🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_صد_و_شش #پارت_دوم ریحانه :خیلی تنها میشی ! _نگران من نباش شما. +گشنت نیست؟ _نه
#رمان
#ناحله
#قسمت_صد_و_هفت
گفت فاطمه
هنوز جوابی به خاستگارش نداده استرس وجودم و گرفت .میترسیدم اتفاق جدی افتاده باشه و دیگه فرصتی برام نمونده باشه.سکوت کردم و با دقت گوشم و تیز کردم تا جواب مامان فاطمه رو بشنوم.وقتی چیزی نشنیدم منتظر موندم تماس زودتر قطع شه و بفهمم چی گفت )
+میخوایم با اجازتون از فاطمه جون واسه آقا محمدمون خاستگاری کنیم.
(هیجانم بیشتر شده بود.ایستادم که داداش علی خندید و گفت :پسر جون بیا بشین اینجا
،غش میکنی)
+آها .چشم .پس من منتظر خبر میمونم
_
+مرسی.قربون شما .خداحافظ
تا تماسش و قطع کرد گفتم :چیشد؟ چی گفت؟قبول کرد؟ کی باید بریم ؟
داداش و زنداداش زدن زیر خنده و زن داداش گفت: هیچی گفت باید با بابای فاطمه صحبت کنم .قرار شد خودش خبر بده
ناراحت گفتم:من که دارم میرمم
+خو برو .زنگ که زد بهت خبر میدم .برگشتی میریم خاستگاری.
_من که نمیدونم چندروز دیگه میام .شاید دو هفته طول بکشه
+خو دو هفته طول بکشه .چیزی نمیشه که .نگران نباش ،قرار نیست تو دو هفته شوهرش بدن
_آخه دو هفته خیلیه!
با تعجب نگام کرد و گفت :نه به وقتایی که خودمون رو میکشتیم تا یکی و قبول کنی و بریم خاستگاریش نه به الان که بخاطر دو هفته تاخیر داری بحث میکنی.مجنون شدی رفت برادر من.خب سعی کن زودتر بیای.
سرگرم بازی با فرشته شدم واز خدا خواستم زودتر همچیز و درست کنه
_
فاطمه
درس هام کلافه ام کرده بود
سخت مشغول درس خوندن بودم که گوشیم زنگ خورد
دراز کشیدم و جواب دادم : سلام جان؟
+ سلام فاطمه لباس هاتو بپوش دارم میام دنبالت بریم بیرون
_کجا بریم ؟
+بریم دور بزنیم حال و هوامون عوض شه
_قربونت برم الان دارم درس میخونم باشه بعد باهم میریم.
+حرف نباشه ده دقیقه دیگه میام .آماده باش
_عهه ماما...
تماس و قطع کرده بود
خسته بودم و حوصله بیرون رفتن نداشتم ولی به ناچار لباسام و پوشیدم
با صدای بوق ماشینش چادرم و سرم کردم و رفتم بیرون.
نشستم تو ماشین و شروع کردم به غر زدن :خب مادرمن چی میشد یه وقت دیگه بریم بیرون.الان که من کلی درس ریخته سرم شما یادت میاد بریم بیرون ؟
+فاطمه خانوم غر نزن پشیمون میشی ها
جلوی یه سوپری نگه داشت و گفت : برو دوتا بستنی بگیر بیا.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم :پول ندارم
کارتش و بهم داد.
رفتم و چند دقیقه بعد با یه نایلون پره چیپس و پفک و بستنی برگشتم.
ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم
+ماشالله کم اشتها هم هستین
بی توجه به حرفش چیپس و باز کردم
که گفت :بیچاره آقا محمد
مخم با شنیدن اسم محمد سوت کشید
برگشتم سمتش و گفتم :محمد کیه؟
+داداش ریحانه
_چرا بیچاره ؟چیشده مامان؟
خندید و گفت :هیچی
جواب سوالم و نگرفته بودم . بیشتر ازقبل ناراحت شدم و گفتم : ممنون مامان.ممنون از اینکه تمام تلاش های من و واسه فراموش کردنش برباد میدی.بریم خونه اگه میشه!
چشم غره داد و چند ثانیه بعد گفت :امروز زنداداش ریحانه زنگ زد
_عه اره یادم رفته بود ازت بپرسم.چیکارت داشت؟چی گفت؟
یه نگاه بهم انداخت و خندید ،با تعجب نگاهش کردم وگفتم :مامان!چرامیخندی؟میگم چی گفت ؟
_ازت خاستگاری کردن.
زبونم قفل شد .کممونده بود چشم هام از کاسه بیرون بزنه!وای خدا،دوباره خاستگار؟وای اگه داداش نرگس باشه چجوری ردش کنم ؟دیگه چه بهونه ای بیارم ؟چرا وقت هایی که نباید خاستگار بیاد انقدر خاستگار میاد .خدایا حکمتت رو شکر.اخر قصه من به کجا میرسه ؟
صورتم و با دستام پوشوندم و کلافه گفتم: چی گفتی بهش؟
+گفتم با بابات حرف میزنم بهشون خبر میدم
_حالا جدی میخوای با بابا راجبش حرف بزنی
؟ مامانم توروخدا ردش کن.من نمیتونم. واقعا الان تو شرایطی نیستم که بتونم حتی کسی و به عنوان خاستگارم قبول کنم.
+عه .چه حیف.خب باشه بهشون میگم نیان
ولی خب اگه الان نیان دیگه هیچ وقت نمیان!
_بهتر مادر من بهتر.من از خدامه که ازدواج نکنم.
+نمیخوای بیشتر فکر کنی؟
_نه فقط با تمام وجودم ازت خواهش میکنم واسه آرامش منم که شده ردشون کن .تو این مدت انقدر گریه کردم چشمام تار شده.
