🌳شجره آشوب« قسمت صد و بیست و پنجم»
📌بررسی نفوذی های بنی امیه در حکومت امیرالمومنین علیه السلام
🔻حال از اینجا وظیفه جدید معاویه یا همان جبهه استکبار شروع می شود. آن ها قصد داشتند با ایجاد تفرقه و اختلاف در سرزمینهای اسلامی تحت حاکمیت امام، مردم را درگیر کنند تا از این طریق، امام را فردی ناتوان در اداره حکومت نشان دهند و از سویی با چنین اقداماتی، یاران حضرت را مشغول سازند تا امام نتواند به سوی معاویه و اهل شام، مجددا لشکرکشی کند؛ لذا بعد از حکمیت و نهروان، می بینیم که در سال آخر حکومت امام، فتنه معروف به غارات از سوی معاویه آغاز می شود.
🔻 آن ها با لشکر کشی به بلاد اسلامی مانند یمن، مکه و سرزمینهای عراق، مردم را به قتل می رساندند و اموالشان را به غارت می بردند. حضرت نیز در چنین آشفته بازاری، هم باید اوضاع را آرام می کرد و هم باید برای از بین بردن غده سرطانی بنی امیه یا همان جبهه کفر، تدبیری می اندیشید.
🔻 اما خواهیم دید که همراهی بنی امیه با خوارج، اجازه این کار را به امام برای هیچ وقت نداد و بعد از حکمیت و آغاز اختلافات درون سرزمینهای اسلامی و با شهادت حضرت، جبهه کفر موفق شد از شکست و نابودی، به لطف تلاش نفوذی هایی مانند اشعث، فرار کند.
🔻 در حقیقت اشعث، با ایجاد همان دو قطبی سازی میان سپاه اسلام، زمینه اختلافات درونی جامعه را به وجود آورد که همین اختلافات، خواست معاویه بود تا بتواند بعد از حکمیت، از لشکر کشی مجدد امام به سوی شام، جلوگیری کند و مردم جامعه را سرگرم نبردهای داخلی سازد. غائله خوارج و جنگ نهروان نیز بعد از صفین، تا حد بسیاری به این موضوع کمک کرد. نقش اشعث بعد از صفین را نیز به زودی خواهیم گفت.
📚 کتاب شجره آشوب
💬 نویسندگان: آقایان یوسفی و آقامیری
↩️ ادامه دارد...
[ 🌠 #عکس_نوشت ]
📆| #روزشمار
💠 دعای روز چهاردهم ماه مبارک رمضان
♦️ بسم الله الرحمن الرحیم
🔺️اللهمّ لا تؤاخِذْنی فیهِ بالعَثراتِ واقِلْنی فیهِ من الخَطایا والهَفَواتِ ولا تَجْعَلْنی فیه غَرَضاً للبلایا والآفاتِ بِعِزّتِکَ یا عزّ المسْلمین.
🔺️خدایا مؤاخذه نکن مرا در ایـن روز به لغزشها و درگذر از من در آن از خطاها و بیهودگیها و قرار مده مرا در آن نشانه تیر بلاها و آفات اى عزت دهنده مسلمانان
🌙 #ماه_امید #رمضان_مهدوی
📎 #رمضان #ماه_رمضان #روزه
#ظهور
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
نام رمان: #ساجده
براساس واقعت دلاوری ها و رشادتهای شهدای #مدافع_حرم
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
May 11
🌸🤍🌸🤍
🤍🌸🤍
🌸🤍
🤍
#ساجده
#پارت_27
عاطفه چشمی گفت و روسریش رو مرتب کرد....جعبه رو گرفت و رفتیم بالا
تسبیح هارو پخش کردیم و عاطفه هم برای هر کس توضیح میداد که ذکر برای سلامتی و ظهور امام زمان(عج) هست ...خانوم ها هم استقبال کردن و شروع کردن به ذکر گفتن
،،،،،،
«علیرضا»
سه شبِ مراسم هیئت تموم شده بود...قرار بود فردا صبح امیر بیاد دنبال عمه...امروز بابارو بردم دکتر دارو هاشو عوض کرد طبق معمول سر زنشش کرد که چرا کپسول اکسیژن استفاده نمی کنه
تو راه خونه بودیم که گوشیم زنگ خورد
_سلام
جانم عاطفه؟
+سلام داداش ،میگم فهمیدی که عمه فردا میره
_اره خب!
+خب من ساجده رو اینجا نگه داشتم تا خوش بگذرونه...ولی همش من کتابخونه بودم.
_خب !!
+میگم میشه امشب مارو ببری گردش ؟
امشب با رسول قرار داشتم میخواستم بریم خلاف سنگین کنیم..ساندویج دَبل با نوشابه سیاه خانواده... ولی چه میشه کرد عاطفه اس دیگه
_باشه بریم فقط ساعتشو بگو
+بعد شام بریم
_چشم کاری نداری ، برو به درست برس
پشت فرمون هستم
+بابا هم هست ؟
_آره عزیزم..اینجاست
+بگو خیلی دوسش دارم
نگاهی به بابا کردم
+بابا عاطفه میگه دوستْ دارم
بابا خنده ای کرد گفت:
-پدر صلواتی ،بگو منم دوسش دارم
خلاصه یک فضا عارفانه عاشقانه ای بین بابا و عاطفه بود...
