eitaa logo
آیه
2 دنبال‌کننده
3 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آیه
از راه می‌رسم و وسایلمو تو چادر مخصوصمون پیاده می‌کنم. دو تا بچه نشستن و به نظرم تو دلشون دارن لحظه
اینا قلباشون خیلی سفیده. خیلی پاکه‌. کوچولوعه... هنوز ارتباطشون با خدا وصله. خدا به دل کوچولوشون انداخته که انقدر با من رفیق بشن، اینقدر اینجارو دوست داشته باشن.
با ماژیکاشون رو دستم پرچم فلسطین کشیدن😭✨
از چشمانش ستاره می‌زند بیرون. کمی زوم کنی میبینی. شاید هدیه‌ای گرفته که انتظارش را نداشته. یا شاید هم کسی را دیده که توقعش را نداشته. شاید آن روز زیر آوار هم... شاید آن روز هم چشم گردانده تا تو را ببیند. شاید هم سبزی قبایت چشمش را گرفته. شاید هم سبزی علمت... کاش می‌آمدی و مثل بازی‌ها سک سک می‌کردی و می‌گفتی دیدی نتونستی پیدام کنی. کاش می‌آمدی و شاید‌های مادرت را تمام می‌کردی.
مختار را که می‌دیدیم تعجب می‌کردیم. معجزه‌ای بود که خون حسین می‌جوشد و پاک نمی‌شود. می‌دیدیم و دلمان پر می‌زد تا در آن دوران بودیم و دست حسین را می‌گرفتیم. اما آقاسیدعلی! آمدی و به ما فهماندی که صبغه‌الله‌ها همین شکلی‌اند. خونشان می‌جوشد و آرام نمی‌گیرد. پاک نمی‌شود. آمدی و همانند موسی و عیسی، همانند ابراهیم و نوح معجزه‌ای نشان مردم دادی و این‌بار همراه خودت مردم را نیز مبعوث کردی و با خود به عرش بردی. آسیدعلی از روزی که رفتی، مردم هرکدام موسی و عیسایی شده‌اند و معجزه‌ای رو می‌کنند. این روزها نوزاد ها و کودکان، همانند عیسی نگاه جهانی را به خود می‌کشانند و پیام حق را می‌رسانند. پیرزنان و مادران شهدا هم به گونه‌ای دیگر. آقاسیدعلی این روزها اگر کسی نشانی از ما بپرسد، می‌گویند اینها مردمانی در سرزمین پارسند که فرزندی از فرزندان فاطمه آنهارا تربیت و در نهایت مبعوثشان کرده است. اینها قومی معجزه‌گرند و حتی وقتی در این دنیا نیستند با خونشان معجزه می‌کنند. آری اینها فرزندان خامنه‌ای اند و معجزه را از او آموخته اند.
آیه
اندر احوالات ما و جوجه این روز
به نظرم این بچه ها توی بهترین زمان ممکن دارن زندگی می‌کنن. البته اگر یخورده بزرگتر بود و درک می‌کرد اطرافش چه اتفاقی میفته بهتر بود. اما همینکه داره این دوران رو می‌گذرونه و توی خیابون نفس می‌کشه و رشد می‌کنه یعنی ۲ هیچ جلوعه. [جلوئه؟]
با مادرم صحبت می‌کردم. می‌گفت: یادته قدیما توی راهپیماییا ازین پرچما می‌دادن و خیلیا نگه نمی‌داشتن؟ راس می‌گفت. چند پرچم کوچک در خانه داشتیم که از بس استفاده ای نمیشد در کمد خاک می‌خورد تا به صورت مخفیانه‌ای گم شود. در راهپیمایی ها هم که از خود ستادها پرچم و پلاکارد می.گرفتیم و آخر پسشان می‌دادیم. *ادامه دارد
به گوشه گوشه‌ی این صحن، خوب می‌نگرم. به دانه دانه‌ی این ذره‌ها گرفتارم. چقدر چشم و سرم را پی نگاه شما به روی کاشی و ایوان طلا نگه دارم؟ ز اشک و آه شدم شهره‌ی تمام جهان. چگونه مرغ دلم را سفیر درد کنم؟ مسافت و من و شهری بدون تو، تنها ز من نخواه دلم را اسیر درد کنم.
کاش میتونستم بفهمم چی داره تو ذهنم می‌گذره. نمی فهمم از چی اذیتم و چی داره باعث میشه انقدر ذهنم اذیتم کنه. فکر کنم اگر می‌شد ذهن آدمارو بخونم بهتر می‌شد. اگر می‌شد شناختشون، که فهمید تظاهره یا واقعا انقدر مزخرفن. آدمای تو مخی که نمیشه معنی رفتاراشونو درک کرد. اینکه انقدر یسری آدما از یه اتفاق متنفرن و باعث می‌شن اون اتفاق چند برابر بشه. خودشونو انداختن تو همون مسیر که فکر میکنن با چاپلوسی و ... می‌تونن حال خوبی داشته باشن. جلب توجه دیوانه‌ام می‌کنه. اما اعتراضی بهش نمی‌کنم تا جایی که باعث نشه توجه‌های به جا و مورد نیاز رو هم سمت خودش بکشه و کلا از بینشون ببره. [ البته مرز اعتراض به این موضوع، با حسادت خیلی باریکه] یعنی ممکنه تو درحال اعتراض به این موضوع، به حسادت بچگانه متهم بشی. این اعتراضی که م.م امروز به این قضیه کرد، نه ریشه در حسادت داره نه چیزی. اعتراضش فقط به این بود که مردم همه از این قضیه‌ی توجه نابرابر ناراحتن. از این جلب توجه رنج می‌برن و خودشون جزو آدمایین که به اون جلب کننده هه جلب میشن.
کاش واقعا حالش خوب شه. میدونم خیلی جاها اشتباها قضاوت کردم. [چه درست چه غلط] ولی واقعا کاش حالش خوب شه تا اینطوری نشه. کاش بلد شه که حالش خوب باشه. کاش بتونه راه درستشو بره. کاش مردم درست رفتار کنن. هرچند به قول م.م همه وقتی می‌بینن یکی در مقابلشون با مظلومانه‌ترین حالت ممکن داره گریه می‌کنه و یا ناراحته، توجهشون جلب میشه. تا وقتی که یه آدم تخص ناراحته و نیاز به توجه داره.
وقتی اینجا نیستید، دلم آدم تنگ میشه. کاش بودید. اینجاها که ذهنم آزاده و بهتون فکر می‌کنم، کلی ایده می‌ریزم که چیکار کنم واستون، چیکار نکنم. دلم گرمه که واستون یه کاری بکنم و بزرگ شدنتونو به چشم ببینم.
به زور به چشمام سخت می‌گیرم گه ریز جزئیات رو ببینه. آخه همینکه برسیم، تازه شروع میشه ورق خوردن خاطرات. شروع میشه هی تصور کردن موقعیت های مختلف. تعریف کردن‌ها و یاد کردن‌ها. تازه می‌خوای یادت بیاری کجا بودی که اون اتفاق افتاد. یا کجا بودی که این‌یکی اتفاق افتاد؟ و اون موقع که می‌بینی یادت نمیاد یا باید کلی زحمت یادآوریشو بکشی، در می‌شینه روی قلبت و سنگینی می‌ندازه، زخم می‌زنه. حالا به پای خودم افتادم که این تصاویرو حفظ کنه. این هوارو نفس بکشه. سرمای کاشی‌ها، موقع نصف شب‌ها و اول صبح‌هارو خووووب به خاطرش بسپره.