eitaa logo
آوینیسم🖤
8.4هزار دنبال‌کننده
15.3هزار عکس
3.1هزار ویدیو
232 فایل
≼ شهید خامنه‌ای قوی‌تر از امام خامنه‌ایست. ≽ کپی به نیت ظهور مطالب آزاد🌱 اگه یه صلوات برای فرج هم فرستادی دمت گرم:) راه ارتباطی: @seyyedhj @faajrr🧕 لینک ناشناس https://daigo.ir/secret/65946312
مشاهده در ایتا
دانلود
مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْقَوِىُّ وَ اَنَا الضَّعیفُ 
وَهَلْ یَرْحَمُ الضَّعیفَ اِلا الْقَوِىُّ
💚 مولای من ای مولای، تویی نیرومند و منم ناتوانو آیا رحم کند بر ناتوان جز نیرومند؟! علیه السلام (در مسجد کوفه) @avinist
اَلسَّلامُ عَلى صاحِبِ الْقُبَّةِ السَّامِيَةِ سلام بر صاحبِ گنبدى بلندمرتبه🤍
چون ما چیزی به نام رسانه نداریم، نهایتا عزیزان‌ جهادی میشن مفت خور و افرادی که کارشان جفتک زدن به نظام است میشن قهرمان!
این خوراکی‌ها خستگی را از بدن‌تان بیرون می‌کنند: - درون آب،لیمو بریزید - قندهای طبیعی را فراموش نکنید - به بادام پناه ببرید - سوپ جو دوسر بپزید - گوشت را حذف نکنید @avinist
: خدا کمکش رو به کسانی میده که مطیعش باشند ومجری محض اوامرش.
یادآوری اعمال قبل از خواب🌱
اگه تاریخ رند دوست دارید امروز ۰۱/۱۱/۱۱ هستا😍
روز ۱۷ چله (۱۱بهمن‌) 🌱 ۱۰۰ صلوات همراه با یک زیارت عاشورا (اگر وقت کردید،بخونید) هدیه به 🕊
خبر خوب امشب اینه کهههه داریمم😍 رمان: با ژانر شهدایی و امنيتي🕊 روزی ۴ تا پارت تقدیم نگاهتون میشه🌱
صلواتی به نیت فرج بفرستید تا ۳ پارت اول رمان رو بزارم🪴
💞☘بِسْمـِ اللّهِ القاصِمـ الجَبّارین☘💞 🇮🇷رمــــــــان شهدایی و 🇮🇶 💣قسمت وسعت سرسبز باغ، در گرمای دلچسب غروب، تماشاخانه‌ای بود ڪه هر چشمی را نوازش میداد. خورشید پس از یڪ روز آتش‌بازی در این روزهای گرم آخر بهار، رخساره در بستر آسمان ڪشیده و خستگی یڪ روز بلند بهاری را خمیازه میڪشید. دست خودم نبود، ڪه این روزها در قاب این صحنه سِحرانگیز، تنھا صورت زیبای او را میدیدم! حتی بادی ڪه از میان برگ سبز درختان و شاخه‌های نخل‌ها رد میشد، عطر عشق او را در هوا رها میڪرد و همین عطر، هر غروب دلتنگم میڪرد! دلتنگ لحن گرمش، نگاه عاشقش، صدای مهربان و خنده‌های شیرینش! چقدر این لحظات تنگ غروب، سخت میگذشت تا شب شود و او برگردد. و انگار همین باد، نغمه دلتنگی‌ام را به گوشش رسانده بود ڪه زنگ موبایلم به صدا در آمد. همانطور ڪه روی حصیر ڪف ایوان نشسته بودم، دست دراز ڪردم و گوشی را از گوشه حصیر برداشتم. بعد از یڪ دنیا عاشقی، دیگر میدانستم اوست ڪه خانه قلبم را دق الباب میڪند و بی آنڪه شماره را ببینم، دلبرانه پاسخ دادم _بله؟ با نگاهم همچنان در پهنه سبز و زیبای باغ میچرخیدم و در برابر چشمانم، چشمانش را تجسم میڪردم تا پاسخم را بدهد ڪه صدایی خشن، خماری عشق را از سرم پراند -الو... هر آنچه در خانه خیالم ساخته بودم، شڪست. نگاهم به نقطه ای خیره ماند، خودم را جمع ڪردم و این بار با صدایی محڪم پرسیدم _بله؟ تا فرصتی ڪه بخواهد پاسخ بدهد، به سرعت گوشی را از ڪنار صورتم پایین آورده و شماره را چڪ ڪردم، ناشناس بود. دوباره گوشی را ڪنار گوشم بردم و شنیدم با همان صدای زمخت و لحن خشن تڪرار میڪند -الو... الو... از حالت تهاجمی صدایش، ڪمی ترسیدم و خواستم پاسخی بدهم ڪه خودش با عصبانیت پرسید -منو میشناسی؟؟؟ ذهنم را متمرڪز ڪردم،اما واقعاًصدایش برایم آشنا نبود که مردد پاسخ دادم -نه! و او بلافاصله و با صدایی بلندتر پرسید -مگه تو نرجس نیستی؟؟؟ از اینکه اسمم را میدانست، حدس زدم از آشنایان است،اما چرا انقدر عصبانی بود ڪه دوباره با حالتی معصومانه پاسخ دادم -بله، من نرجسم، اما شما رو نمیشناسم! ڪه صدایش از آسمان خراش خشونت به زیر آمد و با خنده‌ای نمکین نجوا کرد -ولی من که تو رو خیلی خوب میشناسم عزیزم! و دوباره همان خنده های شیرینش گوشم را پُر کرد. دوباره مثل روزهای اول .... ادامه دارد.... 💣نویسنده؛ فاطمه ولی نژاد ☘