،،،،،،
بعد شام با دختر ها سوار ماشین شدیم.
عاطفه +خب کجا بریم ساجده امشب هر جا که دوست داری بگو بریم
+نمیدونم عاطفه من که اینجارو بلد نیستم
حنین با ذوق کودکانه ای گفت:
+شهر بازی
وقتی بقیه هم موافقت کردند رفتیم طرف شهربازی...
از ماشین پیدا شدیم...دستِ حنین رو گرفتم و وارد شهر بازی شدیم...عاطفه و دختر حاج صادق روی نیمکت نشستند... برای حنین بلیط گرفتم تا ببرمش وسیله بازی هارو سوار بشه.
قرار شد سوار تونل وحشت بشیم...بلیط هارو گرفتم و هر کس تو جایگاه خودش قرار گرفت...من و حنین تو واگن پشت سر دخترا نشستیم.
عاطفه+ساجده می ترسی!؟
+نه اصلا
عاطفه با خنده ی آرومی گفت :
مشخصه اصلا انقد سفت چسبیدی به من
حنین از اول که رفتیم تا آخر کیف کرد و من هم از شادی اون لذت می بردم...
رفتیم طرف ماشین
+داداش
_جانم
+میشه پشمک بخری از اینا ک میره تو دستگاه
_زشته عاطفه تو خیابون
عاطفه هم هیچی نگفت و سوار ماشین شدیم..
رو بهشون گفتم
_شما بشینید.. من و حنین الان میایم
رفتیم سمت آقایی که پشمک میفروخت و سه تا پشمک گرفتم.
#سین_میم #فاء_نون
#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسندگان_حرام_است.
🤍
🌸🤍
🤍🌸🤍
🌸🤍🌸🤍
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
🌸🤍🌸🤍
🤍🌸🤍
🌸🤍
🤍
#ساجده
#پارت_28
با حنین برگشتیم توماشین.....عاطفه با ذوق پشمک هارو ازم گرفت و من به این ذوق های خواهرم سری تکان دادم...هیچوقت دوست نداشتم عاطفه رو برَنجونم ولی بعضی از رفتار ها جلوی دیگران غلطه.
ماشین و روشن کردم و راه افتادم...
_خب مقصد بعدی!؟
+بریم گلزار داداش؟!
_آخ که حرف دلمو زدی آبجی
چند وقتی میشد سر به رفقآم نزده بودم... دلم پر می کشید برای یک خلوت تو گلزار...ببخشید که من بی معرفتم رفقآ
عاطفه+ساجده نظرت چیه بریم ؟
+برای چی بریم ؟
+ساجده،، یک حالِ خوبی داره...مطمئن باش پشیمون نمیشی.
"ساجده"
شانه ای بالا انداختم
_بریم من حرفی ندارم
عاطفه سری تکان داد
+ایول
من و عاطفه عقب کنار همنشسته بودیم و طبق معمول حنین جلو
از ماشین پیاده شدیم و وارد گلزار شهدا شدیم.
_آخیش...چقد هوا خوبه..
+ساجده صبح ها باید بیایی...دم صبح اینجارو میشورن انقد خوبه که نمی دونه...خلوت تر هم هست..می دونی ساجده قصد دارم بعد از کنکور ، ی روزی رنگ بخرم...بیام نوشته های روی مزار شهدا رو که کم رنگ شده ، پررنگ کنم.
نظرت؟
_من کلی رنگ و اینا دارم به خاطر رشته ام...فکر کنم بدردت بخوره ها!
+واقعا..خب پس خودتم باید بیایی ها
لبخندی زدم و گفتم:
چششششم
عاطفه هم به دنبال خنده ی من لبخندی زد و گفت :
چشمت بی گناه
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...علیرضا و حنین باهم سرِ یک مزار نشسته بودند...مزاری که از بقیه ی مزارها بزرگتر بود.
+مزار شهید زین الدینِ....فرمانده لشکر علی ابن ابی طالب...بیا ماهم بریم
با عاطفه به سمت مزار رفتیم...علیرضا با حضور ما از اونجا بلند شد.
با عاطفه سر مزار نشستیم...عاطفه دست کشید روی مزار رو به من گفت:
+فکر کن اینجا یک عده هستند که اگرچه ما هنوز به دنیا نیومده بودیم...ولی به خاطر ما رفتن....به خاطر کشورشون...ناموسشون...بدون هیچ چشم داشتی
مانتوم رو مرتب کرد و چهار زانو روی زمین نشستم.
_خب به قول یکی از دوستام پولشو میگرفتن دیگه!
