برای یکلحظه عمیقا و واقعا میخواستم هرچی اتصال بین من و این دنیا وجود داره پاره بشه. هزاربار میخواستم گوشیِ بیچارهمو پرت کنم از پنجره ماشین بیرون تا دیگه صدای مزخرف زنگشو نشنوم. هزاربار میخواستم برم یکجایی و هیچکس دنبالم نیاد. هزاربارتر میخواستم همه آدمها منو فراموش کنن. [نمیشه؟!]
[دلم میخواد بشینم باهاش حرف بزنم. ببینم چشه؟ ببینم چرا انقدر بی قراره و در عین حال خون سرد، اصلا ببینم چرا فقط از زنده بودن فقط زندهست؟ چرا زندگی نمیکنه؟ چرا دیگه هیچی به چشمش نمیاد؟ میخوام ببینم کِی انقدر عادی شد براش همهچیز؟ کلی سوال دارم ازش، ولی نمیپرسم. چون اون هیچ وقت جواب نمیده، اون همیشه سکوت میکنهو فقط تو آینه به من زل میزنه]
من همون قهوه تلختم، چای سردتم، غروب جمعهتم، کلاس دینیتم، گرهی هندزفریتم، استوری واتساپتم، درصد منفی تستای درسیتم، غروب سیزده به دردتم، سردردتم، میسکال ناشناستم، پنج درصد آخر شارژ گوشیتم، عجله وسط ترافیکتم، صبح شنبهتم، سرعت پایین اینترنتتم، صدای بغضدارتم، تَرَکای روی قلبتم، خورشت کرفستم،موجودی آخر ماه حسابتم، استرس هفتهی قبل از کنکورتم، دروغ شنیدن از رفیقتم، خراش روی انگشتت با کاغذ کتاب مورد علاقتم، هفت سین بی سبزهتم، حیاط خالی مدرسه بعد از دیر رسیدن سر صبحگاهتم، connecting to proxy تم، خواب بد نیمروزیتم. من همهی اون چیزایی ام که هیچوقت قرار نیست دوستشون داشته باشی، هعی.