[دلم میخواد بشینم باهاش حرف بزنم. ببینم چشه؟ ببینم چرا انقدر بی قراره و در عین حال خون سرد، اصلا ببینم چرا فقط از زنده بودن فقط زندهست؟ چرا زندگی نمیکنه؟ چرا دیگه هیچی به چشمش نمیاد؟ میخوام ببینم کِی انقدر عادی شد براش همهچیز؟ کلی سوال دارم ازش، ولی نمیپرسم. چون اون هیچ وقت جواب نمیده، اون همیشه سکوت میکنهو فقط تو آینه به من زل میزنه]
من همون قهوه تلختم، چای سردتم، غروب جمعهتم، کلاس دینیتم، گرهی هندزفریتم، استوری واتساپتم، درصد منفی تستای درسیتم، غروب سیزده به دردتم، سردردتم، میسکال ناشناستم، پنج درصد آخر شارژ گوشیتم، عجله وسط ترافیکتم، صبح شنبهتم، سرعت پایین اینترنتتم، صدای بغضدارتم، تَرَکای روی قلبتم، خورشت کرفستم،موجودی آخر ماه حسابتم، استرس هفتهی قبل از کنکورتم، دروغ شنیدن از رفیقتم، خراش روی انگشتت با کاغذ کتاب مورد علاقتم، هفت سین بی سبزهتم، حیاط خالی مدرسه بعد از دیر رسیدن سر صبحگاهتم، connecting to proxy تم، خواب بد نیمروزیتم. من همهی اون چیزایی ام که هیچوقت قرار نیست دوستشون داشته باشی، هعی.
گفت: چرا آدمهایی که میگن تو سیاهی مطلقیم رو درک نمیکنم؟ گفتم: نه. همیشه هم سیاهیِ کامل نیست. اونا فقط دارن با اتفاقاتی دست و پنجه نرم میکنن که خیلی سنگین تر از طاقت و توانشونه.
آره من یسری اخلاق عجیب غریبو بد دارم، همیشه از صفر تا صد صدمو میذارم، اگه از یکی خوشم بیاد انقد بهش محبت میکنم و دوسش دارم که حالش ازم بهم بخوره، از اون طرفم اگه از یکی بدم بیاد حتی نمیتونم نگاهش کنم جوری که طرف خودش متوجه میشه. یجورایی راستشو بخوای میشه گفت تعادل ندارم اما فقط یجاهایی استثناء دارم، اونم وقتیه که اونی که دوسش دارم از چشمم بیوفته، نه نه اشتباه نکن. این مثل اونایی نیست ک ازشون بدم میاد، اتفاقا با این، هم حرف میزنم هم میخندم اما اگه همون لحظه جلوم پام بیوفته و درحال جون دادن باشه خیلی راحت و بی اعتنا از کنارش رد میشم، انگاری که از اول مرده بود. واقعا واقعا دنیایِ بیرحمِ لعنتی ایه.