هدایت شده از اَفگار ؛
خیلی خستهام حوصلهی خودمرو هم ندارم و نمیدونم مردم چهجوری توقع دارن حوصلهی اونا رو داشته باشم دلم نمیخواد حتی نفس بکشم و تو ازم میخوای خوش اخلاق و مهربون باشم؟
_ماسیده بودیم به دیواره بتنیِ بغلِ خونه و داشتیم رفت و اومد دختر دبیرستانی همسایه رو دید میزدیم که یهو دلبر مثل اجلِ معلق سر رسید و چش توو چش شدیم باهاش. حس کردیم داریم غرق میشیم تو دریایِ چشاش. نمیدونستیم چی باس بگیم. رفته بودیم روو موده بی حرفی. رومونو کردیم سمتِ یکی از دختر دبیرستانیا و گفتیم "این بزرگ شه میخاد دلبرِ کی شه؟ دخترِ خوش بروروییه. چشاش سگ داره توله سگ!" دلبر خودشو میچسبونه به دیوار بتنیه و خیره میشه به همون دختره. سکوتش داره اعصابمونو انگولک میکنه. فک کنیم شستش بهش خبر داده ما عاشق یکی دیگه شدیم. نمیدونه که همین جفت چشماش میتونه یه شهرو عاشق کنه. البته تمومه مردم شهر میدونن که یه نگاهِ کج به دلبر دو نقطه بالاپایینش سیراب شیردون شدنشونه. واسه اینکه دلبر بیش از این دختره رو با چشاش آتیش نزنه بهش میگیم " البته اون دختره یه مشکلی که داره اینه که چشاش مشکی نیس. ینی چاله ش اونقد تاریک نیس که کسی بیفته توش. فقط سگ داره که پاچه بگیره"
البته خیلیا گولِ همین چش رنگیارو میخورن. همونا که توو بچگی به هوای آلاسکا یخی گول زیاد خوردن. یا اونا که توو مدرسه پوله کیک ساندیساشون رو میدادن کارتِ صدآفرین میخریدن میزدن ته مشقاشون که تو خونه پزش رو بدن، غافل از اینکه صبح همون روز باباهه اومده مدرسه و با دیدن نمراته بچه ی ناخلفش کنف شده برگشته خونه!
رومونو برمیگردونیم سمت دیوار بتنیه میبینیم دلبر پاشده رفته. کوچه هم خلوتِ خلوته. انگار بذر مُرده پاشیده باشن سرتا سرش. پرنده هم پر نمیزنه.
مام دم و دسگامونو جمع و جور میکنیم و میسُریم تو خونه. واردِ خونه که میشیم میبینیم دلبر جلوی آیینه وایساده و موهای لَختش رو وِل داده روو شونه های استخونیش و خیره شده تو چشای خودش. اینجور صحنه ها مو رو به تنمون سیخ میکنه. حس و حال عجیبی داره. عینِ وقتایی که ماشین نمره چهار رو میندازی توو موهای لَخت یه پسر بچه که با موهای شُسته اومده سلمونی. یا شبیه مزه ی سیب سرخای خونه ی عمه ناهیداینا بعد از کشیدین دو نخ مگنا تو انباری خونه شون میمونه. از ته تهِ روده کوچیکت انگولکت میکنه تا یادت بره همه ی اون کوچه و خیابون و دیوار بتنی و دختره خوشگلِ همسایه رو ...
میریم میشینیم روو تخت و خیره میشیم تو جفت چشماش. یادمون رفته بوده که فتنه ها مینمود چشمانش با دلِ بیصاحاب شده مون.
چشاشو که میبینیم یادِ یه شعر از حافظ میفتیم که مطمئنیم وقتی داشته این شعره رو میگفته تکیه داده بوده به دیوار بتنیه خونه شون و خیره شده بوده توو چشای آن یارِ جفاکارش. بعد درحالیکه داشته دستی بر محاسنش میکشیده زیر لب زمزمه میکرده "جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو"_
تو تنها کسی هستی که بهتر از هرکسی خودتو میشناسی, بیشتر از هرکسی همیشه همپای خودت بودی، بیشتر از هر کسی کنار خودت بودی؛ پس منتظرنباش کسی پیدابشه و دوستت داشته باشه خودتو باورکن و توانایی هاتو ببین و عاشقه کسی باش که هر روز صبح تو آینه میبینی که داره قوی تر از قبل ادامه میده و ازش تشکر کن که با تموم وجودش کنارته.
میدونی من روزا کلی فکر واسه ساختن زندگیم دارم کلی انرژی خوب کلی حرف خوب کلی فکر خوب، ولی شب که میشه من عوض میشم، اصلا میدونی من نمیدونم این چیه، یچیزی توی سرمه یا شاید بدنم؟ نمیدونم چیه این خیلی بده حالمو بد میکنه میدونی من اصلا خوب نیستم درواقع اصلا نبودم، من نمیدونم این چیه ولی داره نابودم میکنه، من خیلی به کمک نیاز دارم، من نمیدونم چیه ولی اسمشو گذاشتم هیولا. شاید توی مغزمه شاید نه. ولی داره دورم میکنه از خودم داره باعث میشه من برم از اینجا از بین ادما حتی از زندگی، من بازم نمیدونم این کیه و چیه، ولی داره شکستم میده، میدونی ممکنه همین روزا منو با خودش ببره، شاید جنگل شاید یجا دیگه، من میگم جنگل، ولی داره میبره، حالا هرجا. ببین من به کمک نیاز دارم، کمکم کن.
اینجا فضایِ مجازیه و تو هیچ ایدهای نداری که کسی که داره باهات چت میکنه و میگه «خوبم» دقیقا داره چه چیزی رو تحمل میکنه! یا کسی که هر روز حالتو میپرسه، استوریاتو میبینه و یا استوری میذاره واقعا خودش تو چه حالیه! شاید خیلی خوشحال و خوب بهنظر میرسه ولی داره با چیزای عجیب و غریبی تو دنیای واقعی سرو کله میزنه. یا نمیدونی کسی که یه مدت غیبش میزنه و نیست واقعا حالش چطوره و تو دنیای واقعی داره بهش چی میگذره. پس اگه نمیتونی تو حرف زدنت مهربون باشی،
اگه نمیتونی اهمیت بدی، اگه نمیتونی درک کنی، اگه نمیتونی حال کسیو خوب کنی، لطفا قضاوت هم نکن.
چون آدمها تو فضای مجازی فقط همون چیزی رو بهت نشون میدن که خودشون انتخاب میکنن. پس لطفا جوری وانمود نکن که انگار همهی داستانشونو میدونی ..