🤱#فرزندپروری
گاهی وقتا باید به خودمون بگیم، وایسا،
نگاه کن اون فقط یه بچه است. 👶
دیروز توی پاسـاژ یه مامان با ظاهر متشـخص
داشت بچه اش رو میزد. بچه حدودا پنج شش
سالش بود و مادر میگفت مُردی که راه نمـیای؟
بدو ببینم، چهار قدم راه نیومده میگی خسته ام!🤨
بچه اشک می ریخت و میگفت خسته شدم!
اما مامانش میکشید و می بردش.🥺
گاهی انقد خشمگین می شیم که یادمون میره
سن بچه رو!! ☹️
مثلا یه بچه یک و نیم ساله قطعا نمیتونه
تمیـز غذا بخوره، یـه بچه شـش سـاله هم
نمیتونه مثل ماآدم بزرگا ساعت ها راه بیاد
و لباس پرو کنه.
اصلا براش معنایی نداره این همه مغازه رفتن.
حواسمون به روان بچه هامون باشه این روزا.
من دائم به خودم یادآوری می کنم، آمنه مهم تر
از لباس نو و خونه تمیزِ عید، روح و روان سالم
خانواده مخصوصا بچه است.😊
برنامه ام اینه به هیچوجه ایلیا خسته نشه،
بهش فشار نیاد از کارای خونه، از خرید، از
مهمونی و مسافرت. تایم خواب و غذاش تا
حد ممکن تغییر نکنه. و دائم به خودم میگم
اون فقط یه بچه است!!☺️
#خاطرات_یک_نو_مامان
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌹روز هجدهم #چالش۳۰روزه_ساعت_خانواده امشب با همکاری هم شام بپزید. مهم اینه فعالیت های مشترکی پیدا
🌺شاگرد زرنگی که چالش رو انجام دادن.
🍀☘🍀
مینوجان با همسرش این شیرینی ها رو پختن کلی هم کیف کردن. 😍🍪
صرفه اقتصادی هم داشته براشون حتما.
باز تنبلی کنید چالش رو انجام ندید.😁
ما به فکر جیب آقایونم هستیم شب عیدی.
😂
@aznobato_ir
🌹روز نوزدهم
#چالش۳۰روزه_ساعت_خانواده
امروز یه نگاه به سالی که گذشت
داشته باشید.ببینید چه کمبودهایی
تو خانوادتون بوده.
چه چیزایی دوس داشتید باشه تو
رابطه ها و نبوده. بعد برنامه ریزی
کنید تا پایان سالِ دیگه آروم آروم
بهبود ایجاد کنید تو خانواده و این
نقص ها رو برطرف کنید.
#همسرداری
#چالش_باتو
@aznobato_ir
🌹روز بیستم
#چالش۳۰روزه_ساعت_خانواده
امروز یه نگاه به بخش مالی زندگیتون
بندازید.
ببینید چقد برنامه ریزی مالیتون درست
پیش رفته.
چقد نیازهای اصلی خانواده پاسخ داده
شده.
حالا یه برنامه مالی خوب برای سال آینده بچینید.
تو این برنامه بخش تفریح رو پررنگ تر
کنید. تفریح به زندگی روح میده.🥰
ببینید چه کارایی میتونید انجام بدید تا
سال جدید بیشتر بتونید هزینه برای
تفریح داشته باشید.🤔
مثلا من خیلی اهل خرید نیستم. بیشتر
ترجیح میدم هزینه لباس بره واسه تفریح
و تا اونجایی که یه لباس برام کار میکنه
ازش استفاده میکنم.😊😁
#همسرداری
#چالش_باتو
@aznobato_ir
دیشب ایلیا خیلی یهویی تب کرد.
هیچ علائمی جز تب نداشت. اما
هرچی استامینوفن هم میدادیم
تبش قطع نمیشد.
ساعت پنج صبح هم بیدار باش
زدن. و ما هم بیدار شدیم.😅
و دائم در حال چک کردن تبش
بودم. تا اینکه حدود نه صبح دیگه
تب نداشت. ساعت یازده هم
دو تایم مشاوره داشتم.
خلاصه که نخوابیدم و برنامه ریزی
هم واسم کار نکرد. اما در پذیرشم.
بچه داری روزای سمی هم داره. 😁
این همه نوشتم که بگم نیت روزم رو
نتونستم براتون بنویسم.😊😁
#آمنه_نوشت
🌺#همسرداری
خب بریم واسه یه سوال چالشی!!😎
تجربتون راجع به زندگی با خانواده
همسر تو یه آپارتمان چیه؟!
