید بود.» و بعد از سه گروه سخن می‌گوید: 🌱 السَّابِقُونَ؛ پیشگامان ✨ أَصْحَابُ الْيَمِينِ؛ اصحاب یمین و اهل سعادت ⚠️ أَصْحَابُ الشِّمَالِ؛ اصحاب شمال بعد هم ویژگی‌ها و سرنوشت هر گروه را بیان می‌کند. اما زیبایی سوره واقعه فقط در توصیف قیامت نیست؛ در بخش‌های دیگری از سوره، از آفرینش انسان، آب، گیاه و آتش سخن گفته می‌شود تا دوباره به یادمان بیاورد که پشت همین زندگی روزمره، قدرت و تدبیر خداوند را می‌توان دید. شاید به همین دلیل، خواندن سوره واقعه در شب جمعه برایمان فقط یک قرائت نباشد؛ چند دقیقه‌ای باشد برای اینکه کمی به مسیر زندگی‌مان فکر کنیم. 📖 سوره واقعه، سوره ۵۶ قرآن کریم، ۹۶ آیه اگر امشب فرصت خواندنش را داشتیم، شاید جالب باشد ببینیم کدام آیه یا کدام بخش سوره بیشتر با خودمان ارتباط برقرار می‌کند. 🌱 شاید گفت‌وگوی ما درباره همان یک آیه، برای بقیه هم نکته‌ای تازه داشته باشد. 👌 ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
💠 یک رکعت در وقت؛ نماز اداست یا قضا؟ 💬 اگر فقط یک رکعت از نماز داخل وقت واقع شود، نماز ادا محسوب می‌شود؟ ✅ پاسخ: برای اینکه نماز ادا محسوب شود، کافی است یک رکعت از نماز در داخل وقت واقع شود. بنابراین، اگر در اینکه حداقل به اندازه یک رکعت تا پایان وقت باقی مانده یا نه شک دارید، نماز را به قصد مافی‌الذمّه بخوانید. 📚 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی آیت‌الله شهید خامنه‌ای اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج✨ ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
✨✨✨✨ ▪️به فرموده عارف بالله حاج آقا فخر تهرانی؛ در آخر ماه قمری سفارش شده سی مرتبه خوانده شود و پس از آن سه مرتبه بگوییم: « اللَّهُمَّ أَلْهِمْنِي الْخَيْرَ وَ الْعَمَلَ بِهِ» بهترین خیرات به انسان الهام خواهد شد ✨✨✨✨ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_هشت #پارت_دوم به ریحانه گفتم میرم هوا بخورم رفتم مغازه و یخورده خوراکی خ
ماشین رو نگه داشتن وسایلامون رو گرفتیم و پیاده شدم با گل و خشت یه تونل درست کرده بودن ورودیش دوتا آقا که لباس های خاکی داشتن و روی لباسشونم نوشته بود خادم‌ الشهدا سینی اسفند دستشون گرفته بودن و خوش آمد میگفتن رد شدیم و رفتیم‌اون سمت تونل. یه حس خیلی خوبی بهم دست داده بود حس کردم دارم میرم جنگ مخصوصا با این آهنگی که داشت پخش میشد و تو جبهه میذاشتن گوشیم رو در اوردم و چندتا عکس گرفتم که ریحانه گفت: +فاطمه تا صبح وقت داریم میام عکس میگیرم حالا کوله ات سنگینه خسته میشی بیا اینارو ببریم ب حرفش گوش دادم و دنبالش رفتم با سیم خار دار و کلاه خود و فشنگ و... اطراف رو تزئین کرده بودن یه نفس عمیق کشیدن و سعی کردم آرامش رو به ریه هام بکشم خانومای خادم در نهایت احترام مارو راهنمایی کردن به قسمت خانوم ها. تا وقتی که جامون مشخص شه یه گوشه نشستیم چند دقیقه بعد اومدن و گفتن که کجا باید بریم. یه سوله به ما دادن. قرار شد تا صبح اون جا استراحت کنیم و بعدش بریم سمت خرمشهر‌. پام رو گذاشتم تو سوله‌ . اولش بوی نم و نا اذیتم میکرد. جلوی دماغم رو با دستام گرفتم که ریحانه ادامو در اورد و باهم خندیدیم. یه سری پتو اونجا بود. یه خانم خادم به هرکی یه دونه پتو میداد‌. پشت ریحانه رفتم تا به منم بدن. پتوهاش خیلی بد بود. رنگِ خاکیش باعث میشد حس کنم کثیفه‌. دقیقا مثل همونایی بود که شهدا استفادشون میکردن. دلم نمیکشید بهش دست بزنم. خادم که تعلل من رو دید گفت +بیا لولو نمیخورتت. دو شب مث شهدا بودن روتحمل کن. با یه حالت چندش گفتم _شپش نداره؟ بلند زد زیر خنده که باعث شد بقیه حواسشون به ما جلب شه‌. +شپش ؟ مثل اینکه تو خیلی مامانی ای ها. از خطابش خندم گرفت که ادامه داد: +نه عزیز دلم شپش نداره. به خدا ناخونامون ترکید از بس با آبجوش شستیمشون. یه لبخند زدمو پتو رو ازش گرفتم‌ یه قسمتم بالش افتاده بود. پشت ریحانه رفتم یه بالشم برداشتم. دلم میخاست گریه کنم واقعا شهدای ما اینجور چیزا رو تحمل میکردن؟ خدایاااا به من صبر بده‌ یه نفس عمیق کشیدم و گوشه ی سوله بعد از شمیم و ریحانه پتو پهن کردم‌ بالشت رو گذاشتم رو پتو. رفتم از سوله بیرون و کولم رو با خودم اوردم. درش رو باز کردم. .یکی از شالامو گرفتم و دورِ بالش پیچیدم. شمیم و ریحانه با دیدن من غش غش میخندیدن. منم یه لبخند مصنوعی بهشون زدم و دوباره مشغول کارم شدم. ریحانه تو سه سوت بساطش رو پهن کردو دراز کشید و گفت میخواد بخوابه. به ساعت نگاه کردم‌ تقریبا ۱۰ بود. مسواکم رو گرفتم و خواستم برم بیرون ک شمیم صدام کرد. +وایسا منم میام. منتظر موندم تا بیاد. ریحانه دیگه هفت تا پادشاهو خواب میدید. کفشامونو پوشیدیم و تا دستشویی دوییدیم. من مسواک زدمو شمیم رفت دسشویی. یه خورده صبر کردم‌تا اومد. داشتیم برمیگشتیم که تلفن شمیم زنگ خورد. آقا محسن بود. یه چیزی به شمیم گفت که شمیم در جوابش گفت باشه. تلفن رو که قطع کرد گفت: +باید بریم شام. _عه این وقت شب؟ +اره _من ک مسواک کردم که. ریحانه هم‌خوابه‌ +نمیدونم اقا محسن اصرار کرد همه بیان. دوباره تا سوله دوییدیم. روسریو چادرمون رو سر کردیم قرار بود تو حسینیه جمع شیم. ریحانه رو بیدار کردم یه لگد زد تو کمرم و گفت +نمیام. غذامو برام بیار. شمیم به بقیه خانوم ها اطلاع داد و خودمون جلو راه اوفتادیم. چراغ قوه ی موبایلم رو روشن کردم و داشتیم فضا رو نگاه میکردیم. ماکت بعضی شهدا رو تو خاک و سنگ گذاشته بودن و دورشو با گونی های خاکی محکم کرده بودن. از یه راه دراز و مستقیم عبور کردیم و رسیدیم به یه حسینیه. با بقیه خانوما وارد شدیم. بعضیا که نماز نخونده بودن مشغول نماز شدن من و شبنم هم منتظر یه گوشه نشستیم و پچ پچ میکردیم. یه خورده که گذشت از پشت پرده ای که خانوما رو از آقایون جدا میکرد یه آقایی چندتا نایلون از ظرفای غذا گذاشت. شمیم رفت و از اون پشت نایلون هارو گرفت. من رو صدا زد که برم‌کمکش. جز بچه های اتوبوس ما کسی تو حسینیه نبود‌ غذا ها رو پخش کردیم که محمد از اون پشت یا الله گفت و جعبه ی ماست و نایلون قاشق چنگال و بعدش هم سفره و بطری آب و لیوان هم گذاشت. ادامه دارد... نویسندگان: و
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_نود_و_نه ماشین رو نگه داشتن وسایلامون رو گرفتیم و پیاده شدم با گل و خشت یه تون
