لازم نیست قوی باشم، میتونم خودم باشم، گریه کنم، ضعیف باشم، جا بزنم، اما فرداش میتونم بلند شم و دوباره زندگی کنم.
-نورا.
شب من و تنهایی هام رو در آغوش میگیره :))
پناهِ امن منه !
میتونم گریه هام و خالی کنم توش T_T
-ممبرِ مهربون.
آیـرِن✧
تاریکه، ولی باعث میشه ستارههامو ببینم. -سارن.
همیشه خیلی قشنگ فکر میکنی دختر😭)))
شب، صدای سکوت است؛ صدای غمهای نافرجام، صدای عشقهای کوتاه و دلهای تنگ.
شب نماد تنهایی است، و من شیفتهی شبم.
گریههای نابهنگام در اتاقی تاریک، زیر ملحفهای سنگین، جزوههایی پهن شده در کف اتاق، خودکارهای بیجوهر، فنجانی خالی، تنی خسته...
در شب، هیچ چیز سر جایش نیست؛ دل من هم همینطور، به سوی جایی پرواز میکند که تو خانه داری.
من روی تپهای از غم میغلتیدم و تمام تنم از بیهدفی کوفته شده بود،
تو اما بر همان تپهی غم، خانه ساختی و آسوده بودی.
فرق ما همین بود: من از تپه سر خوردم و افتادم، تو اما از آن بهعنوان پله استفاده کردی.
شب یعنی خستگی تن رنجورم، شب یعنی بطریهای خالی کف اتاق، و شب یعنی چهرهی نابسامانم.
شب یعنی از خواب پریدنهای مداوم، در حالی که تو روی بالشهایی از پر قو و ملحفههایی از ابر خوابیدهای.
شب یعنی دل من گرفته و غمگین است، نه برای نبودن تو، بلکه برای گم شدن خودم، گم شدن تکهای نایاب از من در گوشه و کنار این خیابانها.
شب یعنی سوسوی نور چراغها و صدای گرگهای خسته.
شب یعنی: «بگذار برای لحظهای فکر کنم به دنیای عجیبم.»
شب یعنی این دل که داد میزند: برگرد،
ستارهها بیتو خاموشند، دریا بیتو مواج و متلاطم نیست،
خورشید بیتو گرم نیست، ابرها بیتو نمیبارند،
درختها دیگر شکوفه نمیدهند و کبوترها بیتو پرواز نمیکنند.
شاید هم کنند، اما همهٔ اینها فقط با تو معنا داشت.
شب، سارن
صدای ذهنی کلافه | جمعه شانزدهم آبان ماه، ساعت دوازده و چهل
شب،سکوتیست میان هیاهوی جهان
تاریکی است بین روشنایی روز
تاریکه،ولی ستاره ها هستن...
-ممبری.