وقتی گفتم ظرفیت یک نفر، یهو پنج شش نفر ثبت نام کردن.😁خدایی منتظرید من بگم ظرفیت تمام شد بعد ثبت نام کنید؟😂😂
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
دیشب تا دیر وقت چمدان جمع میکردم.شش صبحم حرکت کردیم به سمت نوشهر. و آمنه الان کتلت شده از خستگی.😁نیت امروزم خودشفقتی هست. میخوام به عنوان یه انسان خسته با خودم در صلح باشم، از خودم پذیرایی کنم، تا میتونم استراحت کنم و هیچ کاری نکنم😁.
@aznobato_ir
#خاطرات_یک_نو_مامان
ماه آخر بارداریم بود که به دلیل کوچیک بودن خونه اسباب کشی کردیم و رفتیم نزدیک مامانم اینا و یه ترس باهام بود که نکنه تربیت بچه ام تحت تاثیر قرار بگیره. اما بعدها من با همه درگیر بودم و ربطی به نزدیکی یا دوری نداشت.😔😔
یکماه گذشت و من زایمان کردم. اندوه پس از زایمان، اتفاقای تلخ دوران بارداریم همه و همه منو حساستر کرده بود. و روانشناسی خوندن و اطلاعات زیاد فرزندپروری انگاری شده بود تیر آخر واسه حال بدم.😢🤦♀
حتی نمیخواستم یه صدای بلند بیاد که بچه بترسه و میگفتم وای الان شخصیت بچه ام فلان میشه. 😭😔
اطرافیان هم نه تنها میخواستن تجربیاتشون رو به ما منتقل کنن بلکه مایل بودن منو مجبور کنن طبق تجربشون عمل کنم. مثلا سخت معتقد بودن باید آب بدم به بچه بخوره و من نمیخواستم. 😕😕
با همه دچار چالش شده بودم، دلم میخواست طبق میل من با بچه رفتار کنن و به حریم فرزندپروری من احترام بذارن. با بچه با احترام حرف بزنن،برچسب شیطون ، جیغ جیغو و لجباز نزنن. اما ...😔
#فرزندپروری
@aznobato_ir
ادامه...
#خاطرات_یک_نو_مامان
با گذر زمان و بزرگتر شدن ایلیا این تفاوتهاو چالشها بیشتر هم شد. تا اینکه یه روز وقتی به استادم از تجربه ام گفتم، کلی گریه کردم دوس داشتم بگه هیچ کس حق نداره مخالف میل توئه مامان عمل کنه.😭
اما گفت میخوای شاهکار بشریت رو تحویل به جامعه بدی؟! بشکن این شاهکارو رها باش. اجازه بده پدربزرگ مادربزرگها به شیوه خودشون با بچه رفتار کنن!! زندگی پر از ناکامی هست و بالاخره بچه تجربه میکنه اینا رو.🤦♀😭
و من انگار بهم یه تلنگر خورد. انگاری بیدار شدم. برام سخت بود پذیرفتن رفتار اطرافیان. سخت بود!! انگار گوشه قلبم درد میکرد از حرفای استاد ترقی جاهِ پدر. بابت واقعیتی که کوبونده بود تو صورتم سوگواری کردم. گریه کردم، اما پذیرفتم. 😔
راستشو بخوای هنوزم بابت یه رفتارای بزرگترها رنج میکشم. مخصوصا وقتی برچسب میزنن به بچه. و وقتایی که دخالت تو مادری و تربیت من هست با احترام مخالفت میکنم.😊
@aznobato_ir
ادامه...
#خاطرات_یک_نو_مامان
اما الان وقتی به ایلیا شکلات میدن کمتر حرص میخورم. وقتی سر ظهر و گرما بابا رو میبره تو حیاط و میبینم بابا خودش دوس داره، هیچی نمیگم و برام اینجوریه که قانون خونه من دلیل نمیشه تو خونه بقیه هم رعایت بشه و جالبه که ایلیا هم اینو فهمیده. هیچوقت ظهر انتظار نداره من ببرمش بیرون اما از باباجون و مامانجونش انتظار داره.🤭
برای تو مینویسم نومامانی که مثل من دوس داری هیچ آسیبی به بچه ات نرسه،هیچ خوراکی مضری نخوره!!دنیا پر از ناکامیه رفیقم، پر از درد و رنج و شادی که طبیعیه ! هرچقدم بچه رو محافظت کنی باز ناکامی رو تجربه میکنه! و تو این تجربه ها یاد میگیره موقع غم،موقع رنج و شکست چطور حل مساله کنه، چطور تاب آوری بیشتری داشته باشه. 😊
و میخوام بدونی که تو بهترین مامان دنیایی همینجوری که هستی و انتقاد و انتقال تجربه دیگران به معنی نابلدی یا ناکافی بودن تو نیست فقط اونا نگاهشون با تو فرق داره.🥰☺️
پس بپذیر، بگو خدایا شکرت که آدمایی هستن که بچه ام رو دوس دارن و بی دریغ بهش محبت میکنن و بلند شو و ادامه بده.🤩☺️
✍آمنه حبیبی
@aznobato_ir
نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
دارم فک میکنم به ارتباطم با آدمای مختلف. و اینکه کجاها فقط خودم رو در نظر گرفتم!!! امروز میخوام تو رابطه ها به نیاز آدم مقابلم هم وصل بشم و یه رابطه برنده برنده داشته باشم. از اون رابطه ها که کسی فک نکنه نادیده گرفته شده.😊
@aznobato_ir
#آمنه_نوشت
امروز حالم خوب نبود،خوردن یه تیکه خربزه قبل سفر آنچنان آلرژی ای برام ایجاد کرد که نابودم😅. اما از صبح سعی کردم سر حال باشم تا به همه خوش بگذره. تا اینکه رفتیم جنگل من آبریزش بینی هم به کلمسیونم اضافه شد.😕
مهدی چند بار گفت بریم دکتر گفتم چیزیم نیست خوبم،حالا فک کن تو همچین شرایطی ساعت چهار کلاس هم داشتم. حدود چهار ما زودتر آماده شدیم که برگردیم خونه و من بتونم سر کلاسم باشم .اینترنت نداشتم تو راه. از سرپرستی کلاس همش تماس میگزفتن که تصویرتو باز کن.چرا حاضر نیستی( تو این کلاسم اجازه غیبت نداریم)🙆♀
منم تو ذهنم همش داشتم غر میزدم به خودم، به کلاسم حتی به خربزه نامرد. 😐😐
رسیدیم و بالاخره من با حال بد تونستم تصویرم رو باز کنم و با یه جعبه دستمال کاغذی و یه دماغ قرمز سر کلاس حاضر شدم. داشتم از حال میرفتم. همه برگشتن و رفتن کنار ساحل.
@aznobato_ir
ادامه...
#آمنه_نوشت
منم کلاسم تموم شد رفتم پیششون و کلی عذرخواهی که نبودم.🙆♀
داشتیم برمیگشتیم که مهدی گفت بریم دکتر؟! یه لحظه سکوت کردم، گفتم آمنه نیتت خودشفقتی بود اما از صبح غر زدی و سرزنش کردی و اصلا خودت رو در نظر نگرفتی.😐
گفتم بریم مهدی جان. ایلیا رو سپردم به مامان اینا و رفتم دکتر ، زدن آمپول حالمو بهتر کرد ،وقتی هم برگشتیم همه رفتن تو محوطه من زودتر اومدم خونه و چند دقیقه چشمامو بستم. بعد حالم خیلی بهتر شد، آبریزش بینی هم تمام😅😪.بعد هم با خوشی همه کنار هم چای خوردیم و حس کردم چقد خوشحالم کنار این آدما.🥰
میخوام بگم یه وقتایی دست و پا میزنیم که قوی باشیم، که کسی رو اذیت نکنیم، به خودمون سخت میگیریم و نتیجه برعکس چیزی که میخوایم میشه.🤦♀
اگه صبح میرفتم دکتر سریعتر خوب میشدم و اتفاقا همه نگرانم نبودن و بیشتر بهشون خوش میگذشت. لازم نبود تظاهر کنم که خوبم 😔
و حالا یاد حرف برنه بروان افتادم:«چیزی رو که خودت نداری نمیتونی به کسی بدی.» وقتی با خودت مهربون نیستی نمیتونی با بقیه هم مهربون باشی.
@aznobato_ir
دارم فک میکنم چقد قضاوت میکنیم؟؟ چقد آدما یه حرفی میزنن و ما میریم کنکاش میکنیم ببینیم نیتشون چی بوده ؟! چقد سعی میکنیم مثلا آدما رو راهنمایی کنیم اما بیشتر از جنس قضاوته و برچسب زدن؟ کجاها وایسادیم که بگیم من بیشتر میفهمم من بیشتر بلدم؟؟!
امروز میخوام به قضاوتهام نگاه کنم و ببینم چه نیازیم داره برآورده نمیشه که دنبال قضاوتم؟؟ ممکنه اون آدم بهم حس ناکافی بودن بده؟ ممکنه حس کنم ضعیفم؟ ممکنه اون آدم ارزشهای منو رعایت نکرده باشه؟ کدومش؟!😊
بعد تمیز کنم افکارمو نسبت به اون آدم.
@aznobato_ir