ساعت حدود هفت صبح بود...
شرایط جسمیم خوب نبود و خودمو رسوندم بیمارستان. گفتن باید نوار قلب بگیرم. نشسته بودم و منتظر بودم صدام کنن که کنارم یه دختر، تقریباً همسنوسال خودم، نشست.
نگام کرد و گفت:
«تو با این سن اینجا چیکار میکنی؟»
چند لحظه نگاهش کردم و گفتم:
«خب، خودت چی؟»
اشک توی چشماش جمع شد. سرشو انداخت پایین. چند ثانیه سکوت کرد، بعد سرشو بالا آورد و با یه لبخند گفت:
«نمیدونم...»
یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کرده بودم. داشتم نگاش میکردم که یهدفعه گفت:
«ای کاش گوشیم همراهم بود... بهش زنگ میزدم و میگفتم چقدر دوستش دارم.»
نگاهی به گوشیم کردم و گرفتم سمتش:
«خب، بیا با گوشی من زنگ بزن.»
خندید...
اما خندهش، یه خندهی معمولی نبود؛ تلخ بود. خیلی تلخ...
گفت:
«آخه تا جایی که یادمه شبا تا صبح بیدار میموند... احتمالاً تازه خوابیده. دلم نمیاد بد خوابش کنم.»
رفتم توی فکر...
اونقدر غرق حرفاش شده بودم که حتی متوجه نشدم صداش کردن و رفت داخل اتاق.
چند دقیقه گذشت.
یهدفعه دیدم پرستارا با عجله دارن به سمت اتاق میرن. بلند شدم و رفتم جلو...
و چیزی که نباید اتفاق میافتاد، افتاده بود.
دیر شده بود...
اون دختر، بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته بود.
هنوزم نمیدونم احساسم رو چطور باید توضیح بدم...
فقط یه جمله توی ذهنم مونده:
قدر همدیگه رو بدونید.
به کسی که دوستش دارید بگید دوستش دارید.
اگه دلتون برای کسی تنگ شده، بهش بگید.
اگه کسی براتون مهمه، نذارید گفتنش رو بندازید برای «بعداً».
چون شاید «بعداً» هیچوقت نرسه...
بخدا زندگی خیلی بیرحمه...
خیلی.
گاهی یه نفر، فقط چند دقیقه کنارمون میشینه، چند جمله باهامون حرف میزنه و بعد برای همیشه از زندگیمون میره.
پس تا وقتی فرصت داریم،
قدر همو بدونیم...
و حرفهای نگفتهمون رو برای روزی نذاریم که شاید دیگه وجود نداشته باشه.
مادر پدرامون از تلاشهای بی وقفهی ما برای
پیدا کردن نخهای اتصال به زندگی خبر ندارن..:)
بدترین ناراحتی ،
ناراحتی آدم از خودشه .
اونجا که مجبورت میکنن از کارهای خوبت ناراحت بشی...