عاطفه خیره به مزار شهید زین الدین ، با لحن آرومی گفت:
+ساجده این حرف تهِ بی انصافیه....ببین بزار اینجوری بگم
مثلا ما تویِ یک خونه ی قدیمی ساخت زندگی می کنیم ... یک روز یک زلزله ی خیلی بزرگی میاد و میگن اصلا وارد خونه هاتون نشید چون پس لرزه ی خطرناک تری داره....بعد من میام به تو میگم بهت انقد میلیون میدم برو تو خونه
تو میری؟؟ وقتی اصلا نمی دونی قراره چه اتفاقی برات بیوفته..اصلا به اون پول فکر می کنی؟؟
از این حرف عاطفه خنده ام گرفت...واقعا آدم رو قانع می کرد
عاطفه که لبخند منو دید با خنده گفت:
+حالا من هرچقدر هم مبلغ و ببرم بالا...ارزش داره
نه خواهرِ من
اصلا یک نگاه به زندگی شهدا بندازیم..میبینیم که اصلا مادیات براشون ارزشی نداشته...
چی بگم دیگه...
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و با لبخند به عاطفه نگاه کردم.
عاطفه سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد.
+چیه؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟
خنده ام پهن تر شد...
_دمت گرم...خیلی خوب گفتی
میگم من تو شیراز با بچه ها...طرح شهید زین الدین رو رویِ دیوار شهرمون کشیدیم
+وای ساجده این خیلی خوبههه...طراحی های دیگه هم داری؟
_آره دارم...ولی مثل این نه
عاطفه لبخندی زد و باهم فاتحه ای خوندیم....باهم روی نیمکت جلویِ مزار نشستیم...بعد از مدتی برگشتیم خونه.
،،،،،
کلیپس ام رو باز کردم و موهام رو آزادانه رها کردم... دراز کشیدم و عاطفه هم کنارم دراز کشید.
خب!باید خواسته ی امیر رو باهاش درمیون بزارم..
یه پهلو چرخیدم و دستش رو گرفتم.
_میگم عاطفه؟
+هوم
_آی آی دیدی؟
دستش رو گرفت جلوی دهنش
+بیا ساجده خانم...انقد هوم هوم کردی منم یاد گرفتم..
زدم زیر خنده و عاطفه هم ریز خندید.
_عاطفه نظرت در مورد امیر چیه؟
+چی!؟
_میگم این آقا امیر ما چجوریاس به نظرت!؟
+خب چی بگم من! خیلی مرد پخته و خوبیه...آدم موفقیه...از نظر اجتماعی و شغلی هم توی جامعه ، موقعیت خوبی داره
بعد هم لبخندی زد و گفت:
+نا سلامتی دکترِ این مملکته ها
حالا من که خیلی نمیشناسمشون...چند بار بیشتر ندیدمش
نگاه اندر سفیهی به من انداخت.
با یک لبخند دندون نما بهش خیره شدم.
+فکر کنم وقت خوابت گذشته...بگیر بخواب
تویِ جاش نشست و همینطور که با بطری آب بالا سرش وضو میگرفت گفتم:
_نمیخوای ازدواج کنی؟
#سین_میم #فاء_نون
#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسندگان_حرام_است.
🤍
🌸🤍
🤍🌸🤍
🌸🤍🌸🤍
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#روایتگری
آی مهمونای #شهـدا خوش آمدید... سختی کشیدید خوش آمدید...ما شهـدا قول میدیم هواتونو داشته باشیم
راوی: آقای احمدیان
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
5.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم | وقتی که #فرمانده از #مصاحبه می گریزد
#اخلاص - #گمنامی - دوران #دفاع_مقدس
#شهید_حسین_املاکی ، جانشین فرمانده لشکر ۱۶ قدس گیلان
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
❗️عجبی نیست ز یارانِ خمینی
1⃣ روز اول #عمليات كربلاي يك، بچه ها يك عراقي را اسير كردند.
2⃣ حسين اسير عراقي را مینشاند كنار دست خودش توي جيپ و میرفت كارهايش را توي خط انجام میداد.
3⃣ در چند روزي كه اسير عراقي همراه حسين بود، هر كس از حسين میپرسيد اين كيه؟ میخنديد و میگفت: «معاونمه»
4⃣ اسير عراقي آن قدر تحت تأثير رفتار و اخلاق حسين قرار گرفته بود كه وقتي حسين پشت قبضهی 82 مي نشست تا تانكهاي عراقي را بزند، آن اسیر ميرفت برايش مهمات میآورد و با دست خودش میگذاشت توي قبضه🌹
📚 برگی از خاطرات جوانترین #فرمانده گردان نیروی زمینی سپاه، سردارِ ثاراللهی، حاج حسین نادری
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
نمازشبسحرمناجات۩آوینی.mp3
882.8K
عقل معاش میگوید ...
اما عشق میگوید که بیدارباش
#شهید_آوینی
#امام_زمان 💕
#اللﮩـمعجـللولیـڪالفـرج
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
33.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید #مدافع_حرم
#ابوذر_فرح_بخش
یادش گرامی وراهش پررهرو
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─