بقیه خانوماهم تو پخششون کمک کردن. تقریبا فقط دو با سه نفر مسن بودن و بقیه جوون . شاممون رو خوردیم و کمک کردیم که جمع کنن. میخواستیم بریم دور بزنیم که شمیم گفت نمیاد و خستس. ازش خداحافظی کردم و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم داشتم دور و اطراف رو نگاه میکردم دقت کردم زیارت عاشورا بود خیلی قشنگ میخوند. رفتم پشت سنگر بلند بلند میخوند و گریه میکرد. پشت سنگر یه قایق آبی رنگ بود‌ رفتم پشت قایق نشستم. با اینکه میترسیدم با اون صدا آروم شدم. هوا خیلی تاریک بود‌ فقط یه تیر برق بود که روش یه چراغ کم نور داشت‌ صداش خیلی آشنا بود. دیگه رسیده بود به سجده ی زیارت عاشورا. منم سجده کردم به همون سمتی که نوشته بود قبله و تو دلم خوندم. منتظر شدم بیاد بیرون ببینم‌کیه. پشت قایق موندم و از جام تکون نخوردم یه چند دقیقه گذشت که محمد اومد بیرون. به اطراف نگاه کرد وبعدش کفشش رو پوشید. با دست هاش رو چشم هاشو مالوند و از سنگر دور شد. تا رفت پشت سرش رفتم تو سنگر. نوشته بود(دو رکعت نماز عشق) وضو نداشتم‌ خیلی ناراحت شدم. به اطراف نگاه کردم که دیدم یه بطری آب افتاده‌ حتما محمد گذاشته بود درش رو باز کردم و باهاش وضو گرفتم بلند شدم که نمازم رو ببندم که یه صدای قدم شنیدم. اولش ترسیدم بعدش تو دلم صلوات فرستادم. صدای قدم ها نزدیک تر میشد. دلم‌نمیخواست از سنگر برم بیرون. یه خورده که گذشت صدا زد +ببخشید... چیزی نگفتم صدای محمد بود. دوباره گف +یا الله! از سنگر اومدم بیرون! بهش نگاه نکردم‌ سرم رو انداختم پایین که گفت: _خیلی عذر میخام... فکر کنم من تسبیحم رو اونجا جا گذاشتم میشه یه لطفی کنید ‌..؟ رفتم تو سنگر چراغ قوه گوشیم رو گرفتم و چرخوندمش که چشمم خورد به تسبیحش. گرفتمشو دوباره رفتم بیرون +اینه؟ _بله دست شما درد نکنه‌ . دراز کردم سمتش که ازم گرفت. دوباره قلبم به تپش افتاده بود‌ حس کردم گرمم شده‌ یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو سنگر. نمازمو بستمو مشغول شدم... ____ به ساعت نگاه کردم. تقریبا ۱۲ بود. تقریبا یک ساعت و نیم نشسته بودم تو سنگر. کلی نماز خوندم و دعا کردم‌ کلی گریه کردم و برای بار هزارم ازخدا خواستم که مهر منو بندازه به دلش... زیادی معنوی شده بودم. همش حس میکردم یکی داره نگام میکنه،حواسش بهم هست.خیلی میترسیدم کفشم رو پوشیدم و از سنگر رفتم بیرون.دوباره راه سوله روگرفتم و رفتم سمتش. کفشم رو در اوردمو در رو باز کردم‌ چراغ ها خاموش بود و همه خوابیده بودن‌ منم رفتم سمت قسمتی که پتو پهن کرده بودم‌ دراز کشیدم .دیکه احساس چندش نداشتم‌ انگار واسم عادی شده بود حس عجیب و غریبی بهم دست داده بود. چشم هام رو بستمو سعی کردم به چیزی فکر نکنم ____ با تکونای ریحانه از خواب بیدار شدم شمیم گفت: +فاطمه جون پاشو بعد نماز حرکت میکنیم از جام بلند شدم شالم رو روی سرم انداختم مسواک و از کیفم برداشتم همراهشون رفتم دستشویی مسواک زدیم و وضو گرفتیم و برگشتیم روسری قواره بلند مشکیم رو برداشتم و همونجوری که شمیم گفته بود سرم کردم دوتا از گیره های شمیم رو هم ازش قرض گرفته بودگ. ریحانه گفت: +عجله کنید به نماز جماعت برسیم نگاهش که ب من افتاد گفت: +چه ملوس شدی توو خندیدم شلوارم رو با یه شلوار مشکی عوض کردم ولی مانتوم رو نه. چادرم رو گذاشتم رو سرم و همراهشون رفتم‌الان بیشتر از قبل بهشون شبیه شده بودم آسمون هنوز تاریک بود به نماز جماعت رسیدیم و نمازمون رو خوندیم پلک هام از خواب سنگین بود کفشم رو پوشیدم و با بچه ها رفتیم بیرون بیشتر