eitaa logo
-کاغذِ کاهی-
83 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
آوید، راویِ روایت ها🌱 -از انتشار متن ها بدون لینک کانال رضایت نداریم-
مشاهده در ایتا
دانلود
«شجاعت رنگ نباخته!» بارون به شیشه می زد و خواب رو از چشمام فراری میداد. لباس‌هامو پوشیدم و رفتم بیرون. با خودم گفتم شاید به خاطر سرما و شرایط، امسال جمعیت کمتر باشه اما به وسط های کوچه نرسیده بودم که نظرم با دیدن گروه گروه آدمایی که پرچم ایران به دست حرکت میکردن عوض شد. به خیابون رسیدم. بوی خاک بارون خورده با بوی شیرینی مغازه ی روبرویی مخلوط شده بود و حس خیلی خوبی داشت. توی پیاده رو همراه جمعیت قدم میزدم و هر لحظه گروه جدیدی به جمعیت اضافه می شد. برگ درخت ها با بارون شسته شده بود و برگ های سبز تازه دو طرف خیابون چترشون رو باز کرده بودن رو سر ماشین ها. ماشین هایی که با بلندگو آهنگ های حماسی پخش می کردن رد میشدن و انگار حس مبارزه رو تزریق میکردن به خیابون ها.همه با هر سن و هر ظاهری بدون ترس آمده بودند و من از دیدن اینکه حس زندگی در رگ های شهر جریان داشت، اعتقادات و باور ها در پس سایه ی سیاه جنگ رنگ نباخته بود و درخت شجاعت هنوز هم توی وجود تک تک آدما استوار بود، به ایرانی بودنم افتخار میکردم. ✍🏻آوید •📜🌙• https://eitaa.com/aviinravi
باد صداهایی درهم تنیده را به گوشم می‌رساند؛ صدایی از جنس عزت و غیرت! نگاهم به نور زرد تیر برق داخل کوچه خیره مانده؛ نگاهی از جنس حسرت! حسرت اینکه امشب نتوانستم به وظیفه‌ام عمل کنم و در کنار هموطنان همدلم باشم. زیر لب می‌گویم ای کاش من هم میانشان بودم؛ کاش من هم رفته بودم. اگر من هم رفته بودم، او هم رفته بود و اگر همه می‌رفتیم، این بار صدایمان به گوش نتانیاهو می‌رسید! همان‌گونه که حضرت امام فرمود: «اگر همه‌ی مسلمانان جهان یک سطل آب به سمت اسرائیل می‌ریختند، اسرائیل را آب می‌بُرد!» ✍🏻فاطمه قائدی •📜🌙• https://eitaa.com/aviinravi
مدرسه‌ی ماه🌙 نماز تمام شده بود. همه آمدند توی حیاط. به همدیگر قبول باشدی می‌گفتند و خرما و شیرداغ می‌خوردند. خوشم آمد! از اینکه یک جماعت چند ساعت مشخصی گرسنه بوده‌اند و حالا در یک زمان مشخص، آمده‌اند و با هم چیزی می‌خورند. یک عالمه آدم که همدیگر را هم نمی‌شناسند! برایم جذاب بود این هماهنگی. این با هم گرسنه و تشنه بودن، با هم روح را سبک کردن، با هم اسماءالحسنی زمزمه کردن، با هم اذان گفتن، با هم اللهم‌لک‌صمنا خواندن و افطار کردن. تجربه‌ی همزمان یک حسِ مشترک. که در خانه‌های روشنِ سحر و ربناهای غروبِ شهر و آب‌جوش‌های افطاری پیدا می‌شد. یک جور آشناییِ خاص، میان غریبه‌ها! این پدیده، امسال بزرگ‌تر از همیشه جلوه کرده. اتصالِ همان آدم‌های غرییه به هم، صحنه‌هایی شگرف آفریده. مردم انگار یک خانواده شده‌اند که خونِ پدر قلب‌هایشان را به هم وصل کرده. می‌بینم راننده‌ای قاچِ پیتزایش را به پسرکِ ماشین کناری‌اش می‌دهد که پرچم می‌گرداند. مردی از بچه‌های پشت وانت که شعار می‌دهند می‌پرسد سردشان نشده؟ زنی کاپوت ماشین یکی را بالا زده تا راهش بیندازد. زن و شوهری به خانم راننده می‌گویند: چند تا خانم نمی‌خواهد اینجا بمانید. اگر درست نشد، امشب را خانه‌ی ما باشید. گویا همه آشنای هم شده‌اند. برای هم بوق می‌زنند. از پنجره‌ی خانه‌ها و مغاز‌ه‌ها دست تکان می‌دهند. از هم پذیرایی می‌کنند. نظامی‌ها برایمان دست تکان می‌دهند و اسلحه‌هایشان را بالا می‌آورند. آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌شناسند به هم لبخند می‌زنند و علامت پیروزی نشان می‌دهند. از پنجره‌ی ماشین‌ها پرچم رد و بدل می‌کنند. به هم امید می‌دهند و با هم اشک می‌ریزند... ما داریم درس‌های با هم بودنِ رمضان را پس می‌دهیم. درس‌های این ماه‌نشینی هر ساله را. وسط میدان؛ با هم، متصل به هم. این با هم بودن شگفت‌انگیز است. و این ملت تربیت‌شده‌ی رمضان‌اند. •📜🌙• https://eitaa.com/aviinravi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم راه سرخ سلام ای آقای شهیدم! سلام ای بابای مهربانم! سلام ای جان اقا! نمی‌دانم چگونه برایتان بگویم که آزرده خاطر نشوید، نمی‌دانم! از مهربانی‌های او بگویم با کودک و بزرگ؟ از ساده زیستی او بگویم؟... بابا جانم، چهل روز گذشت؛ چهل روزی که نفسِ ما را به شماره انداخته بود. چهل روزی که در فراغ تو ماندیم. چهل روز طنین دل‌انگیز تو را نشنیدیم. بابا جانم! دلم پر است... قرار بود ما فدای رهبر با اقتدارمان بشویم؛ شعار ما بود «جانم فدای رهبر» اما، تو زودتر جان خودت را برای ما فدا کردی. راهت راه اربابمان حسین بود و مانند ایشان، دشمن‌هایت از کشتن تو خوشحال... آری، اولین رهبری بودی که برای مردم شهید پرور ایران، جان فدا کردی. بابا جانم! دوست دارم برایت تا روز قیامت گریه کنم، برای هزاران هزار دلیل... برای صدایت از تلویزیون، برای چهره‌ی نورانی‌ات، برای قامت با صلابتت، برای با اقتدار صحبت کردنت، برای پیام سال نوی بی حضورت، برای نماز عید فطری که به اقامتت خوانده نشد، برای آخرین دیداری که با تو داشتم، برای آرامشی که در حضورت حس کردم، برای شنیدن هربار سید علی در سرود سلام فرمانده... اما اکنون زمانِ گریه نیست، اکنون زمانِ جنگیدن با دشمن تو و گرفتن انتقام خون توست. برایت گریه خواهم کرد آقای شهیدم، اما روز بعد از جنگ. ✍🏻عطیه نریمانی •📜🌙• https://eitaa.com/aviinravi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح‌امید دنیای عجیبی است! همه چیز به قائده‌ی یک شب تا صبح چنان تغییر میکند که تو فقط گیج و مبهوت میمانی. شب میخوابی و صبح خبر شهادت حاج قاسم را میدهند. شب میخوابی و صبح میگویند بنزین گران شده. شب میخوابی و صبح میگویند جنگ شده. شب میخوابی و صبح میگویند که این مملکت بی پدر شده. انگار خواب کلیدی است برای بیدار شدن در دنیایی دیگر، یا برای بیدار شدن در داستانی دیگر، چه دنیای عجیبی است، همه چیز چقدر ناگهانی تغییر میکند، خداکند وسط این دنیای آشفته، شبی هم بخوابیم و صبح بگویند: منجی عالم، همو که همه‌ی جان‌ها فدای اوست ظهور کرده .. اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ✍🏻فاطمه قائدی •📜☁️• https://eitaa.com/aviinravi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کسی انگار با یک امام مانوس تر است. هر زمان که غبار غم، قلبش را فرا می‌گیرد، آن زمان که امیدش لحظه به لحظه کمرنگ تر می‌شود و انگار که تمام دنیا بر سرش آوار شده، لب می‌گشاید و صدا می‌کند کسی را که فریادِ تمنای پنهان شده میان سکوتِ بغض را هم می‌شنود. و برای من، شما مونس و مرهم تمام زخم‌هایم هستید. مأمن حرف‌های گفته نشده و اشک‌های سرازیر نشده‌ام حرم شماست. هر بار که وداع می‌کنم، سوغات دلتنگی را به خانه می‌برم و برای دیدار دوباره لحظه شماری می‌کنم. آدم‌ها اشتباه می‌گویند که آسمان همه جا یک رنگ است، مگر آسمان را در صحن و سرای شما ندیده‌اند؟ و ایران چه خوش اقبال است که حرم و بارگاهتان به سراسر آسمان آن نور افکنده و در سایه‌ی لطف شما استوار مانده... ✍🏻آوید •📜☁️• https://eitaa.com/aviinravi
بسم الله الرحمن الرحیم روزهای شلوغی است؛ اتفاقات یکی پس از دیگری می‌رسند، آن‌قدر زیاد و سنگین که گاهی نمی‌دانم از کدام بنویسم. مدرسهٔ میناب که خبرش قلب همه را به درد می‌آورد؟ یا از دست دادن جان آقا که نبودشان یک تاریخ را داغدار می‌کند؟ یا هدف قرار دادن ناوِ دنا، بدون هشدار؟ کودکی که ۳ روز دارد و هنوز چشم باز نکرده بود؟ خانه‌هایی که سقفشان بر سر خانواده‌ها فروریخت و نتیجه‌ای جز داغ نداشت؟ از کدام برایتان بگویم که دلتان نسوزد؟ هر کدام زخمی است بر دل، هر کدام باری است بر روح. این روزها، هر اتفاقی نشانی از دردِ مشترک انسان‌هاست. اما بگذارید از میان این تاریکی ها روزنه های از نور برایتان بگویم ؛ از قیام مردمی بگویم که ایرانی نبودند، اما در این روزها همراهی‌شان را دریغ نکردند. آری، درست می‌شنوید؛ مردمی که هیچ پیوند خاکی با ما نداشتند، اما دلشان با رنج ما لرزید. آمدند، نه برای نام، نه برای دیده‌شدن؛ فقط به خاطر احساسی که در دلشان روشن شد. احساسی که مرز نمی‌شناسد. حضورشان یادآور این بود که انسانیت گاهی در دورترین دل‌ها هم بیدار می‌شود. در زمانی که تاریکی سنگین است، همین همراهی‌های کوچک‌اند که نور می‌شوند؛ نوری که اگرچه شاید جهان را نجات ندهد، اما قلبی را از فروپاشی نگه می‌دارد. ✍🏻خانم عطیه نریمانی •📜🌙• https://eitaa.com/aviinravi