🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
🔸دارم به احوال جسمی و روحیم تو این سه روز روزه داری نگاه میکنم.( بعد سه سال روزه خواری 😂)😂
1⃣روز اول معدهام تعجب کرده بود با خودش میگفت این زن دیوانه است چرا هیچی نمیخوره.شدید گرسنه و تشنه بودم. بعد افطارم شبیه از قحطی برگشته ها بسی همه چی رو روی هم خوردم. 😅🥴🥴😵💫
❌نتیجه هم این شد که سردرد شدید داشتم، فشارم بعد افطار بدتر افتاد و معدهام نفرینم میکرد از فشاری که بهش اومده بود.🥵
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
2⃣روز دوم معدهام باز هم شروع کرد به ناسزا گفتن که باز این زن خل شده. اما براش قابل پیش بینی بود شرایط. 😵💫😅
✅برای افطار هم چون تجربه تلخی داشتم از روز قبل و نخورده بازی این سری کمتر خوردم، همه چی هم روی هم نخوردم. بنابراین به معدهام هم فشار نیومد و دیگه لعن و نفرینم نکرد. 😂😅
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
3⃣ و امروز با شرایط خیلی راحتتر کنار اومدم. از صبح با ایلیا هم بازی کردم، عبادت بیشتری داشتم کمتر هم تشنه و گرسنه شدم. 😅😊
و احتمالا روزای آینده سازگاری و تاب آوریم (صبرم) بیشتر باشه. 🥰🥰
🚫این روند منو یاد یه نکته مهم تو فرزندپروری میندازه .عصری میام میگم.،🤪🤪
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
خیلی وقتا ما مامان باباها نمیخوایم بچه ناکامی رو تجربه کنه! دوس داریم تو همه چی براش سنگ تموم بذاریم. ☹️😟
بعد این بچه میرسه به سن مدرسه، از یه محیط ایزوله وارد اجتماع میشه. معلم بهش جدی نگاه کنه دنیاش به آخر میرسه! چون ناکامی رو نچشیده. 🥴🥴
بعد مامان جان هر روز بازم مدرسه است که فلانی بچمو اذیت کرده و و و . بعد همین بچه نوجوان میشه تحمل یه ذره سختی رو نداره و بازم بیشتر آسیب میبینه!🥺🥺
حالا فک کن مثل همون روزه گرفتن بچه هم با سختیها و ناکامیها ریزه ریزه مواجه بشه و براش قابل پیش بینی بشه حل مساله یاد بگیره، به نظرت چی میشه؟!🤔🤔
مثلا بچه میره تو فروشگاه دو تا خوراکی رو میخواد بهش بگیم مامان جان یکی رو میتونی انتخاب کنی.بعد بچه تجربه میکنه که با هر انتخابی یه چیزایی رو از دست میدیم در مقابل چیزی که به دست میاریم.☺️😱
بچه میبینه دوستش یه ماشین قرمز داره خودشم کلی ماشین مختلف داره اما قرمز نیست، اینجا اگه ما اجازه بدیم بچه ناکامی رو تو مقیاس کوچیک تجربه میکنه. این رو میفهمه که هر چی من بخوام قرار نیست اتفاق بیفته!😕☹️
و بچه آروم آروم با دنیای واقعی و رنجهای کوچولو مواجه میشه، تحملش بیشتر میشه نسبت به سختی ها ، ناکامی رو تو مقیاس کوچولو تجربه میکنه.😊😊
بچه ای که ناکامی و رنج رو تجربه کرده متناسب با سنش، وقتی میره مدرسه پر از تجربه است، میدونه قرار نیست معلم نازش رو بکشه. میدونه همه قرار نیست در خدمتش باشن. میفهمه یه چیزایی رو دوستاش دارن اما اون نداره و یه چیزایی هم ایشون دازه که بقیه ندارن.☹️☹️☺️
این بچه سازگارتر و صبورتر هست.😻