اینجا بنویس👇👇👇
@ameneh_habibi
شما رو با این سوال تنها میذارم و
میرم واسه طراحی دوره خونه سبز.
این دوره قراره بترکونه. همین الانش
کلی از شما خواستید ثبت نام کنید و
من هم حس مسئولیتم هی بیشتر میشه
و دارم سخت کار می کنم. واسه بعضی
قسمت ها بیش از پنج منبع خوندم.
مسئولیت پذیر کی بودم.😎😎😎
تعهدمدار کی بودم؟!
درینگ دینگ دری دی دینگ😁💃💃
چند خط آخر در راستای مراقبت
از خود و صرفا گول زدن خود برای
بیداری بود وقتی خیلی خوابم میاد.
😁
شما هم بعضی وقتا یه کم خودتون
رو لوس کنید. جای دوری نمیره.😎
یادداشت های یک روانشناس در
راستای تعریف و تمجید از خویشتن😎
#آمنه_نوشت
@aznobato_ir
🍀نیت امروزم:
سرزنش نکن و در پذیرش شرایط
موجود باش.
گاهی غرق خود سرزنشی و همینطور
سرزنش آدمای زندگیمون هستیم.
اما خب شرایط اینه. بپذیریم هر آنچه
قابل تغییر نیست رو.😊
@aznobato_ir
نظر یکی از دوستان در مورد زندگی با خانواده همسر😁
من در پایان یه ویس خوب براتون
میذارم کیف کنید.😎
@aznobato_ir
نظر شما
چون پیام طولانی بود نشد عکس بگیرم کپی کردم براتون😊
____________________________
سلام
چقدر برام پاسخ دادن به این سوالتون سخته
یک هفته اس مادرشوهرم رو از دست دادم و انگار یه تیکه از وجودم رو گم کردم
خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم و حقیقتا بهترین مادرشوهر دنیا بود
ما توی یه ساختمون بودیم و هستیم با پدرشوهرم الان
دو سال از ازدواج ما می گذره، توی این دو سال هرگز خانواده ی همسرم جوری رفتار نکردن که من احساس کنم توی یه ساختمون هستیم، من کاملا یک زندگی مستقل داشتم
ببینید همسر من خودش آدم کاملا مستقلی هست، بسیار به خانوادش علاقه منده ولی بهشون وابسته نیست و تک فرزندم هست
با اینحال توی دو سال، ما طبقه ی سوم بودیم و اونا طبقه ی دوم، مادرهمسرم بیشتر از ۱۰ بار شاید بدون دعوت من بالا نیومدن که خدای نکرده سرک بکشن حتی تو راه پله های ما، البته بگم من تقریبا هر روز شده در حد نیم ساعت بهشون سر میزدم و چون بیمار بودن این دو سال ما زیاد کنارشون بودیم، ولی خب روزایی هم بوده که بهشون سر نزدم، شاید چند روز گرفتار کارام بودم نرفتم پیششون، ولی هیچوقت ازم گلایه نکردن
اواخر هم حال مادر همسرم که مبتلا به سرطان بودن خیلی بد بود ولی من چون باردار هستم خیلی کم شد بهشون سر بزنم، بازم هیچوقت از من انتظار زیادی نداشتن، حتی مادرشوهرم با اون حال و روزشون برای من غذا می پختن و می فرستادن بالا، ولی گلایه نبود که چرا کم سر میزنی و واقعا حال من رو درک میکردن، وقتایی که حالشون بد بود من بهشون سر میزدم و کارای کوچیک مثل ظرف شستن رو در حد نیم ساعت براشون انجام می دادم، واقعا این کار من خیلی بزرگ نبود ولی همین کار کوچیک من رو هیچوقت وظیفه تلقی نکردن و همیشه لطفی بود که یه جوری برام جبران میکردنش
ولی هیچ وقت توی امور خونه ی ما دخالت نکردن، با اینکه همیشه موقع بیرون رفتن در خونشون رو می زدیم و خداحافظی می کردیم حتی یک بارم سوال نکردن کجا می رید؟ چرا می رید؟ زود میرید یا اینکه چرا دیر میاید؟ هیچوقت هیچوقت...
حقیقتا اصلا استقلال ما تحت الشعاع قرار نگرفت
یا اینکه چرا تا دیر وقت بیدار می مونید و خیلی از مسائل دیگه
من کاملا این احساس رو دارم که در یه خونه ی مستقل زندگی کردم