آدمای کاروانمون اومده بودن نماز نگاهم رو چر خوندم نگاهم به محمد افتاد که دست می کشید به موهاش و با محسن حرف میزد انگار منتظر بودن محسن،شمیم رو دید با محمد اومدن سمتون سلام کردیم محمد به ریحانه گفت: _به همه خانوما بگید وسایلشونو جمع کنن و برای صبحانه بیان همین جا پشت ریحانه و شمیم ایستاده بودم متوجه من نشده بودن جلوتر رفتم و کنار شمیم ایستادم محمد بهم نگاه کرد و حواسش از ریحانه که پرسید کی حرکت میکنیم پرت شد محسن به جاش جواب داد: +۷ دیگه باید تو اتوبوس باشیم. با بچه ها برگشتیم سوله وبه خانم هایی که از کاروان ما بودن خبر دادیم وسایلشون رو جمع کنن و برن حسینیه لبخندی رو صورتم نشست خوشحال بودم از پوششم خیلی بهم میومد وسایلم رو جمع کردم پتوم رو هم تا کردم و زودتر از بقیه رفتم بیرون بچه ها نیومده بودن .تا اونا بیان وسایل رو گذاشتم تو حسینه و رفتم طرف قرفه ای که زده بودن داشتم به کتاب ها نگاه میکردم نمیدونستم کدوم رو انتخاب کنم به ناچار از پسر جوونی که پشت قرفه رو صندلی نشسته بود پرسیدم.... ادامه دارد... نویسندگان: و
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفی بنما که خاک پایت گردم دامن بتکان که تا گدایت گردم دلتنگ زیارت توام اربابم من را به حرم ببر فدایت گردم 🌷 یاد شهدا با ذکر صلوات پنجشنبه شهدایی 🌱🍃🌱🍃🌱🍃 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿 سلام به شما عزیزان، جمعه‌تون بخیر امروز که جمعه‌ست. سلاممون به امام زمان(عج) رو از دلِ یکی از زیارت‌های مخصوص ایشون انتخاب میکنیم.. در زیارت روز جمعه می‌خوانیم: «اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَيْنَ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا نُورَ اللَّهِ الَّذِي يَهْتَدِي بِهِ الْمُهْتَدُونَ...» چه تعبیرهای زیبایی... حجت خدا، چشم خدا در میان خلق و نور خدا که هدایت‌شدگان به وسیله او راه می‌یابند. 🌸 پس سلام امروزمان: آقاجان... جمعه که می‌رسد، بیشتر از همیشه یادتان می‌کنیم. نه فقط برای اینکه ظهور نزدیک‌تر شود؛ برای اینکه خودمان هم در این فاصله، از راه دور نشویم. کمکمان کنید در شلوغی زندگی، راه را گم نکنیم، دلمان را به خدا بسپاریم و اگر قدم کوچکی هم برای خوب شدن برمی‌داریم، ادامه‌اش بدهیم. 🍃 اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ. 🌱 جمعه‌تون پر از آرامش، برکت و یاد خدا✨ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
خدایاشکرت برای صبحی که رسید برای نوری که تابید برای شروعی از نو... 🍪☕️✨️ روزتون پر از اتفاق‌های قشنگ ✨️ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستورالعمل رهبر شهید: برای فرج حضرت دعا کنید و با ایشان حرف بزنید... ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
💎 پاداش ترک گناه برای خدا 🔻پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله: «مَنْ تَرَكَ مَعْصِيَةً لِلَّهِ مَخَافَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَرْضَاهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.» 🔹 هر كه گناهی را برای خدا و ترس از او ترك كند خدا او را در روز قيامت خشنود گرداند. 📚 اصول کافی، ج ۳، ص ۱۲۸ ‌ ‌ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」