eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
شبیه زهرمار است ، حتی تصور روزی ك فعل‌های دوست داشتنت به گذشته ختم شود .
- دلِ آزرده‌‌ی ما را به نسیمی بنَواز : )💙'
- مثلِ ساختمانِ متروکی بودم ك می‌خواهند ، خرابش کنند و مردم برای تماشا جمع شده بودند .
- بعدا میفهمی ؛ بعدا که دلت برای یه بغل واقعی تنگ شد :)!🚶🏻‍♂'
t.me/NoteChnll4_5839176212651446983.mp3
زمان: حجم: 7M
‌‹ 🎬'🌱 › ˼ توعه احمق هیچوقت نفهمیدی چقدر بهت احتیاج داشتم؛ این بار دومی بود که تنهام میزاشتی بستت نبود همون یباری که لهم کردی ؟! مگه اینجا با من چی کم داشتی ؟! تو نمیفهمی ؛ نمیتونی اینو حضم کنی که فقط مال منی ؛ فقط من :))!🫀'🌛˹ ‌ گوینده: علیرضا‌ آریانفر ' 🎙'📻 ָ֪֢┆‌@aye_110
وقتی جوابم می‌دهی با عشق، جانم من صاحب عالی ترین حال جهانم : )!′♥️
بله خانم هایده ، بله منم روزها را بهرِ مُردن می‌شمارم ..
هر صبح زِ روی تو ؛ هم‌خانه‌ی خورشیدم🤍🌱 ..
- دوست دارم ± منم دوست دارم - بیشتر از شایع ؟! ± حدت بدون !|:
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن اارحیم - " آهای گوشه نشینِ قلب من ؛ غماتو بسپر تو به من ؛ تو فقط واسم بخند ؛ که م
- بسم الله الرحمن الرحیم - - خوب خانوم محجوب دیشب که عماد گفت شماهم دوست داشتین با ما تو این مسافرت همراه باشید و گفتین دلتون نمیخواد عماد رو تنها بزارید بیشتر نسبت به احساستون به عماد مطمئن شدم ؛ " چشمام سمت عماد چرخید که با نگاهی سرشار از خباثت منو نگاه میکرد ؛ چاره ای جز تایید حرف های رحیمی نداشتم باید نشون میدادم اونی که پیشنهاد سفر رو داد من بودم نه عماد " - مریم : بله ؛ راستش بخاید دلم نمیومد عماد رو تنها بزارم من فکر میکردم عطیه جان هم هست اگر میدونستم جمع مردونه و خانوادگیِ مزاحم نمیشدم قطعا ! - عماد : عطیه هم قرار بود بیاد یه کاری براش پیش اومد ؛ بعد هم ما نیومدیم خوش‌گذرونی که اومدیم مسافرت کاری ! مگه نه سپهر ؟! "نیش خنده سپهر و خنده های عماد بیشتر از هروقت دیگه رو اعصابم بود ؛ این پسر هیچوقت بلد نبود جدی باشه ." - رحیمی : شما دیگه بخشی از این خانواده ای خودت رو از ما جدا ندون ! " خانواده ؟! من و شما ؟! خنده داره ! آب و روغن هیچوقت نمیتونن باهم قاطی بشن ؛ من هرچقدرم لجن و ظالم باشم به پای کثافت کاری شما نمیرسم ؛ دلم میخواست همه اینارو با صدای بلند برای جمع حاظر بگم ولی فقط لبخندی از روی تایید به رحیمی زدم و بیخیال به زبون آوردنش شدم ؛ البته فعلا فقط ! " " سپهر و رحیمی یجوری باهم جیک تو جیک و صمیمی بودن که هرکس از بیرون نگاهشون میکرد سپهرو پسر رحیمی میدونست ؛ شاید این صمیمت بیش از اندازه رحیمی و سپهر بخاطر دوری چند ساله عماد از خانوادش بود ؛ از وقتی مامان عماد طلاق گرفت و رفت عماد اوضاع روحیش بهم ریخت ؛ انقدر که پدرش حاضر شد حضانت عماد رو تو همون بچگی به مادرش بده همراه مادرش به خارج از ایران بره و تا همین یکسال پیش با مادرش زندگی کنه ؛ عماد خیلی از مادرش تعریف میکنه و مقصر اصلی این جدایی رو پدرش میدونه ؛ " صحبت های درگوشی و یواش سپهر و رحیمی و بعد صدای بلند خندیدنشون عصبیم میکرد ؛ عماد تو آشپزخونه مشغول فراهم کردن ناهار بود من بدون اینکه بهش بگم از در پشتی به سمت ساحل رفتم ؛ تنها چیزی که منو به آرامش میرسوند صدای دریا بود ؛ چشمام رو بستم به صدای ترسناک سکوتی که توی ساحل پیچیده بود گوش میدادم ؛ انگار زمان از کار افتاده بود همچیز تو لحظه متوقف شده بود ؛ انگار توی یه خلسه گیر افتاده بودم هرچی دست پا میزدم بیشتر غرق میشدم داشتم خفه میشدم .. - مریم ؛ خانوم محجوب ؟! صدامو میشنوی ؟! مریم : عع شما کِی اومدین ؟! شرمنده من حواسم نبود . محسن رحیمی : کجایی ؟! کجاها سِیر میکنی ؟! بگو ماهم بیایم خب ( بازم اون لبخنده کش دار مسخرش ) مریم : همین دور بر ؛ به صدای سکوت ترسناک دریا گوش میدادم ؛ همونقدر که قشنگه ترسناکه مگه نه ؟! محسن رحیمی : ترسناک ؟! من که جز زیبایی چیزی نمیبینم ! مریم : ظاهرش خیلی قشنگه ؛ در باطن قبرستونی عمیقِ که منتظر صیدِ خودشه ! با صدای موج های خودش آرامش رو تو دل صیدش جا میکنه ؛ بعد که کم کم جذبش بشی و به سمتش بری در کمتر از چند لحظه غرقت میکنه جوری که انگار اصلا وجود نداشتی ! محسن رحیمی : عجیب حرف میزنی ؛ تو از دریا هم ترسناک تری ؛ (صدای خنده های مسخرش رو مخم رژه میره ) مریم : اقای رحیمی ؛ میدونید راز این صید بدون نقص دریا چیه ؟! صبر ؛ صبر یه سلاح سرده .. کپی بدون آیدیِ منبع مجاز نیست ! @aye_110
- درد از من یه ریسمان قوی بافت🌱 ؛