گفت: چرا آدمهایی که میگن تو سیاهی مطلقیم رو درک نمیکنم؟ گفتم: نه. همیشه هم سیاهیِ کامل نیست. اونا فقط دارن با اتفاقاتی دست و پنجه نرم میکنن که خیلی سنگین تر از طاقت و توانشونه.
آره من یسری اخلاق عجیب غریبو بد دارم، همیشه از صفر تا صد صدمو میذارم، اگه از یکی خوشم بیاد انقد بهش محبت میکنم و دوسش دارم که حالش ازم بهم بخوره، از اون طرفم اگه از یکی بدم بیاد حتی نمیتونم نگاهش کنم جوری که طرف خودش متوجه میشه. یجورایی راستشو بخوای میشه گفت تعادل ندارم اما فقط یجاهایی استثناء دارم، اونم وقتیه که اونی که دوسش دارم از چشمم بیوفته، نه نه اشتباه نکن. این مثل اونایی نیست ک ازشون بدم میاد، اتفاقا با این، هم حرف میزنم هم میخندم اما اگه همون لحظه جلوم پام بیوفته و درحال جون دادن باشه خیلی راحت و بی اعتنا از کنارش رد میشم، انگاری که از اول مرده بود. واقعا واقعا دنیایِ بیرحمِ لعنتی ایه.
اما کاش آدمها هیچوقت چشمشون نمیترسید. چشمترسیده که بشی، وقت و بیوقت بهسرت میزنه اگه دوباره تکرار شه چی؟ اگه دوباره به اونروزها برگردم چی؟ نکنه دوباره شاهد اتفاقهایی باشم که جونم دراومد تا از سر بگذرونم؟ خاطرههایی که اگه وسط یه گوله خوشی هم باشی، وقتی یادشون بیوفتی لبخندت خشک میشه.
_موود الانم؟ یک روح نا آروم، یک جسم خسته و یک مغز پر از فکر و خیال های بیش از حد، تمومش کن، بسمه.