❌اما معمولا ماها اجازه نمیدیم بچه ناکامی رو تجربه کنه. بعد بچه تو بزرگسالی موجه اش با مشکلات مثل مواجه معده اینجانب با روز اول ماه رمضان هست. هنگ میکنن.🥴
🔑🔐نکته کلیدی اینه که سختیهایی که بچه ها میکشن متناسب با سن باشه. حالا نرید بچه ها رو ببرید به بیگاری که طعم ناکامی رو بچشن.😅😅
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
سلام علیکم امروز روز خانواده است و من در حال تمیزکاری و رسیدگی به امور خانواده😍
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
تا دیر وقت بیدار بودم تا سحری آماده بشه و خاموشش کنم. همزمان یه فیلمم دیدم تا غذا بپزه.تا خوابم برد ایلیا شروع کرد به سرفه و صدا کرد آب. 😢
انگاری میخواست خواب نمونیم. بعد سحری خوردن و گوش کردن حرفای حاج آقا پناهیان نمازمون رو به روال این پنج روز به جماعت خوندیم. و من دارم فک میکنم قاب این روزای زندگیمون رو دوس دارم. ☺️
مدتها بود نماز جماعت نمیخوندیم. فرصتش نبود یا شایدم فرصتش رو ایجاد نمیکردیم. این کارای همکاری طور به من حس خانواده بودن رو میده، یعنی انقد اعتماد دارم بهت که حتی پشت سرت نماز میخونم. 🤗
امروز میخوام نگاه کنم کجاها میشه همکاری داشت و یه کار مشترک انجام داد. اون کارا رو لیست کنم و بیارم تو زندگیمون. 🥰
@aznobato_ir
نکات جز چهار و پنج. دیروز فرصت نکردم بذارم.
💟توی نکات جزء پنج اون قسمتی که میگه اگه بهتون نیکی شد همون مدلی یا بهتر جواب بدید برام جالب بود.
خیلی شنیدیم که میگن بدون توقع نیکی کن. اما زیاد کسی نمیگه که محبت محبت میاره. اگه کسی خوبی میکنه تو هم باید خوبی کنی. 😁
فک کن این آیه رو بیاریم تو سبک زندگیمون.چقد همه چی عالی میشه. مثلا اگه خانوم یه لیوان دمنوش برای آقا از سر محبت میاره. آقا هم یه نگاه قدردان داشته باشه و بعد تو ظرف شستن کمک کنه.😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
نظر شما راجع به چالش #خونه_و_رابطه_تکونی 😍
_________________________
سلام به همه دوستان و پشتیبان و آمنه عزیز
همونطور که گفتم من با وجود مشکلات زیادی که داشتم مثل بیماری همسر و سرماخوردگی مرتب بچه ها و ۳ تا بچه کوچیک( ۵ ساله و دوقلو ی ۹ ماهه )و تنهایی همچنین دست درد و کمر درد شدید و اینکه پارسال که باردار بودم هم نتونستم خیلی از کارهای خونه تکونی رو انجام بدم و امسال هم زایمان و مراقبت دوقلوها کلا کارهای امسال برام فاجعه بود ولی خدا روشکر با برنامه ریزی و نوشتن کارها و روحیه گرفتن از آمنه عزیز و بقیه دوستان گروه کارهام رو مورچه ای انجام دادم و خدا روشکر که چند تا کار ریز مونده که به امید خدا تمام میشه
واقعا از همتون ممنونم انشاءالله سال خوبی برا همگی باشه
در مورد رابطه با همسرم برام خیلی جالب بود یه برگشت زدم به دوران نامزدی تا به حال و تمام خاطرات تلخ و شیرین برام مرور شد با شیرینهاش کامم شیرین شد و خدا رو شکر کردم که تلخ هاش گذشته و الان اینجام راستش انگار دوباره همسرم رو انتخاب کردم و روحیه اوایل نامزدی دوباره برگشت 😂 ما خانمها اینقدر که درگیر کارها هستیم بعضی مواقع یادمون میره به خودمون و چیزهایی که برامون مهم بود فکر کنیم و
