شبیه زهرمار است ، حتی تصور روزی ك فعلهای دوست داشتنت به گذشته ختم شود .
- مثلِ ساختمانِ متروکی بودم ك میخواهند ،
خرابش کنند و مردم برای تماشا جمع شده بودند .
t.me/NoteChnll4_5839176212651446983.mp3
زمان:
حجم:
7M
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن اارحیم - " آهای گوشه نشینِ قلب من ؛ غماتو بسپر تو به من ؛ تو فقط واسم بخند ؛ که م
- بسم الله الرحمن الرحیم -
- خوب خانوم محجوب دیشب که عماد گفت شماهم دوست داشتین با ما تو این مسافرت همراه باشید و گفتین دلتون نمیخواد عماد رو تنها بزارید بیشتر نسبت به احساستون به عماد مطمئن شدم ؛
" چشمام سمت عماد چرخید که با نگاهی سرشار از خباثت منو نگاه میکرد ؛ چاره ای جز تایید حرف های رحیمی نداشتم باید نشون میدادم اونی که پیشنهاد سفر رو داد من بودم نه عماد "
- مریم : بله ؛ راستش بخاید دلم نمیومد عماد رو تنها بزارم من فکر میکردم عطیه جان هم هست اگر میدونستم جمع مردونه و خانوادگیِ مزاحم نمیشدم قطعا !
- عماد : عطیه هم قرار بود بیاد یه کاری براش پیش اومد ؛ بعد هم ما نیومدیم خوشگذرونی که اومدیم مسافرت کاری ! مگه نه سپهر ؟!
"نیش خنده سپهر و خنده های عماد بیشتر از هروقت دیگه رو اعصابم بود ؛ این پسر هیچوقت بلد نبود جدی باشه ."
- رحیمی : شما دیگه بخشی از این خانواده ای خودت رو از ما جدا ندون !
" خانواده ؟! من و شما ؟! خنده داره ! آب و روغن هیچوقت نمیتونن باهم قاطی بشن ؛ من هرچقدرم لجن و ظالم باشم به پای کثافت کاری شما نمیرسم ؛ دلم میخواست همه اینارو با صدای بلند برای جمع حاظر بگم ولی فقط لبخندی از روی تایید به رحیمی زدم و بیخیال به زبون آوردنش شدم ؛ البته فعلا فقط ! "
" سپهر و رحیمی یجوری باهم جیک تو جیک و صمیمی بودن که هرکس از بیرون نگاهشون میکرد سپهرو پسر رحیمی میدونست ؛ شاید این صمیمت بیش از اندازه رحیمی و سپهر بخاطر دوری چند ساله عماد از خانوادش بود ؛ از وقتی مامان عماد طلاق گرفت و رفت عماد اوضاع روحیش بهم ریخت ؛ انقدر که پدرش حاضر شد حضانت عماد رو تو همون بچگی به مادرش بده همراه مادرش به خارج از ایران بره و تا همین یکسال پیش با مادرش زندگی کنه ؛
عماد خیلی از مادرش تعریف میکنه و مقصر اصلی این جدایی رو پدرش میدونه ؛ "
صحبت های درگوشی و یواش سپهر و رحیمی و بعد صدای بلند خندیدنشون عصبیم میکرد ؛ عماد تو آشپزخونه مشغول فراهم کردن ناهار بود من بدون اینکه بهش بگم از در پشتی به سمت ساحل رفتم ؛ تنها چیزی که منو به آرامش میرسوند صدای دریا بود ؛ چشمام رو بستم به صدای ترسناک سکوتی که توی ساحل پیچیده بود گوش میدادم ؛ انگار زمان از کار افتاده بود همچیز تو لحظه متوقف شده بود ؛ انگار توی یه خلسه گیر افتاده بودم هرچی دست پا میزدم بیشتر غرق میشدم داشتم خفه میشدم ..
- مریم ؛ خانوم محجوب ؟! صدامو میشنوی ؟!
مریم : عع شما کِی اومدین ؟! شرمنده من حواسم نبود .
محسن رحیمی : کجایی ؟! کجاها سِیر میکنی ؟! بگو ماهم بیایم خب ( بازم اون لبخنده کش دار مسخرش )
مریم : همین دور بر ؛ به صدای سکوت ترسناک دریا گوش میدادم ؛ همونقدر که قشنگه ترسناکه مگه نه ؟!
محسن رحیمی : ترسناک ؟! من که جز زیبایی چیزی نمیبینم !
مریم : ظاهرش خیلی قشنگه ؛ در باطن قبرستونی عمیقِ که منتظر صیدِ خودشه !
با صدای موج های خودش آرامش رو تو دل صیدش جا میکنه ؛ بعد که کم کم جذبش بشی و به سمتش بری در کمتر از چند لحظه غرقت میکنه جوری که انگار اصلا وجود نداشتی !
محسن رحیمی : عجیب حرف میزنی ؛ تو از دریا هم ترسناک تری ؛ (صدای خنده های مسخرش رو مخم رژه میره )
مریم : اقای رحیمی ؛ میدونید راز این صید بدون نقص دریا چیه ؟! صبر ؛ صبر یه سلاح سرده ..
#گلاریس
#پارتیازدهم
کپی بدون آیدیِ منبع مجاز نیست !
@aye_110
- محبوب ِ من !
هوس جنگ دگر برای چیست؟
خبر نداری مگر!
وجب به وجب سرزمین خیالم ؛
منطقهی اِشغالی توست . .