+باشه .خب خدا به آقا محمد رحم کرد .پسره تو رو میگرفت بیچاره میشد!
جوری برگشتم سمتش که گردنم رگ به رگ شد !
_مامان ؟؟؟محمد کیه؟
+ما چندتا محمد داریم ؟آقا محمد دهقان فرد.
بهت زده بهش خیره موندم!حس کردم گلوم خشک شده!
مامانم ادامه داد:ولی فاطمه خودمونیم،خدا خیلی دوستت داره. صدای دلت و شنید!
مامانم حرف میزد و من فقط متوجه باز و بسته شدن دهنش بودم.
چیزی از حرفاش نمیفهمیدم .
نگاه خیره منو که دید ماشین و یه گوشه نگه داشت.
فهمید که چقدر باور حرفش برام دشواره !
رفتم بغلش و به اشکام اجازه باریدن دادم.
_
با اینکه یه روز گذشته بود از شوق خبری که مامانم بهم داده بود فقط میتونستم گریه کنم.
هنوز باورم نشده بود!
یعنی تا وقتی که محمد و توخونمون نمیدیدم باورم نمیشد
ادامه دارد....
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 خدا بود که این مردم را با من مأنوس کرد...
🌹 #یاد_مهتاب
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
سلام امام زمانم✋🌸
قد کشیدهایم به اعتبار تشعشع مهربان تو
زندهایم به برکت حیات بخش تو
دلخوشیم به یمن نگاه امیدبخش تو
همچون گلهاے آفتابگردان،
روی دلهاے منتظر و بیقرار ما؛
به هر سویی که یاد و نام توست میچرخد...
نگاه تو سوے غزه هست، نگاهِ ما هم
ما با تو زندهایم...
🌷أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌷
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 با همین زبان معمولی خودتون با حضرت ولی عصر(عج) صحبت کنید؛ خداوند، پیام شما را به ایشان میرساند.
🎙️ رهبر شهید
#یالثارات_الخامنه_ای
#باید_برخاست
#اللهمعجللولیکالفرج
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸
📌حقوق هفتگانه مؤمن
✍️پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود :
مؤمن برگردن برادر مؤمنش هفت حقّ واجب دارد كه از سوى خدا بر او واجب شده است:
❶ در چشمش به ديده احترام به او بنگرد.
❷ در دلش محبّت او را داشته باشد.
❸ در مالش او را هم شريك سازد.
❹ غيبت او را حرام بشمارد.
❺ هنگام بيمارى از او عيادت كند.
❻ جنازه اش را تشييع كند.
❼ پس از مرگش، جز خيروخوبى درباره او نگويد.
📚من لايحضره الفقيه، ج 4 ص 398
📚چهل حديث «گهرهاى نبوى» صلوات الله علیه و آله
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام😍
صبحتون بخیر 🌹
روز خوبی داشته باشید ان شاالله 🌱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
.
🔸مراقبت نسبت به علاقۀ فرزند به خواندن رُمان🔸
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
📚 گاهی بچههایتان دلشان میخواهد رُمان بخوانند. متوجه باشید که این رُمانی که میخوانَد، مثل #غذا است که دارد میخورد. این خوراک را بررسی کن؛ ببین سَم نباشد؛ اگر سَم است نخورَد. قرآن میفرماید: «فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ»: انسان باید به خوراک خودش نگاه کند. امام صادق (ع) در شرح این آیه میفرماید: «إِلَى عِلْمِهِ مِمَّنْ يَأْخُذُهُ»؛ یعنی ببیند این علم و این رمان را دارد از چه کسی میگیرد و میخواند.
📚 ببینید، خاطرات رزمندگان را گاهی آنقدر خوب مینویسند که اصلاً عین رمان است. بعضی نویسندهها مثل آنتون چخوف هم خوب مینویسند؛ اما شما فکر میکنید کسی که مثلاً آثار چخوف را میخواند، اثرش مانند کسی است که خاطرات این رزمنده در جبهه را میخواند؟!
📚 شما چهکار باید بکنید؟ این خاطرات رزمندگان را به هر قیمتی که هست بخر و بگذار دمِ دست بچهات؛ اما به او نگو که بخواند، توصیه نکن. بخر و بگذار آنجا. چون وقتی گفتی این کتاب را بخوان، با خودش میگوید: «پدرم میخواهد به من خط بدهد. میخواهد مرا آنطور که خودش دلش میخواهد بسازد. من میخواهم فرزند زمان خودم باشم، میخواهم آنطور که خودم دلم میخواهد بشوم. بابایم برای چهل سال پیش است و من برای دورهٔ امروزم؛ او برای دوره خودش فکر میکند و من باید برای بیست سال بعد باشم». این چیزها در ذهنش میآید.
📚 از این جهت، اگر میخواهی تشویقش کنی، خودت کتاب را بردار بخوان و مثلاً از روی آن یادداشت بردار تا ببیند که تو به این کتاب اهمیت دادهای. بعد که خودش از سرِ کنجکاوی و فضولی خواست بخواند، بگو: «اگر میخواهی بخوانی مانعی ندارد». آنوقت حتی بچهای هم که اهل کتاب نبوده مینشیند و میخواند؛ درحالیکه اگر به او میگفتی بخوان، نمیخواند! «الإنسان حريص على ما مُنع» یعنی همین.
📚 شما این کتابهای خوب را به جای رمانهایی که آسیبزا هستند، در اختیارش بگذارید. هر حرامی را که میبینید دارد بچه را منحرف میکند، باید بگردید یک «حلال» کنارش بگذارید تا بتواند از آن حرام دست بکشد.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」