یه انرژی مضاعف گرفتم برا دنبال کردن هدف هام به امید خدادر سال جدید
خدا رو شکر که در کنار شما دوستان خوب بودم و این هم نعمتی بود از جانب پروردگار
به امید موفقیت تمام اعضای گروه در سال جدید
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
قصه مذهبی شدن من😁
روند مذهبی شدن من خیلی کند بود، اصلا هم یهویی متحول نشدم.😁😅
در خانواده ای نسبتا مذهبی چشم به جهان گشودم.😂حدودا سیزده سالم بود. از اون بچه درس خون مثبتا بودم. 😅😂
صبح مدرسه عصر باشگاه تکواندو کار میکردم. اصلا تفریح من تکواندو بود. 😅
بچه مثبتی بودم اما حجاب نداشتم، اهل نمازم خیلی نبودم. اما توی ایمان داشتم به خدا و اهل بیت.🤦♀😔
مانتو میپوشیدم و موهام همیشه دورم ریخته بود. نه از این باکلاسا. نیت حال نداشتن بود نه باکلاسی.کلا معمولی بودم.😂
یه روز تو برنامه صندلی داغ یه جانباز هفتاد درصد آورده بودن که بعدها هر چی گشتم اون قسمت برنامه رو پیداش نکردم. این آدم با اون همه درب و داغونی و سی درصد جسم نصفه و نیمهای که داشت یه جوری از خدا و نماز و قرآن و اهل بیت گفت که دلم رفت🥺.
بدجورم دلم رفت. شروع کردم نماز خوندن و روزی یه صفحه قرآن با معنی میخوندم.☺️
اونقد عبادت برام لذت بخش بود که راستش اون تجربه فقط واسه همون زمان بود. دیگه هیچوقت اون مدلی کیف نکردم از حرف زدن با خدا.🙆♀
گذشت و من دوباره تو دبیرستان هم کلاسی شدم با یکی از دوستای بچگیم. اما اینبار اون خیلی مذهبی بود. کنار زهره من کم کم موهام رفت تو، کم کم محجبه مانتویی بودم. 😊
تا اینکه قبل دانشگاه چادری شدم. تو دانشگاه هم با معصومه دوست شدم. و کم کم مذهبی تر شدم و در نهایتم ازدواج با مهدی تیر آخر بود.😁
اینا رو گفتم که بگم دوست خیلی مهمه. حتی از همون بچگی. اگه ما با خانوادههای حد و مرز دار رفت و آمد کنیم که بچه های هم سن با فرزند ما داشته باشن،کم کم ارزشهامون به بچهها منتقل میشه. و رنج و خون دل کمتری تو بزرگسالیشون میخوریم.😁
@aznobato_ir
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
داشتم زندگیمو میکردم یهو عاشقت شدم، میون تمام روزهای معمولی زندگیم شدی برام پناه, شدی عشق. گاهی روزا یادم میره حتی هستی، یادم میره دوستت دارم اما تو هستی، میون تمام چه کنم چه کنمها، میون تمام نفسهام یه تو هست که پناهمه. ☺️🥺
خدای من، اگه قراره یه روز دلم به روی تو،به روی دین تو بسته بشه اون روز نیاد.🥺
داشتم با خدا حرف میزدم که با خودم گفتم اگه امروز ،دقیقا همین امروز آخرین روز زندگی من باشه چه طور رفتار میکنم با عزیزانم؟!🤔🤔
امروز میخوام قبل هر واکنشی،قبل هر نه یا آره گفتنی، قبل هر عبادتی حواس بدم به اینکه اگه امروز آخرین روز عمرم باشه میخوام چطور باشه رابطمون؟! رابطهام با پروردگار، همسر، والدین، ایلیا و... .امروز رو میخوام مثل آخرین فرصت زندگی کنم.☺️
هستی با من؟! 😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
نکات کلیدی جزء ششم و وفای به عهد. چقد گمشده زندگیمونه! 🙆♀🤦♀
@aznobato_ir