دلتنگی به کنار، این که میدونی قراره دلتنگ بشی هم خودش شبیهِ نگاه کردن به پلِ معلقِ سستِ روبروته که قراره ازش رد شی و هر لحظه ترسِ پرت شدن دلتو بلرزونه.
یه روزی همون آدمی که واسه موندنت خودش رو به آب و آتیش میزد، پا میشه و با یه تبسم زیبا در رو برای خروجت باز میکنه.
من قبلا خیلی از رفتن آدما میترسیدم، همیشه حاضر بودم هر کاری کنم تا راضیشون کنم کنارم بمونن، اصلا هم فرقی نمیکرد حق با من بوده یا اونا، فقط میخواستم بمونن، از تنهایی میترسیدم، اما بعدا فهمیدم، یه سری آدما فقط تنهاییم رو بیشتر میکردن، آدمایی که ترس از دست دادنشونو میندازن تو جونت و بلدن کاری کنن که انگار محتاجشونی. یاد گرفتم باید راه رو برای بعضی آدما باز گذاشت حتی اگه به قیمت تنها موندنت